دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم.
امروز این جمله سلینجر فکرمو مشغول کرد:
احساس خوشبختی جامد است و احساس شادی ،مایع.
امروز این جمله سلینجر فکرمو مشغول کرد:
احساس خوشبختی جامد است و احساس شادی ،مایع.
همه ماشینایی که جلوی بستنی فروش و اغذیه فروشها دوبله و سوبله و پارک ممنوع،پارک کرده بودن در کمتر از چند لحظه زدن به چاک!!روی یکی از سمندهای پلیس ،نوشته بود:کلانتری ارجاعات.
به فرزاد گفتم:یعنی چی؟گفت:چه میدونم!!...منو دیدی،یه فضول بزرگ دیدی در اون لحظه!!
گفتم بذار برم ازشون بپرسم..خلاصه رفتم . اولین سرکار قدبلند باتوم به کمر رو از پشت غافلگیر کردم!!
من:سرکارررر؟؟!!
سرکار اخم آلود برگشت طرف من:بله؟
من:کلانتری ارجاعات یعنی چه؟!!
سرکار اول یه کم چشماشو گشاد کرد،ولی بعد چشماشو تنگ کرد!!و گفت:کلانتری ارجاعات یعنی...مممم......اصلا شما کارتون چیه با کلانتری ارجاعات؟!!
(از تیز بازیش خوشم اومد که سوالمو با سوال جواب داد تا بتونه در اون حین فکر کنه.!!)
من:خوب شما بگین کلانتری ارجاعات کجاست تا من ببینم کاری دارم باهاش یا نه؟!!
گفت:کلانتری ارجاعات تو دادگستریه..بیشتر به موارد مفقودی مثل مسروقه ها اینا رسیدگی میکنه...
من:مرسی سرکارررر...
(نیایین بگین که یعنی تو نمیدونستی کلانتری ارجاعات کجاست و یا سرکار اشتباه تو ضیح داده و اینا..!!)
*در هفته ای که گذشت تو اطرافیان ۳ تا جوون ۲۰ ساله فوت کردند.یکیشون که در اثر احساسات نهیلیستی و خسته شدن از زندگی و دنبال عرفان و فلسفه رفتن ....از مدتها قبل اعلام کرده بود که عمر مال منه و هر وقت جراتشو پیدا کردم خودمو خواهم کشت..،بالاخره جرات پیدا کرد و خودشو با یه اسلحه کشت!
نکته جالب اینجاست که این دانشجوی مرحوم،کلی تو اینترنت سرچ کرده بوده که اسلحه رو چجوری و از کدوم ناحیه سر باید نشانه بگیره که در جا کشته بشه.
خداییش آدمهای دقیق تو خودکشی هم دقت عمل و پشتکار دارند.
جالب اینجاست که چند نفر از پسرا و دخترای جوون دوروبری ایشون هم اعلام کردن که زندگی هیچه!!به نظرم منتظر یافتن جسارت هستند...بیچاره پدر و مادراشون.
*یه پیرمرد اومده درمانگاه.خواسته قبض بگیره واسه تزریق.به این مکالمه که بین این پیرمرد و منشی گوگورمگوری و قرتی درمانگاه رد و بدل شده توجه فرمایید:
منشی:حاج آقا فامیلیتون چیه؟
حاج آقا:آمپول میخوام بزنم!!
منشی:بله!شهرتتون چیه؟
حاج آقا:سرنگ هم دارم!
منشی با صدای بلند:آقا! اسم فامیلی،شهرتتو میپرسم؟؟
حاج آقا با صدای بلند:آخه میدونی خایه هام درد میکرد دکتر این امپولها رو نوشته واسم!!!!
منشی با دست اشاره به اتاق تزریقات میکنه....!!
یه کم مکث کرد و راه افتاد به سمت صندلی..با اون کفشهای بلندی که نمیتونست راه بره باهاشون و در حالی که روپوشش رفته بود رو باسنش،با یه افاده خاصی نشست رو صندلی...
گفتم چی شده؟با یک صدای تو دماغی و بچه گانه گفت:حالم خیلی خیلی بده..تهوع و اسفراغ دارم...همه جام درد میکنه..هرچی میخوای بنویس تا صبح خوب بشم بتونم کار کنم
..خلاصه،معاینش کردم و خواستم که فشارشو بگیرم،گفت بذار روپوشمو دربیارم...دگمه های روپوشو که باز کرد ،یه لحظه حس کردم جنیفر لوپزی،ماریا کریی ..کسی جلوم نشسته!
واسش سرم و دارو نوشتم...کمی بعد خواستم برم سر بزنم به اتاق تحت نظر،دیدم خدمه درمانگاهمون که پیرمردیه واسه خودش و چند تا نوه داره،هی داره از دم اتاق تحت نظر تی میکشه تا دم دیوارش،بعد دوباره همین مسیرو برمیگرده!!
تونستم از سد خدمه رد بشم و رفتم تو اتاق تحت نظر..که دیدم به به!!!اینجا درمانگاهه یا ساحل هاوایی؟!!
لامصب،کل روسری و روپوش و دارو ندارشو در آورده بود ،موهاشو افشون و پریشون کرده و با اون لباس در حد بی کی نی،دراز کشیده بود رو تخت!!جالبه که وقتی من رفتم پیشش،پتو رو کشید رو شکمش و نشست!!تازه به نظر من سکسی تر شد،عین این هنرپیشه ها که یه حوله کوچیکو دور تنشون میپیچن!!
من نگران خدمه بودم شدید!!بیچاره فشار خون و آسم هم داره...سنش هم که بالاست....اینجور هیجانها واسش همچین یه جورایی خطرناکه به نظر!!
ما که شیفتو تحویل دادیم...ولی آقای خدمه همچنان از راست به چب اون دو تا سرامیک رو تی میکشید و دوباره از چپ به راست!!
به قول مهرداد تا صبح همچین اون یه تیکه رو برقی بندازه که عکس خودمونو بتونیم رو زمین ببینیم!!
همین طوری شلنگ تخته می انداخت و دور خودش میچرخید و عقب جلو میرفت!!فقط داشتم با خودم فکر میکردم که من الان چیکار کنم؟!با این سرعت تو جاده خیس ترمز کنم؟بکشم طرف راست؟طرف چپ؟اخه این الاغه!من چه میدونم این لحظه کدوم طرف میخواد بپره؟
تنها واکنشی که نشون دادم یه "هی"آروم بود!همون لحظه فرزاد بیدار شد و مداخله در بحران کرد و گفت فقط با دنده معکوس سرعتتو کم کن ببینیم چیکار میکنه!خلاصه،اینکارو کردم و نمیدونم الاغ جان،چی با خودش فکر کرد که برای لحظاتی دندون رو جیگر گذاشت و دست از حرکات موزون کشید و بلا از سرمون گذشت...
تو جاده های شمال،خیلی وقتها چند تا گاو یا گاومیش می افتند جلوی ماشین یا هوس میکنند از اینور جاده برن اونور جاده..به عبارتی مثل گاو سرشونو میندازن پایین و میان وسط جاده!ولی تابحال حرکت غیرعادی ازشون ندیدم!چون با همون ابهت و بی خیالی یه نگاه گاومنشی بهت میکنن و رد میشن....
گله های گوسفند که خیلی فاز میدن گاهی!یهو یه گله گوسپند میان تو جاده!البته معمولا در راس اونهمه گوسفند،چند تا بز و بزغاله شیطون با اون گوشهای دراز مشغول جفتک پرونی هستند و زکاوتشونو جلوی خنگیه اونهمه گوسفند به نمایش میذارن!ولی جالبه که من ندیدم بزی وسط جاده عین بز زل بزنه به ماشین یا راننده اش!!
راستش دقت کردم،هر وقت سگی از خیابون رد میشه،معمولا از اونور خیابون سرشو عین گاو میندازه پایین،و مستقیم میره طرف دیگه!یعنی در اکثر موارد تقریبا تکلیفم معلومه!
ولی امان از دست این گربه ها!!لامصب،اینا تکلیفشون با خودشونم معلوم نیست!گاهی به هوش و زکاوت این موجودات عشوه گر شک میکنم!مثلا،گربه داره راه خودشو تو پیاده رو میره ها...یهو سر فرمونو کج میکنه میپره وسط خیابون!!جالب اینجاست که معمولا لحظه اول آروم آروم میاد تو خیابون،بعد یهو اوج می گیره و با اون قدمهای کوچولوش میره اونور...ولی خیلی وقتها،وسط کار تصمیمش عوض میشه!من کلا به این نتیجه رسیدم گربه ها تو عبور از خیابون وسواس دارن!تا وسط را ه میان،یهو هول میکنن،نمیدونن چپ برن،راست برن،برگردن،...بد تر از همه،اونهایی هستن که بدو بدو تا وسط راه میان و آدمو گمراه میکنن که الان رد میشه یهو میزنن رو ترمز!!همچین هم می ایستن انگار که ترمز ای بی اس دارن!!
امشب یهو یه گربه سیاه اومد وسط کوچه و زد رو ترمز!فقط دو تا چشم سبز یا زرد شیشه ای میدیدم!عین مسابقه استوپ رقص،که انگار منتظر بود شاسی پلی رو فشار بدم تا حرکت کنه!تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که بگم:تو که چشمات خیلی قشنگه،رنگ چشمات خیلی عجیبه............
درپهنه دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله،گردی پیداست
فریاد زدم:دوباره دیداری هست؟
در چشم ستاره اشک سردی پیداست