صندوقچه اسرار
چند سالیه با شوهرش به تبریز اومده اند.راستش شوهرش به ظاهر مرد معمولی و حتی یک کم ملایم به نظر میاد...ولی وقتی یکی دوبار تو درمانگاه یا تو خیابون به خاطر هر چیز حداقل بی اهمیتی از نظر ما، ابروریزی راه انداخت و حتی جلوی مدیرمون که سعی میکرد جلوی اون هیکل گنده اش وایسته،دست رو زنش بلند کرد،نظر همگی عوض شد.
همه معتقد هستند که مرد ،دیوانه است.یک مفت خور بیکار که زنشو سرکار میفرسته وسر هرچیزی خون راه میندازه و حتی رفتارهای غیر عادی دخترش رو به اخلاق پدرش نسبت میدهند.دختری که گاهی حس میکردم اوتیسم داره،ان چنان خیره میشه که سنگ رو میتونه با نگاهش اب کنه..ویا وقتی یه سوال ازش میپرسی،معمولا با چند ثانیه تاخیر جواب میده...همیشه با یک ترسی به همه نگاه میکرد.گرچه الان بعد از چند ماه،کم کم احساس صمیمیت با هامون میکنه و از بودن با بچه ها ی درمانگاه خوشحال میشه...
بعد از دعواهایی که شوهرش تو درمانگاه راه انداخت،مدیرمون،دوبار عذرشو خواست.ولی هربار شوهرش اومد و کلی معذرت خواهی که نفهمیدمو دست خودم نبودو چشمم کور شدو......خلاصه،سرکار برگشت.
ولی در طی این مدت به شخصا هیج وقت ازش گلایه ای نشنیدم و حتی قیافه ای که مبنی بر ناراحت بودنش باشه..با اون چشمای درشت و لبخند آرومش ،انگار که زندگیش غیر از آرامش چیزی نداره...حداکثر گاهی موقعی که کسی ناراحت بوده باشه،ممکنه چشماش پر بشه..
اکثر بچه ها میگفتند که چرا طلاق نمیگیره و اون مرد و زندگی رو تحمل میکنه.گیرم که بچه داشته باشه،باید طلاق بگیره و....ولی یادمه من میگفتم که شماها ازدواج نکردین،یه زن تنها بی هیچ تحصیلات و حرفه ای که نمیتونه خرج زندگیشو دربیاره ،اگه برگرده به شهرستان کوچیکشون،شاید زندگی خیلی سخت تری درپیش رو داشته باشه...
چند هفته پیش کمی دیر اومد سرکار.وقتی داشت به مدیرمون توضیح میداد که دیر کرده ،یه لحظه به گوشم خورد که گفت از کلاس داشتم میومدم.از دانشگاه....یه کم کنجکاو شدم ولی نه از خودش چیزی پرسیدم و نه از کس دیگری.
پریشب وقتی مریض نداشتیم، داشت تو اتاق استراحت ،با تلفن با مامانش حرف میزد،منم روبرش داشتم مجله نوین پزشکی رو میخوندم.به مامانش گفت امتحانهای دخترم داره شروع میشه و امتحانهای من هم یک دو هفته دیگه شروع میشه...وقتی مکالمه اش تموم شد،با توجه به اینکه راحت جلوی من این حرفو زده بود،ازش پرسیدم میتونم یه سوال بپرسم؟شما دانشگاه میرین؟گفت:بله..گفتم:تازه قبول شدی؟گفت:نه!من دانشجوی ترم آخر کارشناسی کامپیوتر هستم....
گفتم :چرا تا به حال نگفته بودی؟گفت:آخه هیچ کس از من نپرسیده بود!!!
خدای من،خیلی برام عجیب بود..تو جامعه و محیطی که داشتن مدرک تحصیلی گاهی تمام زوایای زندگی آدمها رو میتونه تحت تاثیر قرار بده،زنی با این همه مشکلات و با اگاهی از اینکه شاید اکثر همکاراش نگاهی دلسوزانه بهش دارن،همچین چیزی رو به زبون نمیاره.....این بار چندم بود که فهمیده بودم زن بسیار توداری هستش...راستش حس کردم که درس بزرگی بهم داد اونروز.اینکه چطور سینه اش صندوقچه اسراره ولی من با اینکه از اون بزرگترم،گاهی زبونم تحت کنترلم نیست و ممکنه چیزی رو تحت تاثیر احساساتم بگم که نتیجه خوبی نداشته باشه....