صندوقچه اسرار

چند ماهی میشه که میاد درمانگاه.یه زن جوون که آرامش خاصی تو راه رفتن یا حرف زدنش هست.البته سنش کمی بیشتر دیده میشه،ولی وقتی شنیدیم که با سن کمش،یه دختر ده ساله داره،فهمیدیم که تو شانزده سالگی ازدواج کرده.

 چند سالیه با شوهرش به تبریز اومده اند.راستش شوهرش به ظاهر مرد معمولی و حتی یک کم ملایم به نظر میاد...ولی وقتی یکی دوبار تو درمانگاه یا تو خیابون به خاطر هر چیز حداقل بی اهمیتی از نظر ما، ابروریزی راه انداخت و حتی جلوی مدیرمون که سعی میکرد جلوی اون هیکل گنده اش وایسته،دست رو زنش بلند کرد،نظر همگی عوض شد.

همه معتقد هستند که مرد ،دیوانه است.یک مفت خور بیکار که زنشو سرکار میفرسته وسر هرچیزی خون راه میندازه و حتی رفتارهای غیر عادی دخترش رو به اخلاق پدرش نسبت میدهند.دختری که گاهی حس میکردم اوتیسم داره،ان چنان خیره میشه که سنگ رو میتونه با نگاهش اب کنه..ویا وقتی یه سوال ازش میپرسی،معمولا با چند ثانیه تاخیر جواب میده...همیشه با یک ترسی به همه نگاه میکرد.گرچه الان بعد از چند ماه،کم کم احساس صمیمیت با هامون میکنه و از بودن با بچه ها ی درمانگاه خوشحال میشه...

بعد از دعواهایی که شوهرش تو درمانگاه راه انداخت،مدیرمون،دوبار عذرشو خواست.ولی هربار شوهرش اومد و کلی معذرت خواهی که نفهمیدمو دست خودم نبودو چشمم کور شدو......خلاصه،سرکار برگشت.

ولی در طی این مدت به شخصا هیج وقت ازش گلایه ای نشنیدم و حتی قیافه ای که مبنی بر ناراحت بودنش باشه..با اون چشمای درشت و لبخند آرومش ،انگار که زندگیش غیر از آرامش چیزی نداره...حداکثر گاهی موقعی که کسی ناراحت بوده باشه،ممکنه چشماش پر بشه..

اکثر بچه ها میگفتند که چرا طلاق نمیگیره و اون مرد و زندگی رو تحمل میکنه.گیرم که بچه داشته باشه،باید طلاق بگیره و....ولی یادمه من میگفتم که شماها ازدواج نکردین،یه زن تنها بی هیچ تحصیلات و حرفه ای که نمیتونه خرج زندگیشو دربیاره ،اگه برگرده به شهرستان کوچیکشون،شاید زندگی خیلی سخت تری درپیش رو داشته باشه...

چند هفته پیش کمی دیر اومد سرکار.وقتی داشت به مدیرمون توضیح میداد که دیر کرده ،یه لحظه به گوشم خورد که گفت از کلاس داشتم میومدم.از دانشگاه....یه کم کنجکاو شدم ولی نه از خودش چیزی پرسیدم و نه از کس دیگری.

پریشب وقتی مریض نداشتیم، داشت  تو اتاق استراحت ،با تلفن با مامانش حرف میزد،منم روبرش داشتم مجله نوین پزشکی رو میخوندم.به مامانش گفت امتحانهای دخترم داره شروع میشه و امتحانهای من هم یک دو هفته دیگه شروع میشه...وقتی مکالمه اش تموم شد،با توجه به اینکه راحت جلوی من این حرفو زده بود،ازش پرسیدم میتونم یه سوال بپرسم؟شما دانشگاه میرین؟گفت:بله..گفتم:تازه قبول شدی؟گفت:نه!من  دانشجوی ترم آخر کارشناسی کامپیوتر هستم....

گفتم :چرا تا به حال نگفته بودی؟گفت:آخه هیچ کس از من نپرسیده بود!!!

خدای من،خیلی برام عجیب بود..تو  جامعه و محیطی که داشتن مدرک تحصیلی گاهی تمام زوایای زندگی آدمها رو میتونه تحت تاثیر قرار بده،زنی با این همه مشکلات و با اگاهی از اینکه شاید اکثر همکاراش نگاهی دلسوزانه بهش دارن،همچین چیزی رو به زبون نمیاره.....این بار چندم بود که فهمیده بودم زن بسیار توداری هستش...راستش حس کردم که درس بزرگی بهم داد اونروز.اینکه چطور سینه اش صندوقچه اسراره ولی من با اینکه از اون بزرگترم،گاهی زبونم تحت کنترلم نیست و ممکنه چیزی رو تحت تاثیر احساساتم بگم که نتیجه خوبی نداشته باشه....

بدون شرح!

*یه روزی یه رزیدنتی برادر دانشجوی یکی از رشته های پزشکیشو،میبره  مطب یکی از اساتید .

تا اینجا که با جامعه فرهیختگان مشکلی ندارین؟

کشاله ران پسر جوون رو نشون استاد میده.کل مسیر ورید صافن به رنگ آبی تیره بود.شک کرده بودن به واریس.تو معاینه و لمس اثری از واریس نمیبینن.ولی به خاطر ظاهر داغون ورید،حتی دکتر از همراه مریض میپرسه که مطمئنی برادرت معتاد و تزریقی نیست؟اونم میگه:نه والا..بچه سالمیه تا اونجا که میدونیم!!

خلاصه،جهت روشن شدن موضوع،اخوی رو میفرستن سونوگرافی داپلر.موقعی که سونوگرافیست،ژل رو میزنه رو مسیر ورید که پروب رو بذاره ...یهو میبینه دهه!این قسمت از واریس چرا محو شد؟یکم پایین تر...بازم که کم رنگ شد؟!!

تازه اخوی باهوش،یادش میاد که چند روز پیش یه شلوار لی،آبی تیره خریده بوده که گویا از بس جنسش اصل بوده اینطوری رنگ داده!!!

هنوزم با جامعه فرهیختگان مشکلی ندارین؟!!

*یه آقای مسنی،با خانومش اومده بود مطب.بعد از معاینه ازش پرسیدم،بیماری خاصی ندارین؟

یکم فکر کرد،بعد یهو یه جوری زد زیر خنده...

منم به خنده اون لبخندی زدم و داشتم فکر میکردم که چه بیماری بامزه ای میتونه داشته باشه؟

مرد مسن گفت:نه،بیماری خاصی ندارم.فقط سرطان ریه دارم!

انقدر غیر منتظره بود که کل واکنشهای عاطفیم به هم ریخت!

*مجسم کنین،در عرض یک ربع،یه خانومی با حمله آسم اومده،یه خانوم دیگه با حرکات و داد و هوارهای هیستریک با کل فامیلش ریخته تو درمانگاه،یه دختر دیگه هم قبل از تزریق آمپول،رو تخت تزریقات تشنج کرده باشه و با یک نرس تازه کار دارین این صحنه رو جمع میکنین و دکتر شیفت بعد هم اومده و اواخر تموم شدن صحنه کارزار،هی،نرس جوون رو صدا میکنه که خانوم فلانی؟خانوم فلانی؟هی،خانوم فلانی؟ و نرس هم که کلافه شده هی میگه الان میام اقای دکتر،الان،یه لحظه.. و اون هی اروم میگه خانوم فلانی..خانوم فلانی..اخرش نرس میگه؟بله اقای دکتر؟

دکتر میگه:کلوچه میخوری؟!!!!

طهران

بعد از چهار یا پنج سال رفتم تهران.به قصد مسافرت و اقامت چند روزه و عدم همراهی با فرزاد تو کنگره!

جمعه شب چند ساعتی پیاده روی کردیم.تو خیابونها و کوچه های سربالا و سرپایین تو هوای نیمه مزخرفی که روز شنبه کاملا مزخرف شد!شنبه رفتیم نمایشگاه کتاب، تو مکان گرم و نیمه ساز و پر از سر و صدا و گردوخاک مصلی...نمایشگاههای سالهای قبل کجا..اینجا کجا...

چون روز شهادت بود،تا ساعت یک همه رو پشت درهای بسته نگاه داشته بودند.بازار دکه های ساندویچی و آبمیوه و خوراکی داغ داغ بود..بوی روغن و گوشت و پیاز و ....بیشتر تداعی کننده نمایشگاه مواد غذایی بود تا کتاب!همه رو کاغذهای تبلیغاتی یا تکه ای روزنامه نشسته و تکیه بر ستون یا دیوار داده ،در انتظار باز شدن درها و به یغما بردن یار مهربان بودند.با خودم فکر کردم،یعنی کتاب دیدن و خریدن انیقدر برای ملت ایران مفرح و شادی اور شده که تا اذان ظهر روز شهادت،این عمل شنیع رو نباید انجام داد؟!!

در یک کلام،مطلقا از فضای  تنگ و نامناسب و هوای  سنگین موجود در شبستانها خوشم نیومد.قسمتهای مربوط به کتابهای کودک و نوجوان که چیزی در حد فاجعه بود!واقعا اون فضا کفاف  اینهمه جمعیت رو نمیداد....تنها کتابی که خریدم،روح پراگ بود.نمیدونم چرا،ولی مدتی بود دنبالش بودم.شاید چون مترجمش خشایار دیهیمی بود،بنا به تعصبی که روی برادرش که استادمون بود داشتم!

یکشنبه رفتیم کاخ موزه سعد آباد..آخرین بار سال 81 رفته بودم.قسمتهای جدیدی اضافه شده بود.تقریبا یک روز کامل برای بازدید تمام و کمالش باید در نظر گرفت.جالبترین قسمت،موزه برادران امیدوار بود.و ژیان سیتروئنی که با اون کلی از دنیا رو گشته بودند.و موتوری که چندین سال مرکبشون تو سفر به قاره های دوردست بوده...به فرزاد میگفتم خداییش الان به ما بگن بیایین برین کنیا،همچین یه خوفی ته دل آدم بوجود میاد....چه برسه که پنجاه یا شصت سال پیش با حداقل امکانات بری تو قبایل آفریقا یا قلب جنگلهای آمازون!جالبترین چیزی  که دیدم کله کوچک شده یک انسان بود که طی مراحلی به اون حالت درمیارند و هدیه داده بودن به برادران امیدوار!!

مسوول اون قسمت توضیح داد که این دو برادر در قید حیات هستند.آقای عیسی امیدوار که 81 سال داره و تو تهران زندگی میکنه و عبدالله که 78 ساله است و ساکن شیلی هستش!پرسیدم:لابد خانومش شیلیایی هستش؟گفت:آره

وخاطر نشان کرد که اقای عیسی امیدوار یکشنبه اول هر ماه میاد به موزه و به علاقمندان، حضوری توضیح میده .یه لحظه خوشحال شدم ،ولی بعد یادم افتاد که با اینکه یکشنبه است ولی اولین یکشنبه ماه نیست!

موزه استاد فرشچیان هم دیدنی بود.به نظرم ذهن بسیار مشوش و پر از فکری داره استاد.تصویری که نامش رو "آدمیزاده"نهاده بود،بیشتر از همه متاثرم کرد.حس اینکه بیشتر اعضا و جوارح ادمی در راستای دستیابی و چنگ اندازی به  ناسوت  به کار گرفته میشن،خوشایند نبود انگار...

دوشنبه  عصر رفتیم  سینما گالری پردیس.راستش خیلی دلم خواست فیلم "برف روی شیروانی داغ" رو ببینم. بیشترین علتش هم به خاطر شهاب حسینی بود!دروغ چرا؟از زمانیکه فیلم محیا رو دیدم،به طور جدی  تعقیبش میکنم!حس میکنم خیلی داره تو کارش پیشرفت میکنه،خیلی  با نقشش اخت میشه...بالا رفتن سنش خیلی جذابترش کرده ...بعد از دیدن سری کامل مدار صفر درجه و خوندن چند تا مصاحبه ازش تو جاهای مختلف ،کاملا تو مود دیدن بازیش بودم و هستم .ولی با وجود بجه ها ی برادر شوهرم مشکل بود.لاجرم رفتیم پارک ملت و با بچه ها کلی حالشو بردیم.بچه هایی که  خاله صدام میکنند.وقتی صدرا ازگردنم آویزون میشد و با زیر چشمی نگاه کردنی که نشونه یک اجازه گرفتن ضمنی بود،میومد تو بغلم مینشست تا دستامو دورش حلقه کنم و موهاشو از پشت بو کنم و اون به آرومی بستنیشو لیس بزنه،حس شدید خاله بودن در من شعله ور میشد.اینکه سر میز غذا به کسری یه نگاه بندازم و اون نخودی بزنه زیر خنده و باباش یهو بپرسه که شما دوتا به چی میخندین؟و من بگم:این یه رازه بین منو کسری...و کسری بادی به غبغب بندازه  انگار که واقعا رازی بوده بین ما دوتا...یک راز ناگفته!

امروز رو کاملا برای خودم بودم.بعد از صبحانه مختصر،راه افتادم برای یک پیاده روی طولانی...تو کوچه پس کوچه های پایتخت...از زیر درختای چنار،از کنار جوبهای پرآب...از میون پشه های فراوان....تو گرمای یک روز اردیبهشتی....رفتم و رفتم و فکر کردم.یه زمانی شاید اسم این راه رفتن رو پرسه بی هدف میذاشتم ولی الان یه راه رفتن کاملا هد فمند بود.راه میرفتم تا نگاه کنم ،تا بیاد بیارم اونچه که تو ذهنم تلنبار شده بود... فکر کنم و گاهی حباب تمرکزم با افتادن یک بیل روی دسته یک فرغون بترکه...رفتم تا بعد از یک ساعت و نیم رسیدم چهارراه ولی عصر و خودمو جلوی تابلوی "جدایی نادر از سیمین "دیدم.بلیط خریدم و دوباره رفتم تا این فیلم رو با دیدی باز و پس از خوندن چندین نقد و مصاحبه دوباره ببینم.دیدم و اینبار،از صحنه ای که شهاب حسینی تو بیمارستان،بی خبر از همه جا بلند میشه و با نادر دست میده دلم خیلی سوخت.اصغر فرهادی با درایت هرچه تمام،هر اونچه که از حس عذاب وجدان یا نفس لوامه یا سوپر ایگو یا هر کوفتی که اسمشو میذارین رو از لایه های زیرین شخصیت ادمی بیرون میکشه ...

اومدم بیرون و تمام راه رو دوباره پیاده برگشتم.اینبار سربالا ....باز فکر کردم و تنها جایی که تونستم توقف کنم جلوی یه کافه کتاب بود..اومدم بالا و بالاتر تا جایی که از سربالایی اخرین کوچه که اومدم بالا،نوک تیز و بلند برج میلاد رو دیدم...ناخود اگاه عکسی گرفتم  و رسیدم به خونه....

تهران اینبار سراسر خوندن و پیمودن و دیدن بود برام....

تو را...

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام ،دوست می دارم

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام ،دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و قطره ای که آب می شود

برای نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن ،دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ،دوست می دارم....

گل بنفشه.

نشستم بیخ گوش این آهوی قلم،هی تو گوشش میخونم که آهو جونم،غزال من...چرا نشستی ،کز کردی یه گوشه؟تو جوونی..با طراوتی..الانم که اردیبهشت ماهه،همه جا سرسبز و باطراوته..پاشو برو تو جنگل یه چرخی بزن،جستی بزن...همه آهوهای جوون دارن میچرخند واسه خودشون..تو این گیر و دار شاید یه دوستی ،دوست پسری،خواستگاری،شوهری کسی واست پیدا شد...

برگشته بهم میگه:من آهو میخوام چیکار؟اصلا چرا منو از اول تو مدرسه دولتی جنگل ثبت نام کردی؟میگم:مگه مدرسه ای که رفتی چه مشکلی داشت؟بهت  جفتک پروندن یاد ندادن که دادن؟رمیدن یاد ندادن که دادن؟چریدن یاد نگرفتی که گرفتی؟دیگه چی میخواستی یاد بگیری؟همکلاساتم همه بچه اهوهای خوب،خانواده دار....

با اون چشمای درشتش و با حرص یه نگاهی بهم میندازه میگه:همین دیگه!بچه اهوهای خوب و خانواده دار معمولی!!!ولی اگه از بچگی  ثبت نامم کرده بودین مدرسه اعیان و اشراف،،الان منم این افتخارو داشتم که از بچگی با بچه شیرا و بچه ببرا  و بچه یوز پلنگها همکلاس بشم!!!

میگم:که چی بشه؟تازه اگه تا به حال تیکه پاره نکرده بودنت،عوض جهیدن و جستن،غریدن و دریدن یاد گرفته بودی!!!

آهو سرشو میندازه پایین میگه:شایدم تو یکی از همین کلاسای دریدن  یا غریدن با پسر سلطان جنگل آشنا میشدم....یه قر و غمزه ای میومدم واسش،بالاخره منم چشمای  درشت دارم...زبرو زرنگم...شاید یه جوری به چشم  توله ارشد شاه شیر میومدم!!حالا

اون نشد،توله کوچیکه!!

دو دستی میزنم رو زانوهام،ای دل غافل...این شبکه های بیگانه رو حیوانات هم تاثیر گذاشته!!این آهوی قلم من هم نشسته پای برنامه عروسی  پرنس ویلیامز ...و لابد خودشو با کیت مقایسه کرده!!اخه یکی نیست بگه اهو جان تو اینهمه دختر این قرعه فقط به نام کاترین افتاده..قرار نیست تو هم خودتو با اون مقایسه کنی!!

میگه:در هر صورت،پسر شاه نشد،پسر پلنگ وزیر!پسر جاگوار سفیر!!به هر حال من زن آهوی معمولی نمیشم!!میگم:لابد عروسیتم باید تو کاخ وسط جنگل بگیرن!میگه :پس چی؟کالسکه سلطنتی هم میخوام!!میگم:آهو جان....اونا آدم هستن،کالسکه ای رو که سوار میشن،اسبها میکشن!اخه تو رو کی باید بکشه!!تو که فامیلای باکلاست ،سورتمه بابا نوئل رو میکشن!!

میگه:من این چیزا حالیم نیست!!من شوهر پرنس میخوام،عروسی باشکوه هم میخوام!!

خدا عاقبت منو با این اهو به خیر کنه....

*به تازگی دو تا مهمون ایرلندی داشتم!قرار شد واسه شام بیان.منم تریپ دختر تبریز اومدم و واسه شام غذای سنتی بار گذاشتم.منوی شام از این قرار بود:آش آبغوره،گارنی یاریخ(شکم پاره)و کوفته تبریزی با سبزی خوردن و نان سنگک!

وقتی غذا رو آوردم ،فرزاد و مامان گفتن:این بیچاره ها احتمالا گرسنه میمونن امشب!!گفتم:هه!اومدن ایران و تبریز تا با فرهنگ و غذاهای مناطق مختلف آشنا بشن!!والا همه میدونن ماکارونی چیه!

خلاصه،آش کشیدم واسشون تو بشقابها...شما نمیدونین از دیدن آلو و آلبالو تو آش به چه اندازه به وجد اومده بودن...البالو رو تو قاشق اینور و اونور میکرد و میگفت:جین،لوک ات مای اسپون....!!!!

خلاصه در حد یافتن مروارید تو شکم ماهی ،واکنش نشون دادن !!لحساس میکردم تا به امروز در حق آلبالوهای ذخیره شده تو فریزرم کم لطفی کرده بودم!باید قدرشونو بیشتر میدونستم!!

رسیدیم به  شکم پاره!جین یه نگاه به بشقابهای ما کرد تا ببینه چطوری باید تناول کنه!!وقتی متوجه شد که میتونه راحت باشه،این نون سنگک رو همچین رو بادمجون فشار میداد و ته بشقاب رو تمیز میکرد بیا و ببین...!!

بعد از من میپرسه طرز تهیه این غذارو بگو!!میگم:زکی!!من اسم اینو نمیتونم بگم  حالا بیام انگلیسی طرز تهیه شو توضیح بدم؟!!

جالب اینجاست که آنقدر از سبزی خوردن جال کردن بیا و ببین!!درسته که خودشونم سبزی دارن ولی به قول نوئل،این کامبینیشن،خیلی جالب انگیز ناک بود واسشون!!!!

جین،تلخون رو گرفته تو دستش:میگه به این چی میگن؟!!حالا بیا و درست کن....شاهی  رو گرفته لای انگشتاش میگه:این چیه؟میگم:کینگی!!!خلاصه....کوفته رو که با قاشق تیکه میکردن از دیدن گردو زرشک و آلو تو شکم کوفته کلی سورپرایز شدن مجددا!!!

در پایان ،مامان،واسه دسر،خاگینه به صورت رولت و پر از گردو و دارچین درست کرده بود که نوئل دو تا دوتا بالا رفت!!

خلاصه من هرکاری از دستم بر میامد واسه نشون دادن چهره زن تبریزی انجام دادم!!حالا بازتاب جهانیش چی بشه،الله اعلم!!