حسودم.

وقتی فکر میکنم می بینم تو زندگیم فقط به چیزایی حسودی کردم که می تونستم،تواناییشو داشتم بهش برسم،ولی چون تلاشی نکردم و نخواستم تلاشی بکنم،نرسیدم!!جالبه که وقتی فکر میکنم میبینم خیلی هم حسودی نکردم!چون اگه واقعا اون رگه حسادت در من بیدار بشه،به هر نحوی خودمو به اونچه که میخوام میرسونم..از اونجا که بسیار بسیار به ندرت،نسبت به مادیات و اشیا حسادت میکنم و اگر احیانا حسی در من برانگیخته شده باشه،بیشتر از چند لحظه،حداکثر چند دقیقه طول نکشیده پس در نتیجه این مورد رو کاملا میتونم ازش بگذرم...(جون من نگین که من مرفه بی درد هستم و از بچگی تو ناز و نعمت بزرگ شدم!به جون خودم کاملا انسان معمولی هستم،درسته بازی رو از زمینهای خاکی نازی آباد شروع نکردم،ولی کلا همیشه معمولی بودم..تو همین معمولی بودن هم هرگز از بچگی یادم نمیاد پیله کرده باشم که فلان عروسک رو برام بخرین!!!)

وقتی دقت میکنم حتی تو تحصیلات هم  زیاد حسادت نمی کردم!!نمیتونم بگم،اصلا!ولی خیلی کم حسودی کردم.اصلا اگه حسودی کرده بودم بعد از فارغ التحصیلی یکبار تو امتحان رزیدنتی شرکت میکردم!!

وقتی به شخصی حسودی میکنم و یا حتی حس میکنم دارم پشت سرش حرف میزنم،کاملا متوجه میشم که این شخص یه صفات برجسته ای داره،یه امتیازاتی داره که لابد من دارم خودمو جر میدم!!

بنا به تجربه ای که دارم وقتی در مورد تحصیلات و ظاهر یک شخص خیلی حرف میزنن و سعی در کوبیدن و پایین آوردن اون شخص دارند،بخصوص اگر فرد مذکور مونث باشه،حتما یک زن خوش تیپ و باهوش و با روابط اجتماعی بالاست!!!

خلاصه کلام،وقتی فکر میکنم باز هم به این نتیجه میرسم که تنها به کسانی دارم حسودی میکنم که زیاد مطالعه میکنند.آدمهای پری هستند.وقتی حرف میزنن،مستدل حرف میزنن..نفرت دارم از کسانی که اطلاعاتشون رو از پاراگرافهای چند سطری،تو مجله های زرد میگیرن و بعد همچین حرف میزنن که انگار تاریخ تمدن ویل دورانت رو خوندن!!!

باز هم فقط به کسانی حسودی میکنم که زیاد گشتن تو ایران..تو دنیا...تو جاده ها...تو کوچه ها ،پس کوچه ها.....البته این مورد حسودی من،همچین پول میخواد زیاد تا!!ولی من حاضرم مثل پرین تو کارتن بی خانمان،با اون پالیکار،الاغ افسرده اش،راه بیفتم برم اروپا رو بگردم..برم تو این کمپینگ ها..یه نون و پنیری بزنم تو رگ و راه بیفتم تو کوچه پس کوچه های پراگ....پاریس.....رم...یه دوربین بگیرم دستم و از اون دختر پسرای خوش تیپ و شیک پوش ایتالیایی عکس بگیرم...آه!!خدای من....به جون خودم من در این لحظه هم بمیرم،برم جهنم!آنقدر از خدا اویزون میشم که منو واسه یه تور دور دنیا در هشتاد روز دیپورت میکنه این دنیا....

بتا اچ سی جی

خدایا...تکلیف منو با اینایی که برگه آزمایش هورمون بارداری میان،روشن کن!

گاهی خسته میشم بس که هرچی فسفر تو این مغز مبارک دارم میسوزونم تا بفهمم این چهره و نگاه نگران این زن و مرد که چشم دوختن به دهان من،ناشی از چیه؟اگه بگم حامله ای،با لبخند بگم یا با نگاه مغموم!!

بگم حامله ای،خوشحال میشه و دست منو میگیره و میگه جون من،راست میگی خانوم دکتر؟

یا اینکه بگم حامله ای،لباش آویزون میشه و رنگش میپره و میگه جون من ،راست میگی خانوم دکتر؟

چرا اینقدر شرایط و اوضاع اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و روحیات ابنای بشر با هم تفاوت داره...

اهای،آقا!نخون...نخون این پست رو!

چرا اینهمه وقت میذاری واسه آرایش کردن و مالیدن اونهمه کرم پودر و پنکک(درست نوشتم؟)و  یک ساعت ریمل میمالی و بعد با سر سوزن!میشینی اون مژه ها رو از هم دونه دونه جدا میکنی..ولی چرا ۵ دقیقه وقت نمیذاری که این مواد رو از رو پوستت پاک کنی؟چرا نمیذاری اون پوست بدبخت نفس بکشه؟چرا فرصت میکنی لاکهای جور واجور بزنی ،ولی فرصت نمیکنی نخ دندون استفاده کنی؟

آنقدر دور و برم از این دخترا دیدم...هیچ وقت نفهمیدم چرا دخترای جوون اصرار دارن خودشونو با آرایش و رنگ موهای عجیب،بالاتر از سن و سالی که دارن نشون بدن...چقدر به الهام میگفتم که اخه دختر،تو همش ۲۰ سالته..پوست داری عین آینه.چرا اینا رو میمالی رو صورتت..چرا اون خط چشمهای عجیب رو میکشی که چشمهای درشتت رو ریزتر بکنه؟حالا چهنم،اینکارارو میکنی..توروخدا شب موقع خوابیدن صورتتو پاک کن..پوستت زود پیر میشه ها...میگفت:اخه خانوم دکتر،اگه نصفه شب مریض بیاد،دلم نمیخواد منو بدون آرایش  ببینه!!

یادمه دوران اینترنی،افسانه دوره گریم دیده بود.خیلی هم حرفه ای گریم و آرایش میکرد.اون روزها که ماها از کشیکهای بخش خسته میومدیم تو اتاق و در هر صورت دنبال چند لحظه خواب بودیم،نه تنها آرایش سنگینشو پاک نمیکرد،بلکه ساعت ۶ صبح ساعت میذاشت و پا میشد دوباره از رو همون آرایش قبلی یه تجدید گریمی میکرد که واسه مورنینگ ریپورت اماده باشه...پارسال تو یه عروسی دیدمش،بعد از ۵ سال..چقدر چاق شده بود و چقدر مسنتر دیده میشد..راحت یه ده سالی بیشتر میزد..چروکهای ریز ریز دور چشمش افتاده بود...سعیده هم به همین منوال...نفیسه هم همونطور..آیدا و .....

من نمی فهمم چه کاریه که هی زور میزننِ خودشونو زنونه درست کنن،بعد که یه کم سنشون میره بالا،روی میارن به انواع اقسام داروها و روشها تا سنشون کمتر بشه!!اینقدر که واسه خریدن یه پوتین وقت میذارین،واسه حفظ اندام و هیکل خودتون چرا وقت نمیذارین..چرا وقتی به مریضها میگم،ورزش کنین..پیاده روی کنین ،برقصین..میگین فرصت نداریم!!ولی واسه اینکه تو فلان مهمونی لباستون تک باشه،یک ماه تمام ممکنه همه بوتیکها رو زیر و رو کنین!!چرا نمیخوایین جلوی پر خوری تونو بگیرین،ولی هی راجع به فواید قرصهای مجیک و اورلی استات و ریداکتیل و....میپرسین!!اخه،کم کردن ۳ کیلو مگه چقدر زحمت داره که حاضرین کپسولهای ونوستات رو بخورین و گیر کنین تو دستشویی!!والا،اگه ادم تصمیم بگیره یه شب شام نخوره،هیچ اتفاقی نمیفته...چرا قبل از اینکه ۲۰ کیلو اضافه وزن پیدا کنین،تو همون ۳ کیلوی اول جلوشو نمیگیرین؟

چرا هی ابروهای پت و پهنتون رو برمیدارین،نازک میکنین،تیغ میزنین..مدل عروسکی،شیطانی نقاشی میکنین،بعد از چند سال که خیلی هم طول نمیکشه،میبینین،زکی!!کو اون ابروها؟حالا،میفتین به تاتو کردن!با این رنگها و مدلهای عجیب..ابروی نارنجی با موهای مشکی!!ابروی آبی،سبز....!!بعد یه مدت هم میفتین به پاک کردن تاتوها!!قربونش برم،پاک هم نمیشه که!!به قول،یکی میگفت:یه خانومی اومده بود ابروش ۳ تا دم داشت!!به خدا،جوونی خودش خوشگلیه...

اینطور نباشه که اگه یه روز فرصت نکردین،گریمهای حرفه ای تون رو بکنین،ملت از دیدن قیافه اصلی شما شوکه بشن!!اینطور نباشه که روزای اول ترم،هر روز رنگ سایه چشمتون رو با روپوشتون،ست کنین،ولی روزای امتحانات اخر ترم،عینهو رابینسون کروزوئه بشین!!

اصلا،شمایی که واسه عروسیه دختر خاله،میری ارایشگاهو چه تیپی میزنی و چه ارایش خفنی میکنی...چرا تو خونه واسه شوهرت اینکارو نمیکنی؟چند تا خانومو میشناسین که کلی ریشه موهاشون سفید شده،ابروهاشون نامرتبه،موهای زائد رو صورت و بدنشونه و منتظرن هفته بعد که مهمونی خانوم فلانیه!برن آرایشگاه که اونروز مرتب باشن!!!انگار نه انگار،که اون شوهر و بچه هایی که تو خونه هستن،مجبور نیستن که قیافه یک خانوم نامرتب رو تحمل کنند..توروخدا نگین،که این چیزا وقت میخواد،پول میخواد..اون فرصتی که میذارین واسه گردگیریه فلان قسمت خونه،میشه چند لحظه اشو واسه احترام به ظاهر خودتون صرف کنین.اینکه،وقتی قراره شوهرتون بیاد خونه،یه عطری بزنین به خودتون،همون بلوز شلوار راحتی هم که تو خونه میپوشین،چه مانعی داره که رنگش با هم همخوانی داشته باشه؟اصلا چه معنی داره،دختر پیژامه گل و گشاد بپوشه تو خونه؟!!مگه،چند روز در سال مهمونین که باید خودتون و همه منتظر اونروز کذایی باشین تا مرتب دیده بشین؟

بعد از یکسال،که خانوم دکتر رو دیدم،وقتی حرف از تغییرات شد،بهش گفتم شما یه کم تپل شدین..گفت:یه کم؟!!۱۰ کیلویی چاقتر شدم..گفتم:اخه چرا،شما که با دو تا بچه هیکلتون خوب بود،چرا یهو خودتونو ول کردین؟گفت:اخه میدونی الناز،انگیزه هم ندارم واسه لاغری!هیچ کس تو فامیل عروسی نداره ،که جوگیر بشم خودمو لاغر کنم!!گفتم:حالا شما شروع کنین..قرار نیست که جوانان وطن تا اخر عمر عزب اوغلی بمونن،انشالله عروسی هم پیش میاد!

چرا روپوش سفید پزشکی،یه خانوم باید اونهمه لکه داشته باشه؟چرا تو یه درمانگاه،که تقریبا همه پرسنل دختر و خانوم هستند ،ظرفهای صبحانه باید بمونه تا ساعت ۷ شب!!چند تای همین خانومها،ظرفهای کثیفتون رو تو خونه میذارین با اون وضع رو هم انباشته بشه؟مگه محل کار،محل زندگی نیست؟چه ربطی داره که چون من دکترم،نباید ظرف بشورم!!یا چون من لیسانسم،باید خدمتکار ساعت ۸ شب بیاد لیوان منو بشوره؟بابا جان....برین بالا،بیاین پایین،از یک زن،همیشه انتظار رفتارها و نکات و ظرافت زنونه میره...حتی هیلاری کلینتون هم که باشین،تو خونه بیل!!انتظار داره،که شما زنش باشین،نه وزیر امور خارجه!!

مردها نخوانند.

2 هفته پیش،رفتیم تو یه مغازه فروش لوازم آرایش و ...میخواستم عطر بگیرم.مغازه شلوغ بود و وقت برای ایستادن نسبتا زیاد بود.فروشنده یه دختر جوون بود.فکر کنم حدود 25 ساله..از لحظه ورود،خیلی توجهمو جلب کرد.یه دختر متوسط القامه  و کمی تپل.رنگ پوستش سفید سفید،با موهای تیره رنگ و چشمهای درشت به رنگ آبی تیره،مثل آبی نفتی..شایدم یشمی رنگ..ابروهای کوتاه و دهان کوچک که یه خال کوچولو هم بالای لبش بود و من .یاد مرلین مونرو افتادم...

آرایشی کاملا معقول داشت.تنها چیزی که از ملاحت چهره اش کم میکرد ،تیک چشماش بود.هر چند دقیقه یکبار،پلکهاشو تند تند به هم میزد.و ناخود اگاه یه حس اضطرابی رو منتقل میکرد.با اینکه چند تا مشتری بودیم،در ان واحد سعی میکرد با خوشرویی کار همه رو راه بندازه.

از جملاتی که بکار میبرد خوشم میومد.خیلی روان و شیوا،فارسی و ترکی رو حرف میزد.گرچه،هر از گاهی یه چند تا لغت انگلیسی میپروند که خیلی برام جذاب نبود ولی از طرز تلفظ حرف "ش" و "ج"خوشم اومد.بدون اغراق و کاملا اغواگرانه...از اینکه هر از گاهی جملات رو تند تلفظ میکرد و هر از گاهی اروم، لذت میبردم.خوب میدونست کجا لحن و تن صداش رو کم و زیاد کنه...اینکه کی،ابروشو ببره بالا و یا با گوشه لبش بخند بزنه....میدونین،زن بود.به تمام معنا،زنونگی ازش میبارید.بدون هیچ جلف بازی.یعنی ذاتش اون بود.انگشتهای سفید و کمی تپلش با ناخنهای کوتاه و مرتبش همخوانی داشت.چقدر فرز و در عین حال،ظریف در یه شیشه عطرو باز میکرد..ذکاوت از سر و روش میبارید.هارمونی بین احساسات و متانت برقرار کردن سخته..اینکه بتونی حستو بریزی  تو ظاهرت ،در عین اینکه نخوای سبک بازی دربیاری،کار هرکسی نیست.اینکه به جاش مرد باشی،به جاش بچه باشی،به جاش یه مادر باشی و به جاش یه زن باشی،سخته.ولی خدواوند این قدرت رو به زن داده.به شرطی که زن بخواد و بتونه اون زنونگی رو از لایه های پنهون درون وجودش بیرون بکشه.متاسفانه در فرهنگ ما تلفیق این دو خیلی سخته.درسته که یه چیزایی ذاتیه ولی خیلی از رفتارها از همون بچگی میتونه اکتسابی باشه.دختر بچه از مادرش خیلی چیزارو یاد میگیره،وقتی مادر،به معنای واقعی زن باشه میتونه این رفتارها رو القا کنه به دختر...

بنا به اقتضای شغلیم هر روز با ادمهای مختلف و فرهنگهای متفاوت و خانواده های  جور واجور که معمولا حین بیماری هم شخصیت واقعیشونو نشون میدن سروکار دارم.راستش خیلی تو نخ رفتارها و نگاههای زن و شوهرها ،بچه ها با پدر و مادرهای مسنشون،نگاههای یک عروس به مادرشوهر و.....میرم.

با در نظر گرفتن فرهنگ خانواده،سعی میکنم بعضی نکات رو در حد خودم  گوشزد کنم.وقتی یه دختر بچه 11،12 ساله رو میبینم که تازه قد کشیده و وقتی کلاهشو درمیاره و موهای دم اسبیش رو شونه هاش میریزه ولی چون کم کم سینه هاش داره رشد میکنه،پشتشو قوز کرده،اروم موقعی که میبرمش طرف تخت معاینه،میزنم پشتش و میگم،قوز نکن.سرتو بگیر بالا،تو دختر بلند و قشنگی میشی،حیفه که عادت کنی پشتت خم باشه...و میدونم که تو اون سن بچگی،حرف یه دکتر حداقل تو گوشش میمونه...

ظرافت برای یک زن خیلی مهمه...اینکه یک زن آرامش رو تو ظاهرش داشته باشه،خیلی مهمه...پراسترس بودن صفت برازنده ای برای زن نیست.خیلی از زنونگیهاشو کمرنگ میکنه..تو راه رفتنش،تو نگاهش،تو کلامش...نمیتونه حس خوبی رو به دیگران منتقل کنه.نمیتونه ،بین حرکات دست و چهره اش تعادل برقرار کنه...نمیتونه حتی برای جلب جنس مخالف درست عمل کنه.یا عین سگ پاچه طرفو میگیره که مثلا پسره نفهمه ازش خوشش میاد!یا انقدر تابلو بازی درمیاره که موضوع لوس میشه...اینکه زن بلد باشه با دست پیش بکشه،با پا پس بزنه خیلی مهمه...اینکه زن،مطالعه داشته باشه و بروز باشه،اینکه هجویات نگه،اینکه بتونه مطلبی واسه گفتن داشته باشه...

خیلی حرف دارم؛خیلی...بازم مینویسم.....

یک پست طولانی.

وقتی سوژه نیست،حسش هست!وقتی حسش نیست،سوژه اش هست.وقتی هم سوژه هست و هم حسش ،اینترنت قطعه!!چه انتظار عبثی  که من تند تند پست بنویسم!!

یه روز یه مردی کنار دریای آرام و آسمان آبی رو شنهای ساحل دراز کشیده بود و داشت لذت دقایق میبرد.مرد دیگه ای بهش میرسه  و میگه:چرا خوابیدی؟میگه:خوب چیکار کنم؟میگه پاشو یجوری ماهی بگیریم.میگه که چی بشه؟میگه:که بعدش بتونی یه قلاب بخری،بعد با اون قلاب چند تا ماهی بگیری.بعد با پول اون ماهیها،یه تور بخری،تا ماهیهای زیادی بگیری ،با پول اونها،یه قایق بگیری ،کلی ماهی بگیری،با پول اونا قایق موتوری بخری،بعد چند تا قایق بخری،همین طوری پولت زیادتر بشه،خونه بگیری ،ماشین بگیری ،ویلا بخری،کنار دریا باشه...میگه :خوب که چیکار کنم؟میگه:که راحت بیایی کنار دریا دراز بکشی و لذت ببری.میگه:من همین الان هم راحت کنار دریا دراز کشیدم و لذت میبرم!

چند روز پیش یه زن و شوهر خوش تیپ و جوون اومدن تو مطب. از طرز راه رفتن و صحبت کردن مرد به وضوح معلوم بود که شخص بسیار مضطربیه.بعد از کلی حرف زدن و معاینه  و حرفهای جالب که واقعا الان حوصله نوشتنشو ندارم،تونستم رک ازش بپرسم که چرا اینقدر استرس داره؟مشکلش اینقدر لاینحل به نظر میرسه؟خانومش گفت:غیر از اینکه شوهرم ذاتا مرد عصبی و عجولی هستش،اخیرا ما پول زیاد آوردیم و اعصابمون بهم ریخته..!!

راستش اون لحظه،خندیدم و گفتم که اون پول اضافه رو بدین به من،راحت خرجش کنم،مشکلتون حل بشه!!

به چند نفر هم این موضوع رو تعریف کردم و به عبارتی متاسفانه، این جمله  رو مسخره کردم.

ولی یکی دو روزه که به حقیقت بودن حرفش پی بردم.نه اینکه من پول اضافه داشته باشما...ولی  با تمام وجود دور و برمو که نگاه میکنم میبینم آدمها همه اسیر همین پول هستند.و پول اضافه،دردسر بیشتری داره...وقتی نون نداشته باشی واسه خوردن،دیگه خیالت راحته که اگه یه پولی گیرت اومد باید نون بخری تا شکمتو سیر کنی.ولی وقتی پول اضافه میاری،کم کم اسیرچشم و هم چشمیها میشی..کم کم اجناس لوکس به چشمت میاد.کم کم  گرایش به تجملات تو زندگیت بیشتر میشه..و اینجاست که دست بالای دست بسیار است...هی کار میکنی و میدوی که پول بیشتری داشته باشی ..میگی منکه میخوام فلان جنس رو بخرم،خوب این ماه هم صبر میکنم یه پول بیشتر روش میذارم جنس بهتر میخرم!منکه میخوام ماشین و خونه بخرم ،خوب،میرم وام میگیرم،که بتونم فلان خونه رو بخرم و یا فلان ماشینو بخرم که باهاش برم مسافرت ...آنقدر در حسرت اینها ،کار میکنی و می دوی که میبینی،عمرت گذشته،سنت بالا رفته و حالا که فلان ماشینو داری،حال رانندگیشو نداری!میگی ...ای بابا،عوض اینکه چند ساعت رانندگی کنم تو این جاده ها،که برم شمال،یکم هزینه بیشتر میکنم هوایی میرم،آنتالیا!!

حالا که خونه انچنانی خریدی،میبینی حال نداری که مهمونی بدی تا خونه تو به کسی نشون بدی!وای...کی میخواد زنگ بزنه،دعوت کنه،بره بخره بپزه،جمع کنه......حتی اگه کارگر هم داشته باشی،میگی انقدر از کار بیرون خسته هستم که حوصله  بالا سر کارگ ایستادن رو هم ندارم...بی خیال،یه کم بیشتر هزینه می کنم،همه رو دعوت کینم رستوران..خودمم عین مهمون میرم و خسته نمیشم....

 چند وقت پیش،بعد از 2 سال به قصد خریدن جنسی که  تو اون مغازه میدیدم،پول گذاشتم تو کیفم و رفتم تو مغازه.صاحب مغازه گفت:چند روز قبل فروختمش .نمیدونم چرا حرصم گرفته بود.از اینکه تو این دو سال ،اون جنس رو چند بار دیده بودم و با اینکه قیمتش 26 هزار تومان بیشتر نبود و من توانایی پرداختشو داشتم ،نخریدمش.وقتی فکر کردم، دیدم چون واقعا احتیاجی نداشتم بهش.یه وسیله ای که اگه مهمونی بدم میتونم ازش استفاده کنم.ولی الان که ندارم،هیچ اتفاقی نیفتاده!!شبیه همون رو هم دارم ...ولی چرا دارم تو ذهنم میگم حالا که این نشد ،میرم فلان مارکشو میخرم ،دو برابر هم پول میدم..اصلا فلان جنس رو هم میخرم که با این ست بشه،اصلا این و اونو با هم میخرم..اصلا دو دست از فلان چیز میخرم....راستش داشتم از این حالت خودم شاخ درمیاوردم.گفتم الناز تو که اینطوری نیستی..یهو به این سیکل معیوب ذهنم پایان دادم.یه صندوق حمایت از بیماران کلیوی دیدم،رفتم پنجاه هزار تومانی که تو کیفم واسه خرید گذاشته بودم دراوردم و همشو ریختم تو صندوق.انقدر حس خوبی بهم دست داد.صندوق شیشه ای بود...اسکناسها رو میدیدم ولی دستم بهشون نمیرسید!پس نمیتونستم به خرید چیزی فکر کنم.حتی اگه تو خیابون می موندم پول بلیط اتوبوس هم نداشتم!ولی،احساس فراغت از فکر بیمار بقدری شادم کرده بود که با خیال راحت به پیاده روی خودم تو خیابون و تماشای ادمها و دورو بر ادامه دادم و کلی از این بی عاریم لذت بردم.

 

ماگزیما....

داشتم با عجله میروندم تا برسم خونه،وسایلمو بردارم برم سر کار.رسیدم میدون تختی،دیدم آخ اخ..همه ماشینها دور هم و دور میدون گره خوردن!خواستم زرنگی کنم،از همون فاصله،فرمونو گرفتم طرف راست،تا از منتها الیه سمت راست برم تو خیابون روبرویی..که یهو شیئی سفید رنگ،عین برق از کنارم رد شد!تا اومدم ببینم چی بود،دیدم یک دستگاه ماگزیمای سفید رنگ بود،فقط چون در اون لحظه مجبور شد ترمز بزنه،یهو دیدم یک فقره!آقای روحانی!!با چه استایلی  و با دست چپ فرمونو گرفته و خودشو متمایل کرده به چپ و فرو رفته تو صندلی ماشین و با دست دیگر با موبایل حرف میزنه!!جای شما خالی،در ادامه رانندگی،ایشون چه لایی هایی کشیدند تو خیابونو و یهو توقف کردند کنار و با یه فرمون در حالی که کل راه رو بند اورد چه دوری زد بماند.....!همچین به وجد امده بودم از این صحنه و همچین با شعف تماشا میکردم،که یهو سنگینی نگاههای سرنشینهای ماشین بغلی متوجهم کرد و دیدم دارن به چهره من میخندن!!حیف که حاج آقا،با ژانگولر بازیهاش اجازه نداد،چهره مبارکش رو زیارت کنم.شرط میبندم،اگه عمامه اش رو برمیداشت،موهای سیخ سیخی که با اتو صاف کرده دیده میشد!!!!

بعد همین طور که داشتم صحنه رو با خودم مرور میکردم،یاد روزی افتادم که تو مسجدالحرام،مشغول انجام اعمال عمره مفرده بودیم. و دورهای آخر صفا و مروه رو طی میکردیم...رسیدیم به اون بالای تپه مانندی که گویا زمانی چشمه اب زمزم بوده،یهو دیدیم یک فروند روحانی ایستاده اند و چشم براه افراد کاروانشون میباشند....

وای....مجسم کنین،محمد رضا گلزار!!عماعه و عبا بپوشه...با اون محاسن خوشرنگ،یک حالت معنوی هم صورتشو در بر گرفته بود...دیگه،فرزاد به من،من به مامان،مامان به بابا....همه به همه داشتیم نشونش میدادیم!!حجمان در اون لحظه مقبول افتاد!!!به فرزاد میگفتم،شرط میبندم واسه زنهای این کاروان زرت و زرت،سوال شرعی پیش میاد و هی میرن تو اتاق روحانی کاروان،که حاج آقا،مسالته؟!!!!

 

واقعا،چرا من نیستم؟!!

*زمان انقلاب کبیر فرانسه،روزی که مردم شورش کرده بودند،ماری آنتوانت ،شاهزاده خانوم اتریشی و ملکه زیباروی فرانسه،از ملازمانش میپرسه که مردم برای چه شورش کرده اند؟جواب میدن که:چون نان ندارن بخورند!!میگه:خوب،نان ندارن،شیرینی بخورند!!

حالا واقعا،اینکه لواش و بربری گرون شده،چه اهمیتی داره؟!!دوناتس و کرواسان بخورین !!!

*یکی از بچه های وبلاگستان،اس ام زده بود که خاله،داشتم یه کلیپ از مایکل جکسون میدیدم،یادت افتادم!!من نمیدونم،چرا وقتی کلیپ های دوران شباب مدونا رو میبینه،یاد من نمیفته!!خداییش،سامی، تو اون چشمهای دریایی مدونا رو میبینی یاد چشمهای من نمیفتی،خاله؟؟!!!!!