داستان مروارید تو شکم ماهی!!

دبیرستانی بودم که با چند تا از دوستای خانوادگی رفتیم محمود آباد.ویلای دایی فتاح!چه ویلای خوشگلی هم بود..لب دریا...یه روز که همگی رفته بودیم دریا،بچه ها میرفتیم زیر آب و دستامونو میزدیم کف دریا و از شنهای کف دریا جمع میکردیم کف دستمون!یه ساعتی بود همگی از این حرکات ژانگولر درمیاوردیم،یهو نجیبه خانوم اومد قاطی ماها و یه زیر ابی رفت و دستشو مشت کرد و اومد رو آب،وقتی مشتشو باز کرد،بین شنهای کف دستش،یه انگشتر طلا بود!!!!

چند سال پیش،خانوم یکی از همسایه هامون میره عروسی.طبق معمول وقتی که ما خانوما واسه مهمونی اماده میشیم ،و من هرگز نمیتونم بفهمم چرا انگار بمب منفجر شده تو اتاق خواب که اینهمه ریخت و پاش صورت گرفته!شوهر خانوم همسایه،بعد از اینکه میاد تو اتاق خواب،میبینه خانومش،کلی ار طلا و جواهراتش رو ریخته رو میز و رفته مهمونی..با خودش میگه،اینا رو که نمیشه ول کرد همین طوری!تمام اون طلاها رو میریزه تو یه نایلون سیاه!!و با خودش میبره بیرون....میره بازار تبریز..کلی میچرخه و کمی هم میوه و گوجه فرنگی میخره و برگشتنی هم واسه اینکه زود برسه،سوار اتوبوس میشه و میاد خونه!خانومش میگه،فیروز،این طلاهای منو جمع کردی کجا گذاشتی؟آقا فیروز میگه:ایناها تو یکی از همین نایلوناست!خانوم هم میره یه بازرسی اجمالی به عمل میاره و غیر از گوجه فرنگی و سیب زمینی و احتمالا باقلا چیزی دستگیرش نمیشه!!جالب اینجاست که خانومش میگفت:این آقا فیروز به عمرش خرید نمیکنه هااااا.....نمیدونم چه کاریه که رفته خرید اونم از بازار تبریز!!خلاصه خدا میدونه طلاها تو کدوم میوه فروشی هوتوتو شده....

چند روز پیش،لوله آب یکی از همسایه های خانه پدری!میترکه...کلی کند و کار و....آخرش لوله کش میگه ،باید طبقه بالا رو هم بررسی کنیم.با آقای دکتر میرن بالا و اوستا میگه این وسایل رو بکشید کنار تا دیوار پشتشو کامل ببینیم..نگو خانوم دکتر،یه چند تا بشقاب و قاب عکس نقره(اونایی که من یادم میاد کم کم ۵ میلیونی میشه) رو سلفون پیچ کرده بوده و گذاشته بوده تو یه کارتن پشت رختخوابها...خلاصه،بعد از اینکه اونجا رو جمع و جور میکنن،آقای دکتر میاد یکی دو تا کارتن رو میذاره دم در تو کوچه!!که یعنی در نظافت و خانه تکانی به همسر عزیز تر از جانش کمک کرده باشه....کارگرایی که چند تا خونه پایین تر مشغول ساختمان سازی هستن،میان یه کم خرت و پرت از همون حوالی برمیدارن.پشت سرشون آقای دکتر فریاد میزنه که آهای....چرا اون خرت و پرتا رو میبرین،این کارتن مارتنای دم خونه منو نمیبرین؟!!!!!!......خلاصه،نقره جات هوتوتو شده......!!

از علاقمندان به همسایه های سخاوت مند خانه پدری ،دعوت میشه،اگه راغب به یافتن نقره جات تو خاکروبه و یا طلاجات بین سیب زمینی و گوجه فرنگی هستن،آدرس کوچه مذکور رو در اولین فرصت تقدیم بکنم!!

مشاوره تو بخورم،مشاور....!!!

کلا،مردم دل خجسته ای دارن؟

دیروز یه دختر جوون اومده بود واسه ویزیت و شکایتش این بود که یه چند وقتیه که احساس میکنم شونه هام و کمرم درد میکنه و احساس کوفتگی میکنم.بعد از معاینه و سوالات لازم،رسیدم به اینکه تغذیه ات چطوره و  آیا ورزش میکنی و شیر میخوری؟گفت:الان یک ماه و نیم میشه که کلا مصرف لبنیات رو قطع کردم!!!آخه میدونین،من میخوام ۲ ماه و نیم بعد!! حامله بشم و چون شوهرم اصرار داره بچه اولمون اگه پسر باشه بهتره،مشاور گفته لبنیات نخور،گردو نخور،اینو نخور ،اونو نخور!!

تو دلم گفتم،بیچاره،وقتی دندونات ریخت تو دهنت،حالتو میپرسم! و ضمنا با خودم فکر میکردم من فردا بخوام برم خونه مامان بزرگم،اینقدر با اطمینان نمیتونم برنامه ریزی کنم،اینا چطور مطمئنن که دو ماه و نیم بعد در اولین ترای!بچه میارن!! و یکی نیست بگه،آخه چون همه زنهای ایرانی از فوران کلسیم تو استخوانهاشون برخوردارن،و همش از نور مستقیم آفتاب بهره مندهستن و همگی مشغول ورزش و نرمش هستن و تغذیه هاشون کلا صحیح میباشد،دیگه شیر و پنیر و .....میخوان چیکار!!!حالا اگه طرف یکسال دیگه هم حامله نشد،همچنان باید به نخوردن این چیزا ادامه بده!!!

بهش میگم ،اسید فولیک میخوری دیگه؟میگه:نه!!مشاور گفته چیز اضافه نخور!!

میخوان مردم رو به زور،پسر زای کنن!!خلاصه،بعد از کمی نصیحت که آخه دختر خوب،ما زنها همین جوری کلی نیاز به منابع کلسیم و اهن و ...داریم و حذف همون مقدار کمی هم که میخوریم از رژیم غدایی،اصلا کار صحیحی نیست.حالا چه برسه به اینکه بخوایین بچه دار بشین و شیر هم بدین و تازه پروژه بچه دوم هم دارین و ....عوض اینکه اصرار داشته باشین بچه حتما باید پسر باشه،از خدا بخواه بدون دردسر حامله بشی،بچه سالم باشه...کم کم با عقلش جور دراومد!!

رفت.کمی بعد نسخه پیچ داروخانه زنگ زد و طوری با صدای آروم هم حرف میزد که مثلا آبروی من نره!!میگفت:خانوم دکتر،خواستم عرض کنم که شما واسه خانومی که سه ماهه حامله است،ژلوفن نوشتین..خواستم خاطرنشان کنم که ایبوپروفن رو نباید در زمان حاملگی،خصوصا ۳ ماهه اول تجویز کنین!بعدا گریبانگیرتون میشه ها،از من گفتن!!!(تا اونجا که من میدونم،ایبو پروفن در طبقه بندی گروه B قرار داره)

هی داشتم فکر میکردم که من واسه کدوم خانوم حامله،ایبوپروفن نوشتم؟؟چون من معمولا از خانومهای جوون و تو سن بارداری ،راجع به حاملگی یا شیر دهیشون سوال میکنم..میگم:من همچین نسخه ای ننوشتم.میگه،چرا مریض الان تو داروخانه است!میگم،نسخه مال چه روزیه؟میگه:همین الان نوشتین،یه خانوم جوون چادری....گفتم:وا!!اون کجاش حامله است؟نسخه پیچ(که البته کارشناس مامایی هستش)گفت:ایناها،خودش داره میگه دو ماه و نیمه حامله هستم!گفتم:خانوم....،ایشون،تصمیم داره دو ماه و نیم دیگه حامله بشه!! تو دلم گفتم،ماشالله انقدر که تو حرف میزنی و وسط حرف ملت میپری،مهلت نمیدی که بفهمی طرف  چی میگه!!بخصوص اگه مریض فارسی هم حرف بزنه!!!!دستشو گذاشت رو گوشی و چند لحظه بعد گفت:تمام حانوم دکتر،دیگه بحثشو نمیکنیم!!فعلا خداحافظ!!

مجددا مردم دل خجسته ای دارن و بسیار هم رو دارن!!!

 

مربای قیصی دوست دارین؟از اون زردآلو سیاها.....به به!!

یه پسر بچه ۵ ساله با باباش اومده بود واسه ویزیت.سرماخورده بود.بهش گفتم بلوزت رو بزن بالا تا قلبت رو هم معاینه کنم.این طفلک هم شروع کرد به زور این ۶۰ تا لباسی رو که بهش پوشونده بودن،از تو شلوار درآوردن!باباش هم بهش میگفت:یالا،بجنب دیگه،زود باش....این بچه هم هول میکرد،دست و پاشو گم میکرد تا اینکه یهو باباش گفت:بیشعورررر....زود باش دیگه!انقدر ناراحت شدم،بچه ۶ ساله واسه خودش شخصیت داره...گفتم:آقا،عجله که نداریم..پسرم،راحت باش!(این پسرم،دخترم گفتنای من،خودمو کشته!!اونروز به یه دختر ۱۷ ساله گفتم،دخترم برو رو تخت دراز بکش!!)

خلاصه،یه آمپول واسه پسر بچه نوشتم..کمی بعد که با باباش رفتن تو تزریقات،بچه گریه میکرد که من میترسم.باباهه،هم شروع کرد:زود باش دراز بکش،اسیرم کردی،منو ذله کردی،میکشمت..!!تا اینکه صدای پرستارمون دراومد که آقا،چرا اینقدر دعوا میکنی بچه رو،خوب مریض شده،بی حوصله است،میترسه دیگه..

یهو صدای باباهه دراومد که آخه خانوم نمیدونی این بچه چه بلایی سرمون آورده!بهانه اش این شده که توی فیلم،صحنه ترسناک دیده،الان ۳ ماهه که من نتونستم با خانومم بخوابم!!!!تا میاییم تکون بخوریم،میپره وسط ما دوتا،میگه من میترسم!!!پلک رو هم نمیذاره تا ما دو تا یه خاکی رو سرمون بریزیم!!!!

به پرستارمون اشاره کردم،با اون مژه های آغشته به ریمل و روسری جینگول مستونت ،واینستا اونجا!!این مردتیکه اوضاعش خرابه،یهو دیدی چشم پسرشو دور دید،........!!!!!!!

شرمنده،من و اهو برگشتیم!!به رویمان نیاورید!!

دیشب داشتم یه پسر بچه سرماخورده رو ویزیت میکردم که یهو،یه خانوم با پتویی در بغل پرید تو اتاق و گفت:این نفس نمیکشه!!با آرامش مسخره ظاهریم در حالی که از درون تقریبا در حال فالب تهی کردن بودم و هر آن منتظر بودم یک تکه گوشت سیانوتیک و سیاه رنگ رو ببینم و داشتم فکر میکردم با این امکانات وسیع الطیف چطور میتونم سی پی آر انجام بدم،پرسیدم:کی نفس نمیکشه؟!!!

پتو رو بعد از اینکه ۶ دور باز کرد،یک فقره نوزاد،لپ گلی،پیرهن زری!با چشمهای طوسی رنگ و کاملا باز!! در حالیکه داشت لق لق میزد تو بغل مامانش،عین بزغاله دهنشو باز کرده بود و منو نگاه میکرد!!!

در اون لحظه اگر تو قرعه کشی سریال قهوه تلخ،برنده کاخ نیاوران هم میشدم،اینقدر مشعوف نمیشدم!!!

به مامانش گفتم:ایشون نفس نمیکشن؟!!!ایشون که عین بچه پلنگ دارن منو میخورن!!!

گفت:باباش داشت بهش قطره ویتامین آ د ،میداد یهو پرید تو گلوش و دیگه رفت و نفسش بند اومد و چشاش رفت و نیومدو.....گفتم:والا این پتو رو دور سر رستم هم بپیچین،نفسش بند میاد!!

خلاصه یه معاینه کردم و دیدم ماشالله قلبش میزنه عین ساعت!!تیک تاک تیک تاک....تاپ تاپ تاپ تاپ....آنقدر کیف داشت...آنقده کیف داشت میشنیدم صدای قلبشو!!سمع ریه هم نرمال بود..داشتم میگفتم که بابا،نگران نباشین ،قطره پریده تو گلوش که ییهو...چشمای بچه رفت!!!یا خدا!!اصلا به روی خودم نیاوردم ،زود گوشی رو گذاشتم زیر پیراهن بچه،دیدم ای ول!!تاپ تاپ تاپ تاپ....!!!!دوباره جو منو کرفت و گفتم خانوم چرا هول میکنین؟پیش میاد..و با لحنی پر از دلسوزی!!!گفتم:بچه اولتونه نه؟!!(انگار خودم ۱۰ تا بچه بزرگ کردم!!فکر کنم بلد نباشم کهنه بچه رو هم عوض کنم!!)...ییهو دوباره چشمان طوسی رفت و گردنش کج شد!!بمیری الناز!!اینبار دستمو با گوشی بردم  زیر بلوز و وقتی صدای دلنواز تاپ تاپ رو شنیدم ،یه نمیچه نیشگونی از جوجه گرفتم و صدای جیغش که دراومد و یه تکون تکون به خودش داد و دیگه چشماشو واسه من خمار نکرد و تا آخر عین پچه پلنگ منو تماشا میکرد!!گفتم:این شد حالا!! 

یه گاز استریل رو با سرم خیس کردم و بچه رو نشوندم بغل باباش،و دهن بچه رو که پر از کف شده بود تمیز کردم.مامانش همش میگفت:من دیگه هیچی نمیتونم بدم این بخوره!!گفتم برو تو اون اتاق،ببین سینه تو میگیره یا نه..چند لحظه بعد رفتم،دیدم،چه بخور بخوری راه انداخته !!حال میکردااا......!!!گفتم:بیا،اینم بچه تو!

بعد توضیح دادم که بچه رفلکس بلعش مثل بزرگترا کامل نشده و ممکنه این اتفاقات واسش بیفته..تقصیر کسی هم نیست..اینو که گفتم ،بابای بچه گفت:خانوم دکتر،خدا خیرت بده!!نیم ساعته یک ضرب داره به من و ایل و تبارم،فحش میده که بچه منو کشتی!!!خلاصه،آشتی کنون هم برگزار شد و بچه ای با چشمان کاملا باز در حالیکه تو نگاهش میخوندم که تصویر من تو ذهنش حک شده و روزی انتقام اون نیشگون رو از من خواهد گرفت،در بغل مامی و ددی روانه منزل شد!!

آهو جان داد.

 دیشب،آهوی قلمم رو زنده به گور کردم.تنها چیزی که اختیارش رو داشتم و زورم بهش میرسید..فعلا بدرود.

*عصبانی هستم و تصمیم ناگهانی هم گرفتم!خوب کردم!!احتمال انصراف از این تصمیم بسیار است...!!ولی فعلا مشغول اخذ تصمیمات مهمی با خودم هستم و در طی برگزاری این شوراها با خود،نفرت و انزجار خودم رو از همه چیز و همه کس اعلام میکنم.والسلام.