پری خانوم در شمس العماره!

 نیستم.خیلی تابلو هستش که نیستم دیگه!!عرضم به حضور شما ،که تشریف فرما شدیم مشهد،خدمت خانواده شوهر!

کلا خیلی باحاله که من به ازای ۳ بار مشهد اومدن،یکبار میرم تبریز!!یعنی مامان بابای من چی فکر میکنن با خودشون احتمالا آیا؟نمیگین این یکدونه بچه از خانه پدر بیزاره؟همش میره پیش قوم شوهر؟نمیاد پیش ننه باباش؟کلا من جواب خاصی ندارم!!چون هفته بعد احتمالا از شمال شرق میرم به شمال غرب!!

اینجا شده شمس العماره!!این خواستگار میره ،اون یکی پیشنهاد ازدواج میده،اون یکی شرط و شروط تعیین میکنه!و این وسط اوایل فکر میکردم من نقش شریفه رو دارم بازی میکنم!!

ولی به مرور به این نتیجه رسیدم که خود خود پری خانوم هستم!!

کلا خیلی باحاله که خودت شوهر کرده باشی و شاهد اعصاب خوردی یک دختر جوان دم بخت باشی!!و هردم رو اعصابش راه بری و اظهار نظرهای ضد و نقیض بکنی!!و وقتی سیماش حسابی قاطی شد،پیشنهاد بدی که دختر دیوونه،پاشو برو ممالک خارجه!!شوهر میخوای چکار؟آقا بالاسر میخوای چکار؟!!

تو مراسم خواستگاری  با شلوار لی در نقش عروس خانواده نشستی،و معرفیت میکنن که این عروس ما پزشک هستن و....یهو میپری وسط حرف بزرگترا که شما دییپلم چه سالی هستین؟پسره میگه ۷۵!منم میگم پس ۵۷ هستی؟میگه :نه  متولد۵۸ هستم.منم میگم..ای ول،پس شما هم مثل من زود رفتی مدرسه!!و کلا انگار من با خواستگار خواهر شوهرم بیشتر به تفاهم میرسم!!!

فرزاد که معتقده خطرناکه تو جلوی خواستگارای فرناز بری!!دقت که میکنم ،میبینم خداییش ،انگار من مهلت نمیدم این غنچه نو شکفته با داماد حرف بزنه!!و کلا همچین جو گیر میشم که انگار من قراره زن یارو بشم!!

ناگفته نماند که وسطهاش غیرتی میشم،و قاط هم میزنم(ترک بازی اساسی!!)و کلا به این نتیجه میرسم که اصلا شما دو تا به درد هم نمیخورین!!خوبه خدا به من پسر بده،،به جون خودم مخصوصا اگه قدبلند و خوش تیپ بشه!!!ازش دودستی آویزون میشم!!عمرا بذارم یه دختر نگاه چپ به پسرم بنداره!!کلا از حسودی میمیرم...از اون مادرشوهرا میشماااااااا.......

خلاصه،خیلی خوش میگذره.من که خواهر و برادر و دختر خاله دختر دایی وعمه و از این قبیل مسایل نداشنم که شاهد همچین مراسمی باشم!قربونش برم خواستگاری و عقد و عروسی خودمم که به صورت ام پی تی ری!برگزار شد،نفهمیدم کی عروس شدم!

ولی کلا سر خواهر شوهر گرام ،میخوام عقده های چندین و چند ساله رو خالی کنم!!

پ.ن:شلوار لی در خون من عجین شده!!با خودم فکر میکنم میبینمم خوبه تو عروسی خودم شلوار لی نپوشیدم!!

پ.ن:من برای فصل کردن آمده ام،نی برای وصل کردن آمده ام!!

پ.ن:یه حرفهایی میزنم خودم از خودم میترسم!!خدایا دستت بر سر من!!

پ.ن:فخرالدین خیلی اسم بانمکیه ،نه؟

پ.ن:بهزاد،سر پست طوطی خیلی خندیدم!!حالا چطوری جونور؟

 

سینمای هفته!شنبه ها نیم بها!!

از همون بچگی آرش،همیشه موقع فیلم تماشا کردن میگفت:این خانوما همیشه فیلمو خراب میکنن!!!

از همون زمان تا بحال که دقت میکنم،میبینم طفلک آرش پربیراه هم نمیگفتا....

بذارین فضا رو کاملا ترسیم کنم واستون!:

مجسم کنید که قهرمان خوش تیپ و هیکل درست فیلم داره از چنگ تعداد متنابهی!دشمن خونخوار و مجهز به تمام سلاحهای بروز،فرار میکنه.در ضمن فرار ،هر از گاهی هم که ۶ نفر از دشمنان به آقا میرسن ایشون با یکسری حرکات ژانگولر به ترتیب همه رو فرت میکنه!و جالب اینجاست که تمامی افراد دشمن با یک مشت آقای قهرمان ،نقش زمین میشن و تا یک ربع دیگه بلند نمیشن!در نتیجه در آن واحد،معمولا ۲ نفری با هم نمیتونن حمله کنن!

حالا اگه فیلم مال همین سالها یا مربوط به توهم رانی های آینده باشه،از هرگوشه یک آسمان خراش یا یک پارکینگ بزرگ!انواع و اقسام گلوله هفت تیر و خمپاره و کاتیوشا و ضدهوایی و موشک نفر به نفر شلیک میشه به سمت آقا،و عجیب اینکه همه از بیخ گوشش رد میشن و یا موشکه میره و یهو نمیدونم چطور میشه که برمیگرده و کل تیم دشمن با هم الفاتحه......!!

تو این هاگر واگیر ،معمولا یک خانوم خوشگل ،ترجیحا بلوند،قد ۱۸۰،وزن۵۵کیلو!،چشمها هم آبی دریا متوسل به آقای قهرمان شده و در پس سپر سترگ قهرمان پله های فرار رو طی میکنه!!

جالب اینجاست که معمولا پاشنه های کفش یا پوتین این خانوم خانوما کمتر از ۱۰ سانتی متر نیست!

و به ندرت شلوار لی یا لباس اسپورت تنشه!ترجیحا ،یک مینی ژوپ تنگ و بلوزی تنگتر که قالب بدنشه ،چشم بیننده رو مینوازه!حالا بدترین حالت اینه که این خانوم خانوما لباس شب تنش باشه!یعنی یه لباس دکولته،تا کمر باز،و دنباله ای بلند !!و با این پوشش ایشون داره تو جاده ،تو بیشه زار،تو جنگل در حالی که دست آقای قهرمانو گرفته میدوه!!

و کلا نمیدونم چرا از همون اول کفششو در نمیاره،یا پاشنه های اونو نمیشکنه که کمی راحتتر بدوه!

حالا....حالا....درست در اون لحظاتی که کم مونده این دو پرنده کوچک خوشبختی  برسن به قطار در حال حرکت،قایق در حال حرکت و یا ماشین وسط خیابون که نمیدونم چرا همیشه درش بازه و جای سویچ دو تا سیم به سه سوت جرقه میزنه و برو که رفتیم میشه!!...یهو خانوم میخوره زمین!پاشنه کفشش میشکنه، یا دنباله لباس شب گیر میکنه به کنار پرچین!خلاصه یه سوسول بازی از توش درمیاد که کلهم آدم از زن بودنش شرمنده میشه!

اقای قهرمان هم که یه پاش تو قایقه ،یه پاش تو خشکی!یا آماده رانندگی و داره تو آینه دشمنان رو میبینه که نزدیک تر میشن دو تا فریاد میزنه که :کام آن!کام آن!!

و دختر خانوم هم که عمرا نات کام!!خلاصه ....قهرمان عطای وسیله نقلیه رو به لقایش میبخشه و میاد این خانوم خانوما رو نجات بده!و به ۳ سوت هم مشکل خانوم حل میشه(انگار فقط میخواسته عشوه خرکی بیاد!)و قهرمان داد میزنه که :برو ،تو برو....دختره اولش میگه:نه....نه...بی تو هرگز..قهرمان یه تریپ سیبیل مردونه و غیرت و از این چیزا میاد که بهت میگم برو!

دختر خانوم هم حرف گوش کن و در حالی که ۲ قطره اشک تو چشاش جمع شده میپره تو قایق یا پشت رل.الحمدالله که گواهینامه رانندگی هر گونه وسیله نقلیه رو این هنرپیشه های  اصلی دارن!!

درست در اون لحظه که قهرمان میاد بپره پشت ماشین و اینا.....یهو یه تیر میخوره تو بازو یا زانوی آقا!

وای....وای.....دختره این صحنه رو میبینه تو آینه ماشین یا تو قایق و جیغ میکشه :نه......اوه مای گاد...نه.....(یکی نیست بگه دختره چشم سفید،میمردی عین آدم لباس میپوشیدی که پسر مردمو به این روز نندازی!!حالا هی ضجه کن:نه...نه!!البته احتمالا بیشتر گریه کردنش به خاطر اینه که حالا اینم مرد،من شوهر دیگه از کجا گیر بیارم!!)

این آقای قهرمان معمولا  ۲ حالت واسش پیش میاد:یا به طریقه گومبا گومبا!در حالی که اصلا سر درنمیاری با اون پای لنگ و خونریزی فراوان چطوری از یه مانع ۶ متری میپره و خودشو میرسونه به یه گوشه دنج نجات پیدا میکنه....و یا اینکه گرفتار ایادی دشمن میشه ،که به هر حال باز هم بدون اسلحه و با دست و پای بسته به صندلی یا آویزون از سقف میتونه محافظ ۲۰۰  کیلویی کچل و سیاه پوستش رو از پا دربیاره و خلاصه با فرت کردن ۱۰ نفر دیگه دوباره به همون گوشه دنج برسه!

و تازه اونجا متوجه خونریزیش میشه!و به سه سوت این آستین رو جر میده و با یک دست و یک دندون در حالی که غرق خون و عرقه!اون پارچه رو رو محل خونریزی محکم میبنده و کلا مساله گلوله و زخم و عوارض جانبی و اینها....با همون پارچه حل میشه!!چون معمولا به ندرت صحنه ای از رفتن به بیمارستان یا پزشک یا هر کس دیگه ای نشون داده میشه!!البته خود درآوردن اون گلوله و مقاومت قهرمان در برابر درد بسیارش، حکایتیه!و اینکه با درامدن گلوله کل مشکلات مریض حل میشه من توش موندم!خداییش اگه گلوله رو اونجوری بکشی بیرون ،به نظر شما دوباره خونریزی فجیع تری شروع نمیشه...؟

خلاصه...آقای قهرمان در صحنه آخر با لباسی  تمیز و ریش تراشیده و در حالی که پاش اندکی میلنگه!چشمش به جمال یار که توبه اش مرگه!و دوباره همون مینی ژوپ و کفش ۱۰ سانتی رو پوشیده ،روشن میشه.... و گیلی لی لی لی لی ......و معمولا وقتی بچه بودیم سر این صحنه آخر مجبور بودیم سرمونو بندازیم پایین و با میوه روی میز و یا هر مزخرف دم دست دیگه خودمونو مشغول نشون بدیم!!ولی له له میزدیم که تنها بشیم و اون صحنه عشقولانه رو دوباره از نو تماشا کنیم.....

خوب دیگه،فیلم تموم شد...پاشین برین بیرون از سینما!هوی بچه،کاغذ آت و آشغالای رو که خوردی رو جمع کن ببر با خودت!

 

اعتصاب اعصاب!!

یه جمله قشنگ تو یه کتاب خوندم:اون دختر به طرز مرموزی خوشگل و به طرز خوشگلی مرموز بود!

قسمت اولش که شامل حال من نمیشه ولی میخوام به طرز خوشگلی مرموز بشم.

این پستو این وقت شب واسه خودم نوشتم تا چشمم کور،دندم نرم،هر دفعه اومدم تو وبلاگ ببینمش بلکه این جوهر خشک شده در رگهای من به خروش دربیاد.ننوشتم تا لال از دنیا نرفته باشم!نوشتم تا بلکه بهم بربخوره..کلا وقتی آدم با خودش مشکلاتی داره باید چیکار کنه؟؟ میشه به گفته یکی از متفکرین بزرگ که میگه بهترین راه غلبه بر وسوسه ،انجام دادن اون وسوسه است ،عمل کرد؟؟

خداییش خیلی این متفکر حال داده هااااا.....ولی اگه نخوای بر اون وسوسه دست بیازی!!چه خاکی باید تو سرت بریزی؟

خیلی تابلو ه که من اعصاب ندارم؟!!البته به یکی از وسوسه هام در طی ۲ ساعت اول نیمه شب دست یازیدن کردم و کلی اعصابم راحت شده!اعتماد به نفسم ۲ پله زده بالا.

این که من الان خیلی گرسنه هستم و وقتی دارم فکر میکنم میبینم از ساعت ۴ بعد از ظهر تا بحال فقط یک نصفه موز تناول نمودم با یک لیوان اب،احیانا که رو اعصاب من تاثیر چشمگیری نداشته انشالله!!!

پ.ن:پست قبلی ۲۴  و ۳۶ حکایت زمان سپری شده بودند.منظور:۲۴ ساعتی که تبدیل به ۳۶ ساعت شد!!محض پودر کردن اعتماد به نفس دور از خانه!

 

یک کروکی :36.

۲۴ بود،تبدیل به ۳۶ شد..  

یالله....!!بفرمایین!!

صبح ساعت ۸:۲۰،زنگ در خونه به صدا دراومد...

من:کیه؟

صدایی:منمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com!!(چقدر شناختم!!)

من:ببخشید شما؟

صدایی:شما باز کنین...میبینین منم!!(نه بابا،من قکر کردم اونین!!)

خلاصه از چشمی نگاه کردم و دیدم یه خانومه میانساله.درو باز کردم.

صاحب صدایی!:سلام،من همسایه طبقه پایینم.اومدم بگم سقف دستشویی خونه ما داره آب میده وقطره قطره از کنار در ورودی آب میریزه رو سرمون.باید کف دستشویی شما رو بکنن!!!(خوبه خانوم قاضی نشده!!)

من:والا،ما اصلا از این سرویس استفاده نمیکنیم.بیایید ببینید.این سرویس کلا مال مهمونه.ما هم اکثرا خونه نیستیم یا اونقدر مهمون نداریم..

صاحب صدایی:خوب دستشویی رو که میشورین؟

من:خوب هر روز که نه!!الان نیگا کینید خشکه خشکه..

صاحب صدایی:به هر حال باید لوله کش بیاد،این کف رو بکنه!!

من:ببینید،قبلا هم این مشکل واسه ما پیش اومده بود.لوله ها توی سقف کاذب بالای دستشویی خودتونه.یعنی اگه سقفتون داره آب میده ،باید اون قسمت از سقف کاذب رو بردارن،ببینن کدوم لوله نشتی داره.ضمنا کف دستشویی ما رو دوغاب هم زده یه بار لوله کش.در نتیجه اینجا رو بی خیال!!

صاحب صدایی در حالیکه با دهنی نیمه باز به دهن من خیره شده بود تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو گوش میکرد:هممممممممم.....بله.....ولی به هر حال زنگ میزنم لوله کش بیاد خونه شمارو ببینه!

من:آی تو روح ......!!کلا ترجیح دادم حرفی نزنم.

صاحب صدایی بعد از این بحث تخصصی فنی،اومد تو آشپزخونه!و گفت:میبینی این کاسه ظرفشویی اینجا چه کوچیکه!

من:بله،ولی آدم عادت میکنه..

صاحب صدایی:ااا...،اینجا هم که ویترین در آورده کابینت ساز!ما نداریم!!

من:دیگه...بد نیست....تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

صاحب صدایی تو پذیرایی:خوب پس شما تلویزیون رو اونجا گذاشتی!ولی من میز ناهارخوریمو تکیه دادم به این دیوار تا این وسط باز باشه.آخه جمعه ها که عروسها و داماد ها میان باید سفره پهن کنیم این وسط.رو میز جا نمیشیم.

من:انشالله همیشه دور سفره تون شلوغ باشه..

صاحب صدایی:چند نفرین شما؟

من:۲تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ص.ص:بچه ندارین؟

من:نه خیر

ص.ص:مگه چند ساله ازدواج کردین؟تازه ازدواج کردین؟

من از خدا خواسته!!:بله،بله!!

ص.ص:خوب کاری میکنی..هنوز زوده!

من:بله ،بله!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ص.ص:خوب اینجا رو خریدین؟

من:نه اجاره ایم!!

ص.ص:میخوایین بخرین یا جای دیگه قصد خرید خونه دارین؟

من:ما اهل اینجا نیستیم.تا چند ماه دیگه هم میریم.

ص.ص:خوب اهل کجایی؟

من:تبریز.

ص.ص انگار که یک معمای پلیسی واسش حل شده باشهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.....:میگمممممممممممممم!!!

من:چی رو؟

ص.ص:فهمیدم ترکی.دخترای ترک،هم خوشگلن هم پرحوصله!!!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

من در اون لحظه کلا گوشهام ۲ متری دراز شد...کلا نیشم باز شد...کلا یادم رفت که ۳ ساعته دارم جواب فضولی ص.ص رو میدم!!

ص.ص داشت میرفت و من هم تشکر میکردم که قدم رنجه به کوفتن در ما کردین و ....خداحافظ شماتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

یهو ص.ص از وسط راهرو:دامنتو از کجا خریدی؟

من:تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پ.ن:بزن اون دست قشنگه رو به افتخار دخترای ترک.....!!!

سایه اون مرد...

۷ سال پیش بود که به خاطر اینکه تحویل خونه جدیدمون به تاخیر افتاده بود و مشکلاتی پیش اومد به پیشنهاد پدربزرگم رفتیم تا چند ماهی رو خونه اونا زندگی کنیم تا خونه مون اماده بشه.

خونه پدربزرگم یه خونه شمالی ۳ طبقه بود.از اونا که طبقه وسط زندگی میکردن و طبقه بالا،پذیرایی بزرگ و چند تا هال و اتاق داشت.به قول قدیمیها یا شاید هم ترکها طنبی ،طبقه بالا بود.مامان ،بابام رفتن طبقه پایین ،منم چون اون سال کلی امتحان داشتم و پره اینترنی هم در پیش بود از همون اول رفتم طبقه بالا.که بی سر و صدا و افتابگیر و بزرگ و دور از دسترس همگان بود!

لازم به ذکر است که این ۳ طبقه توسط یه راه پله در پشت خونه به هم راه داشتن ،ضمن اینکه اگه درهای ورودی رو تو پاگردهای هر طبقه میبستن،کلا عبور هرگونه صدا و تصویر قطع میشد!!!که اینکارو شبها انجام میدادیم!

طبقه بالا،شامل یک پذیرایی ال شکل بزرگ،یک هال مربع ،یک اتاق خیلی بزرگ که یک پنجره هم به سمت راه پله داشت و نور مهتاب از پنجره روی سقف بلند روبرو توسط این یکی پنجره میتابید داخل اتاق.و من اون اتاق رو انتخاب کرده بودم و تختم رو گذاشته بودم زیر همون پنجره.

یک اتاق دیگه مشرف به حیاط خلوت،سرویس حمام و توالت و یک اتاق زیر شیروانی که به پشت بوم راه داشت.پشت بوم خونه شیروانی بود و واقعا راه رفتن روش سخت بود و کار هرکسی نبود.

اینا رو میگم که کاملا تجسم کنید...حوصلتون سر نره توروخدا....

یه شب ،ساعت حدود ۱۲:۳۰ شب به خیر گفتم و اونا پشت سر من درو بستن و منم مثل هر شب اومدم بالا و دندونامو مسواک زدم و برخلاف عادت همشگیم اون شب چیزی نخوندم .یک شب کاملا مهتابی بود و نور ماه افتاده بود تو اتاق و رو تختم.ترجیح داده بودم زیر نور ماه فکر کنم.

چند لحظه ای نگذشته بود که یکهو سایه یک مرد نسبتا قد کوتاه با شونه های پهن از جلوی پنجره آروم رد شد..یه لحظه شک کردم و چشمامو باز و بسته کردم که نکنه خواب دیدم که دوباره همون سایه آروم از جلوی پنجره در خلاف جهت برگشت....

نمیتونین حال منو تصور کنین...مثل همون کابوسها که آدم میخواد فریاد بزنه و نمیتونه یا میخواد بدوه و پاهاش یاری نمیکنن....فقط از تختم اومدم بیرون..تمرکز کردم و مطمئن شدم که اون سایه رو پشت بوم نبوده ،چون امکان اون طرز راه رفتن رو پشت بوم شیروانی نبود.هر چی بود تو راهرو و در چند متری من بود...

الان که میگم خودم هم باورم نمیشه که با چه ارامشی از تخت اومدم بیرون و راه افتادم سمت اتاق پذیرایی،ضمن اینکه هر لحظه حس میکردم الان یکی از پشت دستشو میذاره رو گردنم...رفتم تو تاریکی و فقط تونستم دو تا دستمو تا اونجا که میرسه باز کنم تا همزمان بتونم تمام کلیدهای چراغها رو روشن کنم..میون اون همه مبل و ملافه سفید روشون چیزی به چشمم نخورد.حس کردم یکی از پرده ها داره تکون ارومی میخوره..در کمال خریت رفتم کنار پنجره های تمام قدی و با تمام قدرت کرکره رو بالا زدم و پنجره رو با کردم.تو اون نیمه شب سرک کشیدم تو تراس...کسی نبود..با وحشت تمام رومو برگردوندم به داخل خونه در حالی که حس میکردم الان پشت سرم ایستاده...تمام طبقه رو گشتم و حس کردم در اتاق منتهی به پشت بوم کاملا بسته نیست...دیگه جرات نکردم اون درو بازکنم.اگر اتفاقی واسم میفتاد تا فردا صبح روح هیچکس خبردار نمیشد...

از پله ها اومدم پایین..باور کنین طی هر پله انگار یک ساعت طول میکشید..به پاگرد دومی که رسیدم انقدر تاریک بود که دیگه واقعا اجساس مرگ داشتم میکردم...نمیتونم بگم با چه حالی خودمو رسوندم در طبقه پایین.با همه اینها خیلی اروم به در زدم که مبادا مامان اینا بترسن..بابام چند لحظه بعد درو باز کرد و گفت:چیزی جا گذاشتی که تا چهره ام رو  دید،پرسید چی شده؟

گفتم:بابا،حرفمو باور کن..یه نفر بالا بود.یه مرد بالا بود...مطمئنم که دیدم.

بابام یه مفتول فلزی از تو راهرو پیدا کرد و با مامان راه افتادیم بالا...مامان شاخ دراورد که تو تموم اینجا ها رو گشتی؟چراغها رو روشن کردی؟چرا جیغ نزدی؟

گفتم:میترسیدم مامان بزرگ یه طوریش بشه،پاپا که گوشهاش سنگینه....

خلاصه گشتیم و دیگه چیزی نبود.در اون اتاق منتهی به پشت بوم رو هم قفل کردیم و رفتیم پایین.کمی حرف زدیم و بررسی کردیم.دیدم مامان داره رختخواب در میاره ...

پرسیدم:چیکار میکنی؟گفت:واسه تو رختخواب میندازم دیگه...

کمی فکر کردم و گفتم میرم بالا بخوابم...اگه امشب پیش شما بخوابم دیگه هرگز نمیتونم بالا تنها بخوابم..

جالبه که مامان بابام ،هم هیچ اصراری نکردن ولی نگاه نگرانشون یادمه...

رفتم بالا،اون شب رو با ترس خوابیدم..ولی به جنگ ترسم رفتم.

هنوز که هنوزه وقتی این ماجرا یادم میفته و اون سایه با تمام جزئیاتش میاد به یادم چشمام پر میشه...

پ.ن:نصفه نیمه تعریف نکردم ...همین بود!من واقعا نفهمیدم کی بود یا چی بود؟پسر خاله ام که میگفت جن دیدی!ولی من مطمئنم توهم نبود.اگه دزد هم بوده در رفته...چه میدونم!

 

 

لطفا گوسپند نباشید!

میگن اگه یه طناب بلند کنی جلوی یه گله ۱۰۰۰ تایی گوسفند،اولین گوسفند از روش میپره.و بعد اگه اون طناب رو برداری،بقیه گوسفند ها هم بدون اینکه طنابی باشه ،چون اولی پریده،می پرن!!

بعضی وقتها،به صورت خودآگاه یا نا خوداگاه یا حالا هرچی،چشم باز میکنی و میبینی چه بچه خوبی شدی!!چه مرتب،خانوم،هر چی بزرگترا میگن گوش میکنی...گرچه قبلا به ظاهر گوش میدادی  الان به صورت اتوماتیک وار داری خوب میشی!!و میدونین کی می میفهمین که مسخ شدین؟اونوقت که اطرافیان تحویلت میگیرن و نازی نازی میگن و ....یهو میگی،ای دل غافل!چه معنی داره؟نکنه این رفتارها در من نهادینه بشه؟پس کجاست اون کودک درون؟

یعنی یهو میبینی آروم آروم دارن  حتی تو رو به درس خوندن وا میدارن!!و تو خودت نمیفهمی از کجا خوردی!!اصلا شاخ در میاری که نکنه اینا با هم هماهنگ کردن؟؟و با خودت فکر میکنی که اخه هیچ کدوم از اینا به هم ربطی هم ندارن..

بعد از اینکه تعطیلی تموم شد و مهمونا رفتن ،صبح که از خواب پا میشی خودت شاخ در میاری که ای ول،یعنی من دیشب تموم کارا رو انجام دادم و همه چی مرتبه؟چشمت میفته به کتابهای درسی و غیر درسی....یهو روانت به هم میریزه که وای....چقدر دلم میخواد اینو بخونم..نه اونو بخونم...وای باید تو کتاب داروهای ژنریک عوارض فلان دارو رو نگاه کنم...وای تفاوت پورچ و پوچ و اسپلشون رو تو دیکشنری نگاه کنم...یهو میبینی اون اتاق مرتب در کسری از ساعت تبدیل به اتاق شب امتحان یک دانشجو شده!!

وای اعصابت خرابت میشه که چرا اون شب موقع تماشای فیلم تو لاورز خوابت برد و اخرشو ندیدی..حالا دوباره باید بشینی نیگا کنی..وای کاش فیلم ۲۱ رو امروز با دقت نگاه کنم...ولی قند تو دلت اب میشه که دیروز با فرشاد و فرزاد و کسری و مامانشون ،مستر بین این هالی دی،رو برای بار چندم نگاه کردی و قهقهه زدین....

برتراند راسل میگه:آدمها یا تقریبا همه ادمها رذل هستند!من که جزو همشون هستم!یعنی احساس میکنم که دیگه خیلی مثبتانه دارم رفتار میکنم.چه معنی داره ؟کو اون رذالت.....کو اون شیطنت...

پ.ن:آهوی قلمم به جفتک پرانی درامده و میخواد داد بزنه که لطفا گوسپند نباشید!!!

پ.ن:از دیروز اس ام اس موبایلم قطع شده!ولی اس ام اس دیگران بهم میرسه.تازه انگار به وجود همچین موهبت الهی پی برده باشم ،اعصابم خراب شده.یعنی نمیتونی یه جواب یک کلمه ای اره ،بنویسی و باید زنگ بزنی به طرف!یا خون تو رگت به جوش میاد و هوس میکنی یه اس ام اس عاشقانه جهت عرض صبح به خیر به شوهر جون بفرستی و هرکار میکنی ارسال نمیشه!حالا هوس میکنی به سارا که ۴ ماه پیش تولدتو تبریک گفته،اس ام اس بزنی!بد تر از همه اینکه میخوای به یکی فحش بدی و نمیتونی!!

وای ارسال اس ام اسم آرزوست.....

آقا عبدالله!

یه سرایدار داریم تو ساختمون به اسم آقا عبدالله که اهل اطراف نور آباد ممسنیه.

هر دفعه بهش سلام و خسته نباشید بگی،آروم میا د جلو و میگه سلام،خوبی عزیزم؟!!قربونت برم!!!

بعد از چند بار به این نتیجه رسیدم که کلا مدلش ،پسر خاله است دیگه!!

یه بار که از خرید برمیگشتم،و تقریبا از هر انگشتم ،یه کیسه نایلون حاوی میوه و خرت و پرت آویزون بود،از دور متوجه حالت وانفسای من شد و پرید جلو که عزیزم بذار کمکت کنم!واقعا در اون لحظه دلم میخواست عزیز دلش باشم!!و پیشنهاد داده شده رو رد نکردم!!

وقتی رسیدیم در خونه،گفت:خانوم دکتر،تو همشهری من هستی.هر کار داشتی به خودم بگو!

من:همشهری تو؟مگه من اهل کجام آقا عبدالله؟

عبدی:بختیاری هستی دیگه!

من:به!من کوبیده هم نیستم،چه برسه به بختیاری!(کلا نفهمید چی گفتم!)

عبدی:

من:نه آقا عبدالله،من اهل تبریزم.

عبدی:ا،پس  آقای دکتر بختیاریه!

من:....آهان،شاید به خاطر فامیلیش میگی..نه،اونم اهل این منطقه نیست.

عبدی:....آهااااان.....همممممم.......

لحظاتی بعد عبدی:به هر حال گفتم،تو همشهری من هستی!!!هر کار داشتی بهم بگو!!

و من معنای مراتب عرفان رو در اون لحظه فهمیدم!!!!

گفتی فالت اینه...

رازی که با غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم رازست.....

راستش مدت زیادیه که اهوی قلمم،از خرامیدن و جفتک پرانیدن باز مونده و کلا قریحه نویسندگیم به کل کور شده!البته در این بین ،قطع شدن و منفجر شدن خط ای دی اس ال منزل اصلا بی تاثیر نبوده.یعنی روزی ۲۰۰ بار زنگ زدن به مرکز اینترنت و توضیح دادن اینکه والا بلا مشکل از مودم خونه نیست ...این پس ورد ،یه مرضیش شده و اینکه طرف خونسردانه هر روز یه یوزر نیم  به نام نخود و پس ورد به نام سیاه بده و بگه حالا بدویین برین اینترنت بازی کنین! خودش حکایتی بود!

البته ما هم به ازای هر بار بازی با نخود سیاه ،یادی از مادر و خواهران این پرسنل مربوطه میکردیم.

خلاصه ،حتی با اینکه چند شبه اینترنت داریم!(مرفه بی درد شدیم!) هیچ و هیچ احساسی نسبت به ورود در دنیای مجازی ندارم!گرچه با خوندن پست دکتر بهزاد یهو قندی ته دلم آب شد و دیدم نسبت به این بر و بچ مسوولیتی بر گردن دارم و خلاصه سعی میکنم این اهو رو کم کم راهش بندازم!

قربون شما :خاله آذر بی احساس!