کوکه!😃

صحبت درباره ی نون در یک پست و دو پست و صد پست نمی گنجه! بس که این بزرگوار صاحب کمالاته، اما این نوشته رو اختصاص می دم به کوکه! نونی که در آذربایجان پخت میشه و البته در ترکی، چوچَه تلفظ می کنیم ولی کوکِه می نویسیم! از آن ک ها که ک می نویسن ولی چ می خونن! البته این چوچه با اون چوچه ی کوچه که محل عبور ادمها و ماشین هاست فرق داره! فرقش هم تو تلفظ چ دومه! که حتی تلفظ غلظت این دو چ در شهرهای مختلف استان اذربایجان فرق داره، یه حالی شبیه تلفظ بریتیش و اَمریکن که خب بهتره اگه ترکی بلد نیستین وارد این بازی های ک و چ و ح نشین که قطعا باخت از آن شماست! برگردیم به داستان کوکه...کوکه شاید در رده خانواده بربری زادگان تقسیم بندی بشه اما به لحاظ تکنیکال و حتی تاکتیکال زمین تا آسمون فرق دارن! حتی یه نوع کوکه رو عین بربری می پزن بهش بربری میگن ولی در اصل کوکه ست! گاهی هم بربری می پزن ولی بهش میگن کوکه که چون خیلی بحث تخصصی میشه وارد نمیشم! انواع اقسام کوکه در آذربایجان پخت میشه که معروفترین اونها کوکه ی روغنی و کوکه ی کاردار هست! من خودم کوکه ی روغنی و زنجبیلی رو ترجیح میدم که با پنیر و چای به بدن بزنم و ماااادررر جااان...اما به طرز غریبی گویا برای تحفه بردن کوکه ی کاردار ارجح تره! قبول دارم یه عالمه زردچوبه و خرت و پرت خوشمزه تو قسمت میانی نون می ریزن، اما خوردن این کوکه اعصاب خاصی می طلبه! با اولین گاز به قول علیرضا قربانی نه تنها رخ زعفران! بلکه لباس زعفران! میز زعفران، فرش زعفران، اتمسفر زعفران! یه حالی مثل گاز زدن شیرینی ناپلئونی با پودر قند زردرنگ! من نمی دونم چه اصراریه به اینهمه زردی! ولی خب قدیمی ها لابد یه چیزی از ذائقه مردم می دونستن که کوکه ی کاردار! ابداع کردن...از من بپرسین که می دونم کسی نمی پرسه! من دوست دارم مغز داخل نون، پنیر باشه، گردو باشه، خرما باشه مثل این نون خرمایی که ریحان پخته...و آرزو می کنم زردی همه از داخل کوکه ی کاردار باشه، لپ همه هم سرخ مثل گوجه فرنگی... پ.ن:این متن زیادی ترکی تخصصی ست، جدی نگیرید😃

خود آمار گیری!

حساب کردم در هشتاد و هفت درصد موارد که کسی ماسک صورتش را پایین کشیده تا یا موقع حرف زدن تمرکز کند! یا تب خال و افت دهانش را نشان دهد، من انتظار نداشتم مدل چهره اش اون شکلی باشد! البته دقیقا هم نمی دانم فکر می کردم باید چه شکلی باشد! ولی خب مدام رکب خوردم! قبلا چهل و سه درصد از رفتار و عکس العمل ادمها غافلگیر می شدم، امسال این معمای چهره نگاری هم اضافه شده دیگه اوقات فراغت برا ادم می مونه؟ نه والا!

دم آخر...

حکایت برف امروز تبریز، داستان آخرین حرفهای موقع پوشیدن کفش ها دم در خونه ی دوست...راستی! بذار اینم بگم برم...راستی! بذار اینم ببارم برم...

تاریخچه بوتاکس!

کله ظهر چرا یهو یادم افتاده که دوم سوم ابتدایی که بودم، مادر یکی از بچه ها که هرروز میومد دنبالش، یه تیکه نوار چسب عمودی میزد وسط پیشونیش!🙄

گمونم دانشمندها از همون زمان بوتاکس رو آوردن رو دور!