زندگی جای دیگری است...

میلان کوندرا در این کتاب زندگی یارومیل را در پراگ روایت می کند. یارومیل شاعری بزرگ است که در میانه انقلاب کمونیستی، در میانه نمایشی از لودگی گرفتار شده و از شاعری ساده دل به هیولایی هولناک بدل می شود...پایان کتاب از سادگی و بیچارگی اتفاقاتی مشابه که هرروزه می شنویم، متاثرم کرد...

 

از همین کتاب: جوانان حدس هم نمی توانند بزنند که جوانی چه قدرتی دارد، اما شاعری که برای خواندن شعرش بلند شده است (و شصت سالی دارد) این را می داند. انقلاب و جوانی زوج خوبی را تشکیل می دهند...

جای دیگری از همین کتاب: «با اینکه زندگی عشقی مرد چهل ساله بی اندازه متنوع بود، اما در نهایت مردی حساس بود و مراقب بود که ارامش و نظم روابطش برهم نخورد. البته، دخترک در آسمان پرستاره عشقهای او، همچون ستاره ای حقیر و گذرا محسوب می شد، اما حتی یک ستاره کوچک هم، هنگامی که ناگهانی از جایش کنده شود، می تواند به طرز ناخوشایندی هماهنگی کائنات را بر هم بزند».

پ.ن: یارومیل در زبان چک، یعنی کسی که عاشق بهار است، یا کسی که محبوب بهار است. یاد نویسنده باهومیل هرابال افتادم، معنی باهومیل را سرچ کردم. در زبان چک به معنای کسی که مقبول و محبوب خداوند است. نمی دانم چرا پراگ و چگ در ذهن من همیشه با بهار همراه شده است، حتی در میانه خون و انقلاب...

پ.ن: کتاب «زندگی جای دیگری است»، نوشته میلان کوندرا، ترجمه پانته آ مهاجر کنگرلو

عصرانه

یه روزی عزیزی گفت یه کارهایی رو مامان و‌ مامان بزرگها بلد بودند، نباشند دیگه طعم و حس بعضی چیزها رو زندگی نخواهیم کرد...دیروز یاد دویماج درست کردن مامان بزرگم افتادم. بعضی عصرهای تابستون، بساط نون خشک اسکو، پنیر لیقوان و کره آب شده و مرزه و شوید رو براه می کرد. تراس بزرگ رو به حیاط رو فرش مینداختیم، عطر نم چمن های آب پاشی شده، رزهای سفید و قرمز، و بوته های گل عسلی تو هوا شناور می شد. کنار دست مامان بزرگ می نشستم، مامان بزرگ تو تشت مواد رو مخلوط می کرد. دست آخر، یه توپ بزرگ تو دستش مشت می کرد و کنار هم تو بشقاب می چید. بعدازظهر جمعه هربار نون و پنیر و گردو و سبزی رو تو مشت چپم به هم فشردم، یاد تمام قشنگی های زندگی افتادم. یادم افتاد که دلم نمی خواد با رفتن آدمها، بعضی طعم و حس ها هم از زندگیم حذف بشه...