شب در جدالی نابرابر بین عقل و احساس گذشت که نذاشت کپه مرگمو بذارم! قضیه همون خانوم جوونی بود که با سرطان تخمدان و متاستاز کبد دوسال شیمی درمانی شده بود و بیماری متوقف شده بود. بعد فهمید حامله شده، با توقف شیمی درمانی، بلافاصله بیماری خانوم عود کرده با متاستاز...و دودل بین شروع شیمی درمانی و جراحی و ...
دیشب دوباره برگشت با پیغام متخصص زنان که « تو بچه رو نگه دار، من شیمی درمانی می کنم و تاثیری رو بچه نمی ذاره»...تا اینجای قضیه رو ولش. پدر دختر که اهل روستا بود، گفت دوسال شیمی درمانی کردیم، خیری ندیدیم! دوباره بیماریش عود کرده دیگه. بعد از توضیحات چندباره همسر، شروع کردم اروم توضیح مجدد که حاجی با عمل و شیمی درمانی این دوسال دخترت خوب بوده دیگه...یهو گفت نه، شیمی درمانی موهاشو می ریزه، به لحاظ زیبایی مشکل پیدا می کنه، می ترسم با شوهرش اختلاف پیدا کنند...نتونستم لال بشم و گفتم الان بحث زیبایی مطرحه؟ گفت والاواسه شیمی درمانی توان مالی می خواد، من که ندارم، شوهرشم راننده است، نداره که روزی پنجاه هزار تومن خرج دوا درمون اینو بده...گفتم اخه بالاخره اصرار دارین که بچه بیاد، اون بچه مادر نمی خواد؟ الان ریزش مو مهم تره یا زندگی دوتا ادم؟ پدره زد رو پیشونی ش، گفت بدجور گرفتار شدیم...باز گیر این سوال همیشگی ذهنی افتادم که اخه چه اصراریه به آوردن بچه ای که مادرش هرلحظه ممکنه فوت کنه؟ اصلا مگه بچه پول نمی خواد، این چه خودخواهیه نسل بشر داره که من فقط بچه بیارم بعدش خدا بزرگه...؟
چندروز قبل یه فیلمی از سوفیالورن نشون می داد که به علت نپرداختن مالیات باید می رفت زندان، اما برای فرار از زندان، مدام باردار می شد و بچه میاورد...یکی گفت عجب داستان مسخره ای. گفتم نه والا! عین واقعیته...مگه چنددرصد از بچه های عالم، از سر حساب و کتاب و برنامه بدنیا اومدن؟ بیشتر بچه ها در اثر سهل انگاری، مستی، داغ بودن کله، حرف مردم، همرنگ جماعت بودن، همبازی بودن واسه بچه اول، پسر دارشدن، دختر نداشته باشم چیکار کنم، دراوردن چشم فلانی و ...بدنیا اومدن. نمونه ش، مرد پنجاه و هفت ساله ای که پسر شش ساله نیازمند پیوند کبدش رو اورده بود. پرسیدیم این خواهر برادر داره؟ اونا سالمن؟ بچه چندمه؟ فکر کرد گفت مممم...تقریبا بچه هفتمم می شه!😐