لیلا
از یک ماه قبل که لیلا خبر داد ده اسفند، همکلاس های دوران مدرسه ش، جمع میشن تا جشنی بگیرن، تا همین یکی دوروز قبل برام جای تردید بود که واقعا لیلا برای سه چهارساعت مهمونی، یک روزه از آنکارا میاد تبریز و برگرده؟ که بالاخره پریشب آمد...یک روزی پیش من بود، حسابی بی خوابی کشیدیم اما بعد از چند سال فرصت شد یک درد دل و بحث و بررسی مفصل راجع به سالهایی که گذشت، راجع به اهداف، انتخابها و اشتباهاتی که شاید تو زندگی انجام دادیم، و حتی گله های کوچکی که تو دل باقی مونده بود، بکنیم...لیلا رو از دانشگاه می شناسم. دختری باهوش، بسیار صریح، فعال و مهربان که منو همیشه دوست داشته. به من خیلی چسبید، چه چای و نسکافه خوردن های نشسته کنار دیوار راهروی خونه، چه مهمونی شاد بچه های تیزهوشان...دم رفتن می گفت خودمم تا لحظه اخر دودل بودم برای اومدن، ولی گفتم برم بچه ها رو ببینم، سخت میشه دوباره این جمع، جمع بشه. تو مهمونی به همکلاس های قدیمی نگاه می کردم که همه برگشته بودن به زمان زنگ تفریح مدرسه...با ای قشنگ تر از پریا و کفتر کاکل به سر می رقصیدیم و اون رقابت های سر بیست وپنج صدم و کنکور و المپیاد در اون لحظات، حسابی کمرنگ شده بود. ودخترهایی که باخنده و گاه با تعجب اطوارهای مادران دکتر و استاد دانشگاه شان که کودک درون شان قهقهه می زد رو تماشا می کردند.
دم لیلا و همتش گرم...اومدنش، منو یاد خودم و خاطراتم از تصمیم های ناگهانی م انداخت. هم چنان هر از گاهی برگشت به گذشته، نقب زدن به خاطرات کودکی، ترمیم روابط زخم خورده نوجوانی، گفتن احساسات ناگفته سالها قبل، ارزش مایه گذاشتن از وقت، خواب، بدن و پول رو داره، حسابی هم می ارزه...