جد بزرکوار ما!

پارسال تو یه مراسم شامی مهمون بودیم.( خیلی هوس کردم بنویسم ضیافت شام، ولی چاخان می شد!) سر میز من بین دو تا از اتندینگ داخلی نشسته بودم. از هر دری حرف بود، تا اینکه من از دکتر الف پرسیدم اقای دکتر ماشالله چقدر لاغر شدین. با ورزش یا رژیم؟ توضیح داد که روزی چقدر پیاده روی و دوچرخه سواری می کنه...و فقط یک وعده ناهار می خوره، تا ناهار فردا! خیلی تعجب کردم گفتم جدی؟ اخه اینهمه توصیه می کنن که صبحانه رو جدی بگیرید، پس اون چی؟ گفت ببین! انسان اولیه، صبح که از خواب بیدار می شده، تا بره دنبال شکار و یه چیزی پیدا کنه واسه خوردن، بعداز ظهر می شده. و کهن الگوها خیلی سال طول می کشن تا عوض بشن. در نتیجه ما هم یه مدت تمرین کنیم کاملا عادت می کنیم و مشکلی پیش نمیاد...داشتم راجع به استدلالش فکر می کردم که اقای دکتر ح اروم گفت خانوم دکتر، باخ منه! گفتم بفرمایین استاد! گفت ببین بشر اولیه اگه یه ذره عقل تو کله ش بود، از شکار امروزش، یه تیکه میذاشت کنار سرش، تا فردا که از خواب بیدار شد تا شب از گشنگی و دنبال شکار دویدن غش و ضعف نکنه، تو به حرف دکتر الف گوش نده، صبونه تو بخور!

سباستین، سفرنامه کوبا، منصور ضابطیان

من منصور ضابطیان دوست دارم. از خیلی سال قبل...حتی به گمانم در سفر یک منصور ضابطیان درون هم دارم! سفرنامه های منصور ضابطیان، یک حال ساده و رنگارنگی دارد...عکسهای دیدنی، طنز پنهان لابه لای اکثر جملات...تعریف حال خوب کن و درست از زیبایی شهرها، از فقر و کثیفی ها حتی...

سفرنامه کوبا، هم حال خوشی داشت...خدا را چه دیدیم، شاید پای من هم روزی به شهر وینالس رسید...

از همین کتاب: « کریستین هم اینجا می نشیند و هر روز بافه های موی ا‌ما را باز می کند، آنها را به سختی شانه می زند، اشک دخترش را در می آورد و دوباره آنها را ریز ریز می بافد. انگار عشقی عجیب را لای این طره های مو پنهان می کند و هرروز آن را باز می کند تا ببیند، عشق جایی نگریخته باشد...»

بعد زلزله...

موراکامی هربار برای من اتفاق میفتد. حدس می زنم که چه خواهم خواند، چقدر خواهم فهمید، چقدرش از قدرت تخیل من خارج است...اما، باز یکه می خورم! داستانهای کوتاه موراکامی،  احساس و‌قدرت را ناگهان در مه گم می کند...گاهی تجسم می کنم اگر در خانه من هم ابرقورباغه ای بنشیند و با من از کرم خاکی عظیم الجثه درون زمین بگوید که قرار است زمانی شهری را با خاک یکسان کند چه می کنم؟ و من به اژدهای درون ما انسانها فکر می کنم که اگر مدام سرکوبش کنیم، چه‌ یک روز آتش بر زبان خواهد آورد...موراکامی هربار بر من اتفاق میفتد، تخیلم را می پرورد، جملات و توانایی تغییر رفتارهای ناگهانی را آرام به من دیکته می کند...آدمهای موراکامی، فرشته های زمینی بال شکسته و خسته ای هستند که روزی خود را باز می یابند، و با همان زخمها به درست زیستن و قشنگتر مُردن پیش می روند...

از همین کتاب: « می دونی جون، آتیش می تونه هرشکلی که بخواد بشه. آزاده. بنابراین می تونه بسته به درون آدمی که داره نگاهش می کنه شبیه هرچیزی هم به نظر برسه. اگه تو وقتی به آتیش نگاه می کنی یه جور حس عمیق و درونی داری، دلیلش اینه که نشون می ده توی خودت یه جور حس عمیق و درونی یی داری. می فهمی منظورم چیه؟»

پ.ن:کتاب « بعد زلزله»، شش‌داستان، نوشته هاروکی موراکامی، ترجمه بهرنگ رجبی

Tara road

« جاده ی تارا» ماجرای انسانهایی ست که سال ها در دوستی و خویشاوندی و همسایگی یکدیگر به سر می برند با اسراری که بر برخی هویداست و بر اکثریت پنهان...جرقه ماجرا از زمانی زده می شود که دو زن تصمیم می گیرند خانه و محل اقامت خود را به مدت دوماه با هم تعویض کنند. چیزی که امروزه در شبکه های کوچ سرفینگ، شاهد آن هستیم...کتاب را در اخرین لحظه از پردیس کتاب مشهد گرفته بودم. تنها چیزی که جذبم کرده بود اسم کتاب بود، جاده ی تارا...بعد از خواندن کتاب به این فکر کردم که «تارا» اسمی ست که یاداور سرزمین آرمانی در فیلمهاست. مزرعه تارا در بربادرفته ، خانه ی جاده ی تارا در دابلین...

کتاب نوشته مائیو بینچی و ترجمه اسدالله امرائی ست. اما صفحه آرایی کتاب به گمانم بسیار مشکل دارد. هیچ پاراگراف بندی بین موضوعات تمام شده وجود ندارد. پسرک به خواهرش در این سر دنیا شب به خیر می گوید، بلافاصله در کنار استخر ماهی کباب می کنند. و جلسه کاری مهم در شرکت برگزار می شود! همه اینها پشت سرهم نوشته شده است...البته شاید اگر این نکته رعایت می شد، کتاب ۵۶۷ صفحه ای، احتمالا ۷۶۷ صفحه یا بیشتر می شد...

از همین کتاب:«دم غرفه عطرفروشی ایستاد. به فروشنده گفت چیزی می خواهم که تا حالا ندیده باشم و خاطره ای را زنده نکند...»

سوغاتی

دختر یکی از مریضا از پارس آباد سوغاتی اورده. مامانش گفته نبر، اونا چه می دونن این چیه! گفتم ای مادر...کدو حلوایی خودمونه دا...گفت شمام ته دیگ می کنین زیر برنج؟ گفتم نه خداییش من از دسر و‌مرباش وقت نکردم به ته دیگش فکر کنم...گفت جای سیب زمینی، ورقه کنین زیر برنج، با روغن آروم سرخ و ته دیگی میشه...مممم...اون تعریف می کرد، از دل منم سیاه سیاه خونها جاری بود!!!

بحث های فوق تخصصی مطب که همیشه نباید علمی جگری باشه، گاهی هم علمی کدوییه!!