تفریحگاه خانوادگی
نویسنده چنگ انداخت و از عمیق ترین لایه های ذهنی، احساساتم را بیرون کشید. حتی برای منی که خواهر و برادری ندارم و تجربه ای از حسادت و دوست داشتن و مقایسه در منزل را درک نکرده ام...« نفرت» بیشترین حسی ست که در این کتاب بر آن تاکید شده. و نشان می دهد چه نفرت های بسیاری که حاصل جنگهای درونی در ذهن ماست. حرفهایی که مدام با خود تکرار کردیم، ولی جسارت صریح بر زبان آوردنش را نداشتیم. انقدر نشخوارکردیم تا باورمان شد اطرافمان از دیو و دد مملو است! و از درون پوسیدیم و با نقاب غرور و انزوا و ایجاد رعب در جامعه گشتیم...کتاب داستان دو خواهر است که در ترکیه می گذرد...داستانی تلخ و دوست داشتنی.
از همین کتاب: بچه که بودم از رگبارهایی که دوسه ساعت طول می کشید، ذوق می کردم. راههای گل آلود، گودال های پرآب، حلزون های راه گم کرده و کرم هایی که از خاک زیر و رو شده بیرون می زدند، بازیچه های خوبی بودند. مادران از گل بازی بچه ها عصبانی می شدند. مادربزرگ اما اعتراضی نمی کرد. می گفت« بازی با خاک مفید است! کسی که خاک را دوست داشته باشد، انسان را هم دوست دارد!». نمی دانست من راههای گل آلود را نه برای عشق به خاک، بلکه برای آلوده شدن به کثافت ها دوست دارم. هرگز نتوانستم خاک را دوست داشته باشم، و همین طور آدمها را. همان قدر که از کرمهای خاکی ای که با سنگ به دونیمه شان می کردم متنفر بودم، از ادمها هم بدم می آمد. حالا دیگر بزرگ شده ام. اگر چشمم به کرم خاکی بیفتد که با بدن لزجش دنبال سوراخی برای فرار است، آزاری به او نمی رسانم. با گذشت عمر فهمیده ام نفرت از آدمی را نمی توان با کشتن کرم های خاکی تسکین داد»...
ب.ن: کتاب تفریحگاه خانوادگی، نوشته ی یکتا کوپان، ترجمه فرهاد سخا، نشر ماهی