فلسفه ترس

ترس يكي از مهم ترين عوامل قدرت است،و كسي كه بتواند در جامعه سمت و سوي ترس را معين كند قدرت زيادي بر آن جامعه پيدا مي كند.

كتاب فلسفه ترس،كتابي روان است بر شناخت ترس،فرهنگ ترس،جذابيت ترس،سياست ترس و در مقابل اعتماد بر ترس...كتابي فلسفي كه فني نيست و همگان مي توانند آن را بخوانند.شايد در رشته ي خودم،چيزي كه در طي اين چندسال كار و طبابت دريافته ام اين بوده كه "ترس از بيماري صدهابار بدتر از خود بيماري است".و به قول همسر جان"ترس از مرگ بسيار كشنده تر از مرگ است".

جايي از كتاب مي نويسد:"ما غالبا از چيزهاي نا آشنا بيشتراز چيزهاي آشنا مي ترسيم.اين به خودي خود نشان مي دهد كه اكثر چيزها وقتي با آنها آشنا شديم اساسا ديگر به نظرمان خطرناك 

نمي آيند.ثابت شده است كه ما از افرادي از نژاد ديگر بيشتر از افراد هم نژاد خودمان مي ترسيم.چون ترس باعث مي شود ما از آنچه مي ترسيم،كناره بگيريم،پس اين گرايش هم در ما به وجود مي آيد كه از افرادي با رنگ پوست متفاوت بپرهيزيم و در نتيجه اين فرصت را از دست بدهيم كه بياموزيم و آگاه شويم كه انها عملا آدم هاي خطرناكي نيستند.ترس دقيقا مانع از آن چيزي مي شود كه ترس را مي تواند از ميان ببرد،يعني تماس انساني.ترس و بي اعتمادي خودشان،خودشان را تكثير مي كنند."

سيب

دوره اي از كودكي من در خانه ي تلناز اينها گذشت.البته انجا خانه ي الناز اينها و ساناز اينها هم بود حتي!ولي در آن سن،من با تلناز كه اگر از نيمرخ نگاهش مي كردم،كمي بيش از پهناي پاكت نامه بود،بيشتر همبازي بودم...تلناز جسابي ورجه وورجه مي كرد وبه راحتي از لاي تمام نرده هاي چوبي راه پله ي خانه شان رد مي شد.فاصله ي خانه هاي ما،فقط چند متر بود.و من خيلي روزها از آن پله هاي ورودي و باغچه اي كه با نرده محاصره شده بود و مزين به بوته هاي گل سرخ مي شد،رد مي شدم تا به خانه ي تلناز اينها بروم.و براي بار نمي دانم چند،اشكها و لبخندها ببينم و الناز بلند بلند بخواند"دو،دو شب،نخوابيدم،ر ،روي ماهو ديدم...".من مي مردم كه شانس اوكي بازي كنيم.روي آن تخته هاي چوبي تيره رنگ.سالها بعد دوستي از تركيه،برايمان اوكي هديه آورد.نمي دانم،تخته هايش،چوبي نبود،پلاستيك سفيد بود،نمي دانم چون در اتاق تلويزيون تلناز اينها نبود،به هر حال به علتي كه نمي دانم،هرگز به اندازه ي آن دوره،بازي اوكي به من نچسبيد.

ساناز از ما بزرگتر بود و فكر مي كنم براي كنكور درس مي خواند.زياد طبقه بالا نمي پلكيديم.چون سروصدا و شلوغ بازي هايمان،گاهي با نگاه چپش(البته به خواهرانش )مواجه مي شد!تلناز عادتي داشت كه سيب را تا ته مي خورد.تا ته ته!فقط چوبش مي ماند.من به طور كلي سيب خور نبودم و نيستم.ولي اين حركت تلناز باعث شد،من تمرين كنم تا سيب را مثل تلناز تا ته بخورم!تا ته ته،كه فقط چوبش باقي بماند.و وقتي اين كار را مي كردم،خيلي كيف مي كردم كه من هم مي توانم.بعدها با گلابي هم همين كار را انجام دادم.خدا را شكر تلناز با هندوانه همچين كاري نمي كرد!

هنوز كه هنوز است،من سيب را تا ته ته مي خورم و هميشه ياد تلناز ميفتم.نمي دانم تلناز هم هنوز سيب را تا ته ته مي خورد؟

پ.ن:رضا ساكي،جايي نوشته بود"در ارديبهشت خدا به زمين نزديكتر است."حق داشت.دو سه روزي تا آستارا رفته بوديم،باجناق مي گفت،برگها از سبزي دارند مي ميرند...روستاها و جنگلهاي اين مناطق سبز سبز بود و گاوها خركيف بودند.سگها زير نور آفتاب ،لم مي دادند و حال پارس كردن نداشتند.راستي،امسال،خانقاه بقعه شيخ صفي الدين اردبيلي هم براي بازديد،آزاد بود.دو سال قبل در حال مرمت بود...عجب حياط دلنشيني،عجب بوي گلهايي،عجب مرمت داخل خانقاهي...عجب فرشها و تزيينات داخل موزه همگن بودند.عجب خانوم مسوول موزه،وارد بود...عجب بلنديهاب حيران سبز و پر از گلهاي زرد بود.چه تله كابين خوب بود،چه كارتينگ و مونوريلي...در كل،خوش به حال اردبيلي ها كه با اين بهشت خدا،كمتر از يك ساعت فاصله دارند.

آهوي محتضر

شايد زنده باشد،از ياد رفته باشد

قلم مانده باشد،آهو مرده باشد...