مستر کاپرفیلد
اوایل که تو کلینیک قلب کار میکردم،با نحوه حرف زدن منشی مون،مشکل داشتم بدجور!حالا شایدم اون درست حرف میزد،من نمی فهمیدم بدجور،اینم گزینه دیگری است!!
با اینکه حدودا از سال 80 مستر کاپرفیلد رو می شناختم و حتی ماهها اون زمان تو بخش اکو می دیدمش،ولی نمیدونم چرا حالا اینطوری شده بودم....!
هفته اول ،مستر کاپرفیلد،میومد و یه جمله ای بر این مبنا به من می گفت:
خانوم دکتر!این مریض...ممم...ه ه ه ه ه....اومممممم....دفترچه....ممممم....اوممم.............ممنون!!
من:بله؟متوجه نشدم؟
مستر کاپرفیلد: خانوم دکتر!این مریض...ممم...ه ه ه ه ه....اومممممم....دفترچه....ممممم....اوممم.............ممنون!!
من:مریض چی شده؟بله؟
مستر کاپرفیلد: !این مریض...ممم...ه ه ه ه ه....اومممممم....دفترچه....ممممم....اوممم.............ممنون!!
من:آخه من...دفترچه ش چی شده؟؟
و حلاصه در پایان با یاری و حمایت استاد و زهرا و...من میتونستم مطلب رو درک کنم!
هفته دوم به این نتیجه رسیدم که هم خودم و هم اطرافیانم از سوالهای تکراری من خسته شدند.و راهکار دیگری در پیش گرفتم!
مستر کاپرفیلد میومد تو اتاق و جمله ای بر این مبنا می گفت مثلا:
!این مریض...ممم...ه ه ه ه ه....اومممممم....دفترچه....ممممم....اوممم.............ممنون!!
من:آهان ...چشم!
و مستر کاپرفیلد میرفت..و یک ربع دیگه میومد تو اتاق و میگفت:
ئه...خانوم دکتر!!پس چرا دفترچه دست نخورده مونده!
و من تازه در اون لحظه میفهمیدم که باید چیکار می کردم و نکردم!!درسته که مستر کاپرفیلد حرص میخورد ولی من راحت تر شده بودم!!
ازهفته سوم،سلولهای خاکستری مغزم به طور شگفت انگیزی،یاد گرفتند که از جملاتی که با سرعت و خورده خورده شده گفته میشه،چند تا کلمه کلیدی رو دربیارن،و یک جمله بسازن!!بعد از مدتها،تقریبا احتمال خطای جمله ساخته شده،به 3.6 درصد رسیده!!!
*با تشکر از همه دوستان و خواننده های روشن و خاموش بامرام من،که ایام تولدون من رو تبریک گفتین و ترکوندید....واقعا دلم شاد شد....از همین حالا دلم واسه تولد سال بعدم تنگ شده!کاش زودتر بیاد،شما هی تبریک بگین،من هی شاد شم!!