من تلخ و زشت

در زندگی هر کدام از ما،کسانی هستند که با حرفهایی تلخ مارا از خود رانده اند.و همچنین کسانی هستند که با رفتارشان،نا خود آگاه،رفتارهای زشت ما را جلوی چشمانمان آورده اند و باز مارا از خود رانده اند.

آن تلخی ها و آن رفتارهای زشت ،حقیقت محض بوده است.در اصل ما از آنها فرار کرده ایم تا حقیقت تلخ را به ما نگویند.ما از آنها گریخته ایم تا زشتیهایمان از جلوی چشمانمان دور شود.

و من شیفته و منت دار آن کسانی هستم که مرا به مبارزه با تلخیها و زشتیهایم ترغیب کرده اند.

صاحب سیرک ما

من در یک سیرک کار می کنم.سیرک تقریبا مشهوری است.صاحب سیرک ما،مردی با اعتماد به نفس بالاست.گویا بندبازی متبحر است.ما که به جز راهنمایی هایی که به سایر بند بازان می دهد،چیزی از او ندیدیم.هر روز یک نفر به سیرک می آید تا دلقک شود.صاحب سیرک ،خودش،فرد جدید را نقاشی می کند.هر وقت نقاشی اش تمام می شود،به صورت دلقک نگاه می کند و می گوید تو زیباترین دلقکی هستی که تا به حال این سیرک به خود دیده است.

من هم سالها پیش دلقکی بودم.صاحب سیرک روزی به من هم گفت تو زیباترین دلقکی هستی که تا به حال دیده ام.اکنون پیر شده ام.و تنها کار من این است که  هر شب میمونها را برای ورود به صحنه آماده کنم.

شبی تصادفا چند دلقک با هم به سیرک آمدند. ولی صاحب سیرک ،فردی جدید را انتخاب کرد تا نقاشی کند و از بقیه خواست تا همان گوشه کنار مراقب حیوانات باشند و جلوی دست و پای او را نگیرند!

دلقکی که یال اسب را شانه می کرد گفت:روزی صاحب سیرک به من گفت تو زیباترین دلقکی هستی که تا به حال این سیرک به خود دیده است.

دلقکی که دنبال سگها می دوید گفت:شبی صاحب سیرک به من گفت تو بهترین دلقکی هستی که تا به حال این سیرک به خود دیده است.

من حوصله نداشتم حرفی بزنم.خیلی پیرتر از این دلقکهای ناراحت بودم که بخواهم اظهار نظر کنم.

دلقکها فهمیدند که صاحب سیرک همه آنها را روزی نقاشی کرده است.همه آنها را شبی رنگ کرده است. برای یک شب اجرا،هر کدام را با حرفی تکراری خوشحال کرده است!

دلقکها حیوانات را در دشتهای اطراف سیرک  رها کردند.غیر از دلقک جدید،برنامه ای برای اجرای آن شب نمانده بود.صاحب سیرک عصبانی شده بود.فریاد می کشید...

صدای تشویق مردم از پشت پرده ها می آمد.بعد از سالها سکوت به صاحب سیرک گفتم مگر تو بند باز ماهری نیستی؟پس چرا خودت روی بند نمی روی؟مردم را با چالاکی ها و زرنگی ها و حرکات خود متحیر خواهی کرد..

تا صاحب سیرک به خود بیاید،دلقکهای ناراحت به صحنه رفتند و اعلام کردند:حضار عزیز!امشب نمایشی متفاوت از تمام شبهای دیگر خواهید دید...امشب صاحب سیرک،بند باز مشهور و محبوب به صحنه خواهد آمد..

مردم یک صدا تشویق می کردند..صاحب سیرک بعد از سالها با شکمی که امروز بزرگ شده بود باید به روی بندی در ارتفاع می رفت.وقتی از نردبان بالا می رفت،فریادی شنید که می گفت:امشب ما تو را نقاشی کردیم!تو بهترین بند بازی هستی که این سیرک به خود دیده است!

صاحب سیرک، پایش را روی بند گذاشت.چوبی که در دست داشت بیشتر از اینکه به تعادلش کمک کند،جلوی حرکتش را گرفته بود.با هر قدمی که به سختی بر می داشت،صدای وای کشیدن حضار،بر می خاست...وسط بند را که رد کرد،سرش را بالا گرفت.به خود غره شد.حس کرد این بار هم به راحتی از این بند نازکتر از مو خواهد گذشت..یک قدم مانده به آخر بند،دلقکها فریاد زدند اگر به انتها نرسی، تو را تنها خواهیم گذاشت..

دلش ریخت..زانوانش لرزید..فهمید که دلقکها هم فقط او را برای حرفهای رنگین و پر نقش و نگارش دوست داشتند.

از بند افتاد و برای همیشه خوارو ناتوان شد.

 

تکه پاره های خلاقیت

باید اعتراف کنم که آهوی قلم من نمی تواند دو جا کار کند.یعنی اگر قرار باشد آهو عیالوار شود،از گرسنگی خواهد مرد.از این رو،باید راضی اش کنم با مجردی بسازد و بسوزد!

الان که سراغ وبلاگ امدم،بدین جهت است که دوره دوم کلاس نویسندگی خلاق تموم شد.هرچی خلاقیت داشتم و نداشتم از حلقومم بیرون کشیده شد.البته فکر نکنید به من سیمرغ زرین نویسندگی دادند یا استاد گفت الناز تو آخرشی،یا حتی گفته باشد که کور سوی استعدادی در من دیده است و اینا...

 همین که آقای معلم در پایان یک تمرین می نویسد"خوب"،من دلم می خواهد از شادی مثل تکه های مرغ در آرد کنتاکی غلت بزنم.

ولی در هر صورت تجربه جالب و بسیار سختی برای من است.اینکه پنجهزار کلمه بنویسم و ویرایش کنم و در پایان،استاد بنویسد:خب؟؟..آدم دلش میخواهد بپرد تو فاضلاب شهری بلکه میمون شیناگاوا را ببیند ،شاید اقلا موراکامی مرهمی بر زخم روحش باشد!

اتفاقا تازگیها یک مقاله از سجاد صاحبان زند می خواندم(نمیدانم چرا اسم سجاد صاحبان زند مثل غلامعلی حداد عادل است،باید کامل گفته شود.من فکر میکنم در منزل هم سجاد صاحبان زند صدایش می کنند!)نوشته بود که وبلاگ نویسی تا چه حد میتواند به نویسندگی ربط داشته باشد و با چند نفر از منتقدان و نویسندگان مصاحبه کرده بود مبنی بر اینکه آیا کسی که وبلاگ نویس موفقی است لزوما میتواند نویسنده خوبی هم باشد،و تقریبا،اکثریت محترمانه گفته بودند نه خیر..

و من با اینکه حتی وبلاگ نویس موفقی هم نیستم ولی میخواهم از رای شهروندی خودم استفاده کنم و بگویم که قربان دهان همه آنهایی که گفته بودند :نه...یعنی واقعا من بی فکر و بی وقفه  توانایی نوشتن یک عالمه پست وبلاگی دارم که البته احتمالا همگی طعمی آبدوغکی خواهند داشت،ولی برای گذاشتن یک علامت تعجب در پایان یک جمله ،به هنگام داستان نویسی،شاید نیم ساعت فکر کنم تا تصمیم آخرم را بگیرم!

چرا؟چون من باید بدانم که شاید خواننده خودش باید به این نتیجه برسد که  تعجب کند و من با استفاده از علامت تعجب،به جای خواننده تعجب کرده ام.

خلاصه اوضاعی است وحتی وقتی آخرین تکلیف ما،اولین داستان هفت هزار کلمه ای ما بود،به این نتیجه رسیده بودم شاید اگر درس بخوانم ،برایم راحت تر باشد..اقلا یه متنی جلوی من هست که باید آنرا حفظ کنم،ولی خلق یک متنی که درام داشته باشدو چی باشد و چی باشد...باعث می شود سلولهای دست ناخورده مغزم(که اکثریت با آنهاست)از اکبندی در آیند و این برای منی که مردم مملکتم از لحاظ تنبلی اجتماعی مقام دوم را در دنیا دارند،چیزی کم از فاجعه نیست..(من مانده ام مقام اول را کی از ما ربوده،اگر اطلاعی دارید به من بگویید و مرا از نگرانی برهانید).

اگرآقای معلم این پست مرا میخواند،حتما می گفت که چیزی جز وقت کشی و کلمه کشی نیست..

ولی حس دلتنگی برای وبلاگم موجبات وقت کشی و کلمه کشی را فراهم می آورد...

**یادم می آید ،در کلاس ما

تنها بعضی وقتهای بی صحبت

نگاهها به زمین دوخته میشد

یا پدری مرده بود

یا انشایی نانوشته در خانه جا مانده بود

یا یکنفر،کفشهای نو پا کرده بود

...حالا میبینم بزرگتر هم که شدیم

داستان همان است.

 

شعر از سیروس جمالی

بی خود و بی جهت

فیلم "بی خود و بی جهت" را دیدم.االبته اصلا به پای ا"سب حیوان نجیبی است "نمی رسه..بازی پانته آ بهرام رو دوست داشتم.

قبل از شروع فیلم،تیزر دو تا فیلم دیگه بود..دو جمله از هر کدوم از تیزرها خیلی با حال بود:

۱)عشق در پسرها نمی میرد،بلکه از دختری به دختر دیگر منتقل می شود.

۲)شهاب حسینی :اگه هرزه بودم که زن نمی گرفتم.

آنا نعمتی:خیلی از مردا وقتی زن می گیرن هرزه میشن...

*بماند که به نظر من جنسیت رو در هر دو جمله باید حذف کرد. و نوشت آدمها..