من در یک سیرک کار می کنم.سیرک تقریبا مشهوری است.صاحب سیرک ما،مردی با اعتماد به نفس بالاست.گویا بندبازی متبحر است.ما که به جز راهنمایی هایی که به سایر بند بازان می دهد،چیزی از او ندیدیم.هر روز یک نفر به سیرک می آید تا دلقک شود.صاحب سیرک ،خودش،فرد جدید را نقاشی می کند.هر وقت نقاشی اش تمام می شود،به صورت دلقک نگاه می کند و می گوید تو زیباترین دلقکی هستی که تا به حال این سیرک به خود دیده است.
من هم سالها پیش دلقکی بودم.صاحب سیرک روزی به من هم گفت تو زیباترین دلقکی هستی که تا به حال دیده ام.اکنون پیر شده ام.و تنها کار من این است که هر شب میمونها را برای ورود به صحنه آماده کنم.
شبی تصادفا چند دلقک با هم به سیرک آمدند. ولی صاحب سیرک ،فردی جدید را انتخاب کرد تا نقاشی کند و از بقیه خواست تا همان گوشه کنار مراقب حیوانات باشند و جلوی دست و پای او را نگیرند!
دلقکی که یال اسب را شانه می کرد گفت:روزی صاحب سیرک به من گفت تو زیباترین دلقکی هستی که تا به حال این سیرک به خود دیده است.
دلقکی که دنبال سگها می دوید گفت:شبی صاحب سیرک به من گفت تو بهترین دلقکی هستی که تا به حال این سیرک به خود دیده است.
من حوصله نداشتم حرفی بزنم.خیلی پیرتر از این دلقکهای ناراحت بودم که بخواهم اظهار نظر کنم.
دلقکها فهمیدند که صاحب سیرک همه آنها را روزی نقاشی کرده است.همه آنها را شبی رنگ کرده است. برای یک شب اجرا،هر کدام را با حرفی تکراری خوشحال کرده است!
دلقکها حیوانات را در دشتهای اطراف سیرک رها کردند.غیر از دلقک جدید،برنامه ای برای اجرای آن شب نمانده بود.صاحب سیرک عصبانی شده بود.فریاد می کشید...
صدای تشویق مردم از پشت پرده ها می آمد.بعد از سالها سکوت به صاحب سیرک گفتم مگر تو بند باز ماهری نیستی؟پس چرا خودت روی بند نمی روی؟مردم را با چالاکی ها و زرنگی ها و حرکات خود متحیر خواهی کرد..
تا صاحب سیرک به خود بیاید،دلقکهای ناراحت به صحنه رفتند و اعلام کردند:حضار عزیز!امشب نمایشی متفاوت از تمام شبهای دیگر خواهید دید...امشب صاحب سیرک،بند باز مشهور و محبوب به صحنه خواهد آمد..
مردم یک صدا تشویق می کردند..صاحب سیرک بعد از سالها با شکمی که امروز بزرگ شده بود باید به روی بندی در ارتفاع می رفت.وقتی از نردبان بالا می رفت،فریادی شنید که می گفت:امشب ما تو را نقاشی کردیم!تو بهترین بند بازی هستی که این سیرک به خود دیده است!
صاحب سیرک، پایش را روی بند گذاشت.چوبی که در دست داشت بیشتر از اینکه به تعادلش کمک کند،جلوی حرکتش را گرفته بود.با هر قدمی که به سختی بر می داشت،صدای وای کشیدن حضار،بر می خاست...وسط بند را که رد کرد،سرش را بالا گرفت.به خود غره شد.حس کرد این بار هم به راحتی از این بند نازکتر از مو خواهد گذشت..یک قدم مانده به آخر بند،دلقکها فریاد زدند اگر به انتها نرسی، تو را تنها خواهیم گذاشت..
دلش ریخت..زانوانش لرزید..فهمید که دلقکها هم فقط او را برای حرفهای رنگین و پر نقش و نگارش دوست داشتند.
از بند افتاد و برای همیشه خوارو ناتوان شد.