تقدیم به زنان سرزمینم
تقدیم به تو دخترکم
چند ماه پیش دختری 12 ساله با یه خانوم جوونی اومد تو مطب.درد زیر شکم داشت.بعد از معاینه کامل،ازش به آرومی پرسیدم پریود شدی؟صورتشو جمع کرد و گفت:چی چی؟
رومو کردم به سمت خانوم جوون..سرمو به علامت سوال تکون دادم..روسریشو مرتب کرد و گفت :خواهرمه..آروم ادامه داد که:خانوم دکتر ما از اون تیپ خانواده ها نیستیم!ما هیچ وقت راجع به همچین چیزایی با دخترامون حرف نمیزنیم...خواهر من نمیدونه پریود یعنی چی؟!!
یه حس مزخرفی داشتم...مزخرف تر از مزخرف...علائمش به آغاز دوران بلوغ میخورد..دخترک جلوی میز ایستاده بود و منتظر بود برای شکم دردش چاره ای کنم...
نتونستم...نخواستم بی تفاوت بگذرم....یاد همکلاسی دوران راهنماییم افتادم که یه روز دو زنگ از سر جاش بلند نشد و تمام مدت سرشو پایین انداخته بود تا اینکه کم کم پچ پچ بچه ها شروع شد و یهو چند تا از بچه های دورو بر مریم با سر و صدا صندلی هاشونو کشیدن کنار و صدای خانوم..خانوم..اینجا رو نگاه کنین بچه ها بلند شد...تمام تخته صندلی مریم قرمز و آغشته به خون بود...سرشو چسبونده بود به میز...ناظم اومد کلاس و کمی بعد مادرش اومد تا ببردش...پشت روپوشش یه لکه بزرگ خون بود...رفت و تا 3 روز نیومد مدرسه...و تا مدتها یکی از بحث های اصلی بچه های کلاس و مدرسه مریم بود...الان خیلی اوقات فکر میکنم که اگر تابوهای مزخرف نبود...اگر به خاطر نا اگاهی از یک امر فیزیولوژیک نبود،آیا مریم باز هم تا مدتها زیر بار نگاههای احمقانه من و همکلاسهام احساس شرم میکرد؟
به دخترک گفتم بشین رو صندلی..و به خواهرش گفتم میشه من تنها باهاش حرف بزنم؟خواهرش رفت بیرون.دخترک روی صندلی نشست و به دهانم خیره شد..اچند لحظه ای طول کشید تا بتونم مطلب رو تو ذهنم جمع کنم و شروع کنم...بهش گفتم میدونی برای اینکه یه دختر بتونه به مرحله ای برسه که بزرگ بشه،ازدواج کنه و مادر بشه باید یه اتفاقاتی تو بدنش بیفته تا از این حالت بچگی بیاد بیرون...بهش توضیح دادم مراحل بلوغ رو..گفتم که �گر خونریزی پیدا کرد نترسه ....بهش گفتم که اگه همچین اتفاقی براش افتاد باید چکار کنه..نباید چکارهایی بکنه تا دردش بدتر نشه...بهش گفتم که تو خونه از خواهرش بخواد تا یه نوار بهداشتی رو نشونش بده و طرز استفاده شو یادش بده و حتما تو کبفش همراهش داشته باشه...تمام مدت با سکوت و دهانی نیمه باز به من خیره شده بود..یادم نمیره مثل وقتهایی که اضطراب شدیدی دارم،یه بغض گنده تو گلوم بود..و هر از گاهی محبور بودم از ته دل نفس عمیقی بکشم تا بتونم حرفم رو ادامه بدم...حتی تعجب میکردم که چرا باید برای توضیح همچین مساله ای اینقدر اضطراب داشته باشم...ولی حس میکردم دارم یکی از مهمترین وقایع زندگی یک دختر رو براش توضیح میدم،مساله ای طبیعی که خواهر و مادرش توضیح اونرو مغایر با شئونات خانواده میدیدند...
دفترچه رو که دست دخترک دادم آروم خداحافظی کرد و از اتاق رفت بیرون..مطمئن بودم که گونه هام قرمز شده...حس میکردم گر گرفتم...کف دستهام رو پیشونیم بود..در اتاق باز شد.سرمو بلند کردم.خواهرش بود..گفت:ازت ممنونم.من هرگز روم نمیشد همچین چیزی رو به خواهرم بگم..به من هم هیچ وقت کسی توضیح نداده بود..ممنون.
تقدیم به تو نوعروس
انتهای سالن درمانگاه ایستاده بودم.دختری بلند قد و خوش هیکل، نسبتا کم سن،با روپوشی به رنگ روشن و روسری ساتن خوشرنگ و ابروهایی که معلوم بود تازه از زیر دست آرایشگر دراومده،و با آرایشی کامل و مرتب و چادری که سر کردن و نکردنش خیلی تفاوت نداشت اومد تو سالن...با مسوول پذیرش مشغول بحث شد مبنی بر اینکه من فقط یه سوال دارم از دکتر و نمیخوام ویزیت بشم..و نباید پول بدم..رسیدم وسط سالن و ازش پرسیدم :مگه چی شده؟بگو،من دکترم..یه کم نزدیک تر اومد و صداشو آورد پایین و گفت:من ارضا نمیشم!گفتم بیا تو اتاق..گفت:آخه من ویزیت نگرفتم..گفتم:بیا..نمیخواد پول بدی..
ایستادیم روبروی هم.دوباره تکرار کرد:من ارضا نمیشم!گفتم:مگه چند وقته ازدواج کردی؟گفت:3 روزه!فکم افتاد...گفتم:از کج� به این تنیجه رسیدی؟گفت:چون شکمم درد میگیره؟گفتم:تو میدونی یه زن چطوری ارضا میشه؟نگاهم کرد...گفتم:تو فکر میکنی چه اتفاقی قراره برات بیفته؟چه انتظاری داری؟گفت:آخه دخترداییم وقتی از شب اول خودش تعریف میکرد یه جور دیگه میگفت...و من یاد نفرتم از داستانهای ت....تخیلی تو رخت خواب بعضی از زنها افتادم که میان تو جمع میگن و پز میدن ...بهش گفتم:ول کن دختر دایی رو...تو از مشکل خودت بگو..گفت:نمیدونم..منکه مشکلی ندارم!فک کنم به قول دوستم شوهرم ناتوانی ج ن س ی داره...
گفتم:لابد به شوهر بیچاره هم اینو گفتی؟گفت:خوب ،آره!گفتم دست گلت درد نکنه...3 روز بعد از اینهمه خرج و مخارج عروسی ،رفتی گفتی ناتوانی هم داری!!دیگه طرف دپرس شده رفته پی کارش...باهاش حرف زدم...حرف زدم حدود بیست دقیقه...
وقتی رفت،دلم سوخت..برای دختر 19 ساله ای که یکهو از دنیای نوجوانی پا به زندگی زناشویی گذاشته و تمام اطلاعاتش داستانهای رویایی دختر دایی و دختر همسایه بوده...
برای تو زن همکار من
چند روز پیش شیفتم تموم شد.اماده رفتن بودم و داشتم از بچه ها خداحافظی میکردم.که خانومی نسبتا قد کوتاه و با هیکلی زنانه و چهره ای قشنگ اومد تو درمانگاه.پرسید ماما دارین؟گفتم:آره..تست بارداری میخوای؟گفت:نه،گواهی دوشیزگی میخوام..گفتم ماما داریم..دختر خانوم همراهتون اومده؟گفت:واسه خودم میخوام...
همکار ماما،راهنماییش کرد به اتاق معاینه و نمیدونم چطور شد که ازم خواست منم باهاش برم تو اتاق مامایی..اولش نخواستم و گفتم شاید مریض معذب بشه..ماما گفت اجازه میگیریم..بیا..
رفتم تو اتاق و از پشت پاراوان ازش اجازه گرفتم..گفت مساله ای نیست..وقتی رفتیم برای معاینه،با اینکه زیاد تو حیطه کار من نبوده،حس کردم که اینکه دوشیزه نیست...همکارمون با دقت بیشتری معاینه کرد..نگاهم کرد و گفت میبینی آسیب دیده..تایید کردم..
همکارم ازش پرسید با این آقا که بیرون نشسته عقد کردی ؟با اطمینان گفت:آره با�ا...اوناها شناسنا مه رو میزه..شوهرمه..
همکارم گفت:باهاش رابطه داشتی ؟یه جور شلی گفت:ممم...نه....همکارم گفت:داشتی دیگه!گفت:آره،یکی دوبار ولی مواظب بودیم که اتفاقی نیفته..همکارم در حالی که دستکشهاشو درمیاورد اومد اینور پاراوان و گفت همون یکی دوبار کار خودشو کرده...
لباساشو پوشید و اومد رو صندلی نشست و گفت:خوب،گواهیمو بدین برم!!با تعجب نگاهش کردیم!همکارم گفت:گواهی چی؟گفت:دوشیزگی دیگه!من قبلا رفته بودم پیش یه متخصص زنان بهم گفته بود تو احتمالا هنگام زفاف خونریزی نخواهی داشت!گفتم:خوب،چرا از همون دکتر،گواهی نگرفتی؟!
لبخندی زد و چشمک زد و گفت:اذیت نکنین دیگه..یه کاغذه،بدین برم!
همکارم گفت:خانوم،یعنی چی یه کاغذه!اینکار مسوولیت داره..تو متوجه هستی داری یه کار خلاف از من میخوای؟
خیلی آروم حرف میزد و همش میگفت:توروخدا،شوهرم پشت در نشسته..یهو میشنوه...خواهش میکنم..با سرنوشتم بازی نکنین..
من خودم پرستار هستم..همکارتونم(گرچه تقریبا مطمئنم که این جاشو دروغ میگفت)گفتم خوب شما که خودت پرستاری چرا همچین کاری از ما میخوای؟
آستین همکارمو گرفته بود میکشید و میگفت:شوهرم بهم شک کرده..اینجوری دیگه بدتر میشه...لفتش ندین توروخدا نامه بدین برم..با سرنوشتم بازی نکنین..
همکارم باهاش حرف میزنه که اخه منکه مرض ندارم اذیتت کنم...مگه شوهرت نیست؟خیلیها موقع نامزدی همچین اتفاقی براشون میفته..خوب،شوهره مشکلی نباید داشته باشه که...
گفت:نه..آخه...توروخدا گیر ندین..بهش گفتم:تو قبلا ازدواج کردی؟میگه نه...گفتم:خودت میدونی که مشکل تو مربوط به یک رابطه سطحی یکی دوبار نیست...تو زن هستی.ساکت شد و هیچ دفاعی نکرد و گفت:آخه یه مهر و امضا به کجای شما بر میخوره؟
بهش میگم:ببین من اصلا قصد آزار تورو ندارم..و حتی با این طرز فکرها هیچ جوره کنار نمیام...ولی الان مساله تو ممکنه خیلی جدی بشه..تو خودت میدونی که زن هستی..و میگی که نامزدت بهت شک داره..کسی که شک میکنه،ممکنه تو یه روز زنشو 3 جا برای معاینه ببره..اگه از اینجا رفتی یه مطب دیگه و گفتن کی این گواهی رو به تو داده،همکار من چیکار میتونه بکنه؟مطمئن باش شوهرت میاد هر سه تامونو قیمه قیمه میکنه..تازه احتمال اینکه فک کنن تبانی کردیم زیاده...
میگم آخه تو که همچین مسا له ای داری،چرا نشستی الان با شوهرت اومدی،اونم گذاشتی پشت در اتاق و سه تامونو تو این هچل انداختی؟چرا قبلا یه فکری به حال خودت نکردی....
التماس میکنه...پیشونیش عرق کرده...گر گرفتم...دارم به خودم و موقعیت مزخرفی که توش قرار گرفتم فحش میدم...فک میکنم که اگه این زن مثلا تو سوئد بود،و به خاطر زن بودنش داشت سکته میزد ،احتمالا میفرستادنش پیش روانپزشک!با خودم فکر میکنم اگر تو یه کشور غربی بود،آیا هیچ وقت به خاطر اینکه اختیار جسم خودشو داشته،با سرنوشتش بازی میشد...؟مجبور میشد که به همه دروغ بگه...؟
همکار ماما،داره تو رودربایستی گیر میکنه...بهم نگاه میکنه و میگه نظرت چیه..نگاهش میکنم و ساکتم..بعد از 2 سال منظور سکوتی که حاکی از مخالفتمه رو میدونه...
زن میگه:الان چی بگم به شوهرم..بگم چرا گواهی ندادن؟
میگم:بگو موقع مهر زدن،یهو مهر ماما،خراب شد...شاید بعدا از فکرش بیاد بیرون...میگه نه ،قبول نمیکنه...
داره میره طرف در،که یهو برمیگرده و میگه:فهمیدم...بهش میگم شناسنامه م یادم رفته بود و داشتم اصرار میکردم بدون شناسنامه گواهی بدن، و اونا قبول نمیکردن...
وقتی در رو باز کرد،چهره مردی که داشت با دقت هر سه ما رو نگاه میکرد نمایان شد...اعصابم خورد شده بود..به دوستم میگم میترسم برم بیرون،تو جوی ،جای آب،خون ببینم...میگه:بیخیال..اینقدر بزرگش نکن...
تقدیم به س ،دوست دوران کودکی من که تا همین چند سال پیش بهم میگفتی:تو مثل ویزا میمونی!هر وقت به بابا بگم دارم با الناز میرم بیرون،نصفه شب هم بیام،کاری باهام نداره!و من میگفتم:حالا کدوم یکیمون،سگ زرد هستیم،کدوم یکی شغال؟تویی که درست یک ماه بعد از عروسی من به طور غیر منتظره ای ازدواج کردی..میگفتی طی 3 هفنه عقد کردم..وقتی شرایط همسرتو شنیدم تعجب کردم..اون فاصله زیاد سنی..اون تفاوت فرهنگی...عروسی تو یکی از باشکوهترین عروسی هایی بود که تو این سالها دیده بودم..اون باغ معظم...اون سفره و مراسم عقد توی ایوان اون ویلای میون باغ زیر نور مهتاب.....خیلی زود حامله شدی...حتی گفتی که مامانم خیلی دعوام کرد که چرا اینقدر زود باردار شدی.. ..وقتی سال گذشته چند بار تو تبریز دیدمت،ازت پرسیدم که چه عجب زیاد میای و میمونی تبریز؟قبلا سال به سال از تهران نمیومدی؟گفتی:از کسی چیزی شنیدی؟گفتم:نه...دارم مستقیم از خودت میپرسم...گفتی:دیگه تحمل اون زندگی رو ندارم...اینهمه سال به خاطر پسرم صبر کردم...ولی دیگه تحمل مردی که همه کار بکنه و در جواب اعتراض من،عوض زبونش با دستش پاسخم رو بده و در آخر با یه تیکه طلا یا کادو بخواد همه چی رو فراموش کنم رو ندارم....دیگه نمیتونم خفت بکشم....امنیت جانی ندارم...
امسال میگی..فقط 14 سکه مهریه دارم...کاش حق طلاق داشتم!با این اوضاع وکیل میگه حداقل یکی دو سال دیگه هم باید بری بیایی تا بتونی طلاقتو بگیری و حضانت بچه رو هم داشته باشی...
تقدیم به مریم که بعد از چند سال امروز تو مهمونی دیدمش...تعجب کردم که چقدر دخترش بزرگ شده بود..گفت داره میره دبیرستان...همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم...اشک تو چشماش حلقه زده بود...به دخترش گفت:این دوست منه..خانوم دکتره ها...بهم گفت:دعا کن دخترم مثل شماها دکتر بشه به جایی برسه...میگم:چه فرقی داره دکتر بشه یا نشه...انشالله موفق میشه ...میگم خودت چطوری مریم؟لب پایینشو جمع میکنه و میگه :.....میگذره دیگه....بهش میگم:لاغر شدی..خیلی خوب شدی..شدی مثل روزای نامزدیت...میگه:جدا؟..آخه زانوهام شدیدا درد میکرد...باید وزنمو کم میکردم...باورم نمیشه مریم که یک سال از من بزرگتره داره مثل زنهای پا به سن گذاشته از زانو درد میناله....موقع خداحافظی دوباره بغلم میکنه...یه جوری فشارم میده..بند دلم پاره میشه...بهم میگه خوشحال شدم دیدمت...دعا کن برام....و میگی کاش همون روزا بود...همون هفده هجده سالگیمون....
یاد همون روزا میفتم که مریم هم مثل من تک فرزند بود..که یهو تا دیپلم گرفت و یه خواستگار فرش فروش براش پیدا شد،شوهرش دادن...منکه حالیم نبود ولی مامان و مامان بزرگ اینا همش میگفتن آخه چرا دختر به این قشنگی رو اینقدر زود شوهر دادن...چرا خانواده مریم که فرهنگی هستن همچین کاری کردن...
تقدیم به ن که هروقت به پنجره اتاق خوابت نگاه میکنم،آرزو میکنم اگر تو اون خونه خوشبخت بودی،ای کاش دوباره چراغ اتاقت روشن بشه...
تقدیم به تویی که بهم گفتی چرا من شدم گزینه فییل این د بلانک واسه مردها؟
تقدیم به ت عزیزم که تو این یکی دو سال همیشه کلافه ای...همیشه خسته از همه چیز هستی...
و تقدیم به تمام دخترکان و زنان سرزمینم که قربانی تابوها و سنتها و تفکرات مهجور و قوانین ناعادلانه شده اند و میشوند...تقدیم به زنان سرزمینم که شاید اگر در سرزمینی دیگر متولد میشدند،سرنوشتی جز این در انتظارشان میبود...