تقدیم به زنان سرزمینم

تقدیم به تو دخترکم

چند ماه پیش دختری 12 ساله با یه خانوم جوونی اومد تو مطب.درد زیر شکم داشت.بعد از معاینه کامل،ازش به آرومی پرسیدم پریود شدی؟صورتشو جمع کرد و گفت:چی چی؟

رومو کردم به سمت خانوم جوون..سرمو به علامت سوال تکون دادم..روسریشو مرتب کرد و گفت :خواهرمه..آروم ادامه داد که:خانوم دکتر ما از اون تیپ خانواده ها نیستیم!ما هیچ وقت راجع به همچین چیزایی با دخترامون حرف نمیزنیم...خواهر من نمیدونه پریود یعنی چی؟!!

یه حس مزخرفی داشتم...مزخرف تر از مزخرف...علائمش به آغاز دوران بلوغ میخورد..دخترک جلوی میز ایستاده بود و منتظر بود برای شکم دردش چاره ای کنم...

نتونستم...نخواستم  بی تفاوت بگذرم....یاد همکلاسی دوران راهنماییم افتادم که یه روز دو زنگ از سر جاش بلند نشد و تمام مدت سرشو پایین انداخته بود تا اینکه کم کم پچ پچ بچه ها شروع شد و یهو چند تا از بچه های دورو بر مریم با سر و صدا صندلی هاشونو کشیدن کنار و صدای خانوم..خانوم..اینجا رو نگاه کنین بچه ها بلند شد...تمام تخته صندلی مریم قرمز و آغشته به خون بود...سرشو چسبونده بود به میز...ناظم اومد کلاس و کمی بعد مادرش اومد تا ببردش...پشت روپوشش یه لکه بزرگ خون بود...رفت و تا 3 روز نیومد مدرسه...و تا مدتها یکی از بحث های اصلی بچه های کلاس و مدرسه مریم بود...الان خیلی اوقات فکر میکنم که اگر تابوهای مزخرف نبود...اگر به خاطر نا اگاهی از یک امر فیزیولوژیک نبود،آیا مریم  باز هم  تا مدتها زیر بار نگاههای احمقانه من و همکلاسهام  احساس شرم میکرد؟

به دخترک گفتم بشین رو صندلی..و به خواهرش گفتم میشه من تنها باهاش حرف بزنم؟خواهرش رفت بیرون.دخترک روی صندلی نشست و به دهانم خیره شد..اچند لحظه ای طول کشید تا بتونم مطلب رو تو ذهنم جمع کنم و شروع کنم...بهش گفتم میدونی برای اینکه یه دختر بتونه به مرحله ای برسه که بزرگ بشه،ازدواج کنه و مادر بشه باید یه اتفاقاتی تو بدنش بیفته تا از این حالت بچگی بیاد بیرون...بهش توضیح دادم مراحل بلوغ رو..گفتم که �گر خونریزی پیدا کرد نترسه ....بهش گفتم که اگه همچین اتفاقی براش افتاد باید چکار کنه..نباید چکارهایی بکنه تا دردش بدتر نشه...بهش گفتم که تو خونه از خواهرش بخواد تا یه نوار بهداشتی رو نشونش بده و طرز استفاده شو یادش بده و حتما تو کبفش همراهش داشته باشه...تمام مدت با سکوت و دهانی نیمه باز به من خیره شده بود..یادم نمیره مثل وقتهایی که اضطراب شدیدی دارم،یه بغض گنده تو گلوم بود..و هر از گاهی محبور بودم از ته دل نفس عمیقی بکشم تا بتونم حرفم رو ادامه بدم...حتی تعجب میکردم که چرا باید برای توضیح همچین مساله ای اینقدر اضطراب داشته باشم...ولی حس میکردم دارم یکی از مهمترین وقایع زندگی یک دختر رو براش توضیح میدم،مساله ای طبیعی که خواهر و مادرش  توضیح اونرو مغایر با شئونات خانواده میدیدند...

دفترچه رو که دست دخترک دادم آروم خداحافظی کرد و از اتاق رفت بیرون..مطمئن بودم که گونه هام قرمز شده...حس میکردم گر گرفتم...کف دستهام رو پیشونیم بود..در اتاق باز شد.سرمو بلند کردم.خواهرش بود..گفت:ازت ممنونم.من هرگز روم نمیشد همچین چیزی رو به خواهرم بگم..به من هم هیچ وقت کسی توضیح نداده بود..ممنون.

تقدیم به تو نوعروس

انتهای سالن درمانگاه ایستاده بودم.دختری بلند قد و خوش هیکل، نسبتا کم سن،با روپوشی به رنگ روشن و روسری ساتن خوشرنگ و ابروهایی که معلوم بود تازه از زیر دست آرایشگر دراومده،و با آرایشی کامل و مرتب و چادری که سر کردن و نکردنش خیلی تفاوت نداشت  اومد تو سالن...با مسوول پذیرش مشغول بحث شد مبنی بر اینکه من فقط یه سوال دارم از دکتر و نمیخوام ویزیت بشم..و نباید پول بدم..رسیدم وسط سالن و ازش پرسیدم :مگه چی شده؟بگو،من دکترم..یه کم نزدیک تر اومد و صداشو آورد پایین و گفت:من ارضا نمیشم!گفتم بیا تو اتاق..گفت:آخه من ویزیت نگرفتم..گفتم:بیا..نمیخواد پول بدی..

ایستادیم روبروی هم.دوباره تکرار کرد:من ارضا نمیشم!گفتم:مگه چند وقته ازدواج کردی؟گفت:3 روزه!فکم افتاد...گفتم:از کج� به این تنیجه رسیدی؟گفت:چون شکمم درد میگیره؟گفتم:تو میدونی یه زن چطوری ارضا میشه؟نگاهم کرد...گفتم:تو فکر میکنی چه اتفاقی قراره برات بیفته؟چه انتظاری داری؟گفت:آخه دخترداییم وقتی از شب اول خودش تعریف میکرد یه جور دیگه میگفت...و من یاد نفرتم از داستانهای ت....تخیلی  تو رخت خواب بعضی از زنها افتادم که میان تو جمع میگن و پز میدن ...بهش گفتم:ول کن دختر دایی رو...تو از مشکل خودت بگو..گفت:نمیدونم..منکه مشکلی ندارم!فک  کنم به قول دوستم شوهرم ناتوانی ج ن س ی داره...

گفتم:لابد به شوهر بیچاره هم اینو گفتی؟گفت:خوب ،آره!گفتم دست گلت درد نکنه...3 روز بعد از اینهمه خرج و مخارج عروسی ،رفتی گفتی ناتوانی هم داری!!دیگه طرف دپرس شده رفته پی کارش...باهاش حرف زدم...حرف زدم حدود بیست دقیقه...

وقتی رفت،دلم سوخت..برای دختر 19 ساله ای که یکهو از دنیای نوجوانی پا به زندگی زناشویی گذاشته و تمام اطلاعاتش داستانهای رویایی دختر دایی و دختر همسایه بوده...

برای تو زن همکار من

چند روز پیش شیفتم تموم شد.اماده رفتن بودم و داشتم از بچه ها خداحافظی میکردم.که خانومی نسبتا قد کوتاه و با هیکلی زنانه و چهره ای قشنگ اومد تو درمانگاه.پرسید ماما دارین؟گفتم:آره..تست بارداری میخوای؟گفت:نه،گواهی دوشیزگی میخوام..گفتم ماما داریم..دختر خانوم همراهتون اومده؟گفت:واسه خودم میخوام...

همکار ماما،راهنماییش کرد به اتاق معاینه و نمیدونم چطور شد که ازم خواست منم باهاش برم تو اتاق مامایی..اولش نخواستم و گفتم شاید مریض معذب بشه..ماما گفت اجازه میگیریم..بیا..

رفتم تو اتاق و از پشت پاراوان ازش اجازه گرفتم..گفت مساله ای نیست..وقتی رفتیم برای معاینه،با اینکه زیاد تو حیطه کار من نبوده،حس کردم که اینکه دوشیزه نیست...همکارمون با دقت بیشتری معاینه کرد..نگاهم کرد و گفت میبینی آسیب دیده..تایید کردم..

همکارم ازش پرسید با این آقا که بیرون نشسته  عقد کردی ؟با اطمینان گفت:آره با�ا...اوناها شناسنا مه  رو میزه..شوهرمه..

همکارم گفت:باهاش رابطه داشتی ؟یه جور شلی گفت:ممم...نه....همکارم گفت:داشتی دیگه!گفت:آره،یکی دوبار ولی مواظب بودیم که اتفاقی نیفته..همکارم در حالی که دستکشهاشو درمیاورد اومد اینور پاراوان و گفت همون یکی دوبار کار خودشو کرده...

لباساشو پوشید و اومد رو صندلی نشست و گفت:خوب،گواهیمو بدین برم!!با تعجب نگاهش کردیم!همکارم گفت:گواهی چی؟گفت:دوشیزگی دیگه!من قبلا رفته بودم پیش یه متخصص زنان بهم گفته بود تو احتمالا هنگام زفاف خونریزی نخواهی داشت!گفتم:خوب،چرا از همون دکتر،گواهی نگرفتی؟!

لبخندی زد و چشمک زد و گفت:اذیت نکنین دیگه..یه کاغذه،بدین برم!

همکارم گفت:خانوم،یعنی چی یه کاغذه!اینکار مسوولیت داره..تو متوجه هستی داری یه کار خلاف از من میخوای؟

خیلی آروم حرف میزد و همش میگفت:توروخدا،شوهرم پشت در نشسته..یهو میشنوه...خواهش میکنم..با سرنوشتم بازی نکنین..

من خودم پرستار هستم..همکارتونم(گرچه تقریبا مطمئنم که این جاشو دروغ میگفت)گفتم خوب شما که خودت پرستاری چرا همچین کاری از ما میخوای؟

آستین همکارمو گرفته بود میکشید و میگفت:شوهرم بهم شک کرده..اینجوری دیگه بدتر میشه...لفتش ندین توروخدا نامه بدین برم..با سرنوشتم بازی نکنین..

همکارم باهاش حرف میزنه که اخه منکه مرض ندارم اذیتت کنم...مگه شوهرت نیست؟خیلیها موقع نامزدی همچین اتفاقی براشون میفته..خوب،شوهره مشکلی نباید داشته باشه که...

گفت:نه..آخه...توروخدا گیر ندین..بهش گفتم:تو قبلا ازدواج کردی؟میگه نه...گفتم:خودت میدونی که مشکل تو مربوط به یک رابطه سطحی یکی دوبار نیست...تو زن هستی.ساکت شد و هیچ دفاعی نکرد و گفت:آخه یه مهر و امضا به کجای شما بر میخوره؟

بهش میگم:ببین من اصلا قصد آزار تورو ندارم..و  حتی با این طرز فکرها هیچ جوره کنار نمیام...ولی الان مساله تو ممکنه خیلی جدی بشه..تو خودت میدونی که زن هستی..و میگی که نامزدت بهت شک داره..کسی که شک میکنه،ممکنه تو یه روز زنشو 3 جا برای معاینه ببره..اگه از اینجا رفتی یه مطب دیگه و گفتن کی این گواهی رو به تو داده،همکار من چیکار میتونه بکنه؟مطمئن باش شوهرت میاد هر سه تامونو قیمه قیمه میکنه..تازه احتمال اینکه فک کنن تبانی کردیم زیاده...

میگم آخه تو که همچین مسا له ای داری،چرا نشستی الان با شوهرت اومدی،اونم گذاشتی پشت در اتاق و سه تامونو تو این هچل انداختی؟چرا قبلا یه فکری به حال خودت نکردی....

التماس میکنه...پیشونیش عرق کرده...گر گرفتم...دارم به خودم و موقعیت مزخرفی که توش قرار گرفتم فحش میدم...فک میکنم که اگه این زن مثلا تو سوئد بود،و به خاطر زن بودنش داشت سکته میزد ،احتمالا میفرستادنش پیش روانپزشک!با خودم فکر میکنم اگر تو یه کشور غربی بود،آیا هیچ وقت به خاطر اینکه اختیار جسم خودشو داشته،با سرنوشتش بازی میشد...؟مجبور میشد که به همه دروغ بگه...؟

همکار ماما،داره تو رودربایستی گیر میکنه...بهم نگاه میکنه و میگه نظرت چیه..نگاهش میکنم و ساکتم..بعد از 2 سال منظور سکوتی که حاکی از مخالفتمه رو میدونه...

زن میگه:الان چی بگم به شوهرم..بگم چرا گواهی ندادن؟

میگم:بگو موقع مهر زدن،یهو مهر ماما،خراب شد...شاید بعدا از فکرش بیاد بیرون...میگه نه ،قبول نمیکنه...

داره میره طرف در،که یهو برمیگرده و میگه:فهمیدم...بهش میگم شناسنامه م یادم رفته بود و داشتم اصرار میکردم بدون شناسنامه گواهی بدن، و اونا قبول نمیکردن...

وقتی در رو باز کرد،چهره مردی که داشت با دقت هر سه ما رو نگاه میکرد نمایان شد...اعصابم خورد شده بود..به دوستم میگم میترسم برم بیرون،تو جوی ،جای آب،خون ببینم...میگه:بیخیال..اینقدر بزرگش نکن...

تقدیم به س ،دوست دوران کودکی من که تا همین چند سال پیش بهم میگفتی:تو مثل ویزا میمونی!هر وقت به بابا بگم دارم با الناز میرم بیرون،نصفه شب هم بیام،کاری باهام نداره!و من میگفتم:حالا کدوم یکیمون،سگ زرد هستیم،کدوم یکی شغال؟تویی که درست یک ماه بعد از عروسی من به طور غیر منتظره ای ازدواج کردی..میگفتی طی 3 هفنه عقد کردم..وقتی شرایط همسرتو شنیدم تعجب کردم..اون فاصله زیاد سنی..اون تفاوت فرهنگی...عروسی تو یکی از باشکوهترین عروسی هایی بود که تو این سالها دیده بودم..اون باغ معظم...اون سفره و مراسم عقد توی ایوان اون ویلای میون باغ زیر نور مهتاب.....خیلی زود حامله شدی...حتی گفتی که مامانم خیلی دعوام کرد که چرا اینقدر زود باردار شدی.. ..وقتی سال گذشته چند بار تو تبریز دیدمت،ازت پرسیدم که چه عجب زیاد میای و میمونی تبریز؟قبلا سال به سال از تهران نمیومدی؟گفتی:از کسی چیزی شنیدی؟گفتم:نه...دارم مستقیم از خودت میپرسم...گفتی:دیگه تحمل اون زندگی رو ندارم...اینهمه سال به خاطر پسرم صبر کردم...ولی دیگه تحمل مردی که همه کار بکنه و در جواب اعتراض من،عوض زبونش با دستش پاسخم رو بده و در آخر با یه تیکه طلا یا کادو بخواد همه چی رو فراموش کنم رو ندارم....دیگه نمیتونم خفت بکشم....امنیت جانی ندارم...

امسال میگی..فقط 14 سکه مهریه دارم...کاش حق طلاق داشتم!با این اوضاع وکیل میگه حداقل یکی دو سال دیگه هم باید بری بیایی تا بتونی طلاقتو بگیری و حضانت بچه رو هم داشته باشی...

تقدیم به مریم که بعد از چند سال امروز تو مهمونی دیدمش...تعجب کردم که چقدر دخترش بزرگ شده بود..گفت داره میره دبیرستان...همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم...اشک تو چشماش حلقه زده بود...به دخترش گفت:این دوست منه..خانوم دکتره ها...بهم گفت:دعا کن دخترم مثل شماها دکتر بشه به جایی برسه...میگم:چه فرقی داره دکتر بشه یا نشه...انشالله موفق میشه ...میگم خودت چطوری مریم؟لب پایینشو جمع میکنه و میگه :.....میگذره دیگه....بهش میگم:لاغر شدی..خیلی خوب شدی..شدی مثل روزای نامزدیت...میگه:جدا؟..آخه زانوهام شدیدا درد میکرد...باید وزنمو کم میکردم...باورم نمیشه مریم که یک سال از من بزرگتره داره مثل زنهای پا به سن گذاشته از زانو درد میناله....موقع خداحافظی دوباره بغلم میکنه...یه جوری فشارم میده..بند دلم پاره میشه...بهم میگه خوشحال شدم دیدمت...دعا کن برام....و میگی کاش همون روزا بود...همون هفده هجده سالگیمون....

یاد همون روزا میفتم که مریم هم مثل من تک فرزند بود..که یهو تا دیپلم گرفت و یه خواستگار فرش فروش براش پیدا شد،شوهرش دادن...منکه حالیم نبود ولی مامان و مامان بزرگ اینا همش میگفتن آخه چرا دختر به این قشنگی رو اینقدر زود شوهر دادن...چرا خانواده مریم که فرهنگی هستن همچین کاری کردن...

تقدیم به ن که هروقت به پنجره اتاق خوابت نگاه میکنم،آرزو میکنم اگر تو اون خونه خوشبخت بودی،ای کاش دوباره چراغ اتاقت روشن بشه...

تقدیم به تویی که بهم گفتی چرا من شدم گزینه فییل این د بلانک واسه مردها؟

تقدیم به ت عزیزم که تو این یکی دو سال همیشه کلافه ای...همیشه خسته از همه چیز هستی...

و تقدیم به تمام دخترکان و زنان سرزمینم که قربانی تابوها و سنتها و تفکرات مهجور و قوانین ناعادلانه شده اند و میشوند...تقدیم به زنان سرزمینم که شاید اگر در سرزمینی دیگر متولد میشدند،سرنوشتی جز این در انتظارشان میبود...

لیو هستم از شین!!

چند وقت پیش یه کنسرتی تو یکی از شبکه های بیگانه تو خونه همسایه مون!دیدم که دو تا خواهر ایرانی بودن..به نظرم راک میخوندن...خلاصه شاه بیت اصلی یکی از آهنگهاشون این بود:

وقتی که من بزرگ شدممممم،میخوام دکتر شممممممم،برم دور اروپارو بگردمممم،نه با ماشین،بلکه با موتورمممم!!

..........

یاد بهار 83 افتادم که تو استیشن جراحی بیمارستان سینا نشسته بودم و دقیقا داشتم این آرزومو میگفتم .که یه روز موتور میخرم.راه میفتم..تبریز،ماکو،بازرگان و...........میرم دور اروپارو رو موتورم میگردم!بعد این همگروهای من هی میخندیدن و به من میگفتن آخه تو دختر تنها کجا میخوای بری!اقلا مارو هم ترک موتورت سوارت کن ،مواظبت باشیم تو این جاده ها!!منم میگفتم اصلا به موتور من چپ نیگا کنین،هر چی دیدین از چشم خودتون دیدین!!

هی ...هی...اون سال،آنقدر این آرزو رو تکرار کرده بودم که پارسال دوستی قدیمی  که بعد از مدتها باهاش صحبت کرده بودم،بهم گفت:دست از این خاله بازیها بردار!تو همونی بودی که میخواستی با موتور دور اروپا بگردی....این حرفش اساسی تریگری بود برای من!و مجددا سعی کردم دست از خاله بازی بردارم و به اصل خودم بازگردم!!!پس میخونم:

حالا که دکتر شدممم....میخوام دور اروپارو بگردممممم...نه با ماشین..با موتورممممم!!!

*سه روز پیش یه آقایی همچین با ریش و سیبیل و پیراهن روی شلوار و اینا اومد واسه ویزیت..خلاصه،فهمیدیم که قند خونش رفته بالا که حالش خوش نیست.میگفت من دیپلمات ایران در چین هستم.(این چ رو غلیظ بخونید تومایه های شین!!)6 ماه که تو چین هستم حالم خوبه.چون اونجا خبری از برنج و نون و شیرینی و این چیزا نیست که ...هم وزنم کنترل میشه،هم حالم خوبه!اینجا که میام هی مهمون میرم هی این غذاهای چرب و چیلی رو میخورم اینطوری میشم!

البته تو شین من تحت نظر یه خانوم دکتر چینی هستم که تو کار طب سوزنیه.بعد انگشتهای دست راستشو یه حالت جمع و غنچه درآورد و از سر تا پای ما انگشتاشو به حالت اشاره اورد پایین و گفت:اسم اون خانوم دکتر هم لیو هستش.و جالبه که کلا از لحاظ قیافه و تیپ و هیکل و حرف زدن دقیقا مثل خودته!!من پیش لیو که میرم حالم خیلی خوبه!!

بعد من یاد این افتادم که یه بار یه مرد ترک به من گفت تو یا ترکی یا اهل تونس هستی یا الجزایر!!

الانم که عین دکتر لیو چینی(شینی)هستم!!

من شدیدا دچار بی هویتی و سردرگمی نژادی و ملیتی شدم!!

*یه جمله ای تازگیها تو یه وبلاگی که یادم نیست کجا بود خوندم،خیلی خوشم اومد.نوشته بود:

خدایا،میشه بگی دقیقا این روزا چه نقشه ای داری واسه من میکشی؟؟بگو،شاید منم کمکت کردم!!

*حالا خدایا،میشه بگی این روزا چه نقشه ای واسه دنیا داری میکشی؟؟بگو،خبر داشته باشیم ،اگه قراره بریم رو هوا،اقلا من یه موتور دست و پا کنم زود برم سفر،تا به دیدارت نشتافیتم!!!

کریم آقا،مظهر حیوان آزاری!

امروز که جوجه ها رو تو باغ دیدم یاد یه خاطره از آیسان افتادم!

*میگفت که تو خوابگاه که بوده یکی از بچه های مهندسی،تو اتاقشون جوجه اردک نگه میداشته!خلاصه یه روز دیده که در اتاق رو دارن از جاش درمیارن!درو باز کرده دیده این دختره با حالتی داغون یه جوجه اردک در حالت کما تو دستش آورده که توروخدا اردکمو نجات بدین!!

پرسیده که چی شده آخه؟گفته والا اردکمو کلی با شامپو شستم.بعدش اومدم ماست و موسیر بهش دادم!!خلاصه..آیسان به این تنیجه رسیده که احتمالا در اثر استحمام قالب تهی کرده و در اثر ماست وموسیر اون یه ذره فشار خون هم کلا فرت شده!!اورده کمی آب قند داده،جوجو یه کم حال اومده ولی کلا بعد از ساعاتی تلاشهای بی وقفه در راستای سی پی ار احتمالی جان به جان آفرین تسلیم کرده!!

*یه خاطره هم از همکار دیگه دارم که چند سال پیش تو همین کلینیک خودمون،یه شب یه پسر خیلی معقول و خوش تیپ یه گربه نیمه جون رو میاره تو درمانگاه و کلی با ناراحتی و التماس میگه توروخدا گربه ام داره از دست میره ..دکتر میگه که والا اینجا مریض آدم ویزیت میکنیم آخه!میگه توروخدا دستم به شلوارت دکتر!خلاصه مسوول پذیرش گویا اون زمان دانشجوی دامپروری یا شبیه اون بوده..میره بالای سر گربه و سعی میکنن یه سرمی چیزی بزنن که خلاصه گربه بیچاره جان به جان آفرین تسلیم میکنه...

صاحب گربه خیلی ناراحت بوده و میره به دکتر میگه که آقای دکتر...من دو ساله این گربه رو دارم...و راستش با این گربه رابطه ج ن س ی دارم...ولی امروز انگار خیلی تحت فشار قرار گرفت و اینطوری شد...!!

جالبه که مادر این آقای فوق لیسانس مهندسی چند وقته هی میاد درمانگاه و به همون همکار ما میگه اگه دختر مجرد خوب سراغ دارین نشون بدین..پسر من خیلی چشم پاکه.اصلا دوست دختر نداره...بعد همکار ما هم احتمالا همون چیزی رو تو دلش میگه که دقیقا جنابعالی که داری همین جا رو میخونی میگی!!

*بعد تصمیم گرفتم در راستای اینکه کلا با هر موجود پشمالویی مشکل ندارم و کلا ناز کردن و بغل کردن سگ و گربه و روباه و موش و خرگوش و ...کیفی عظیم داره و شدیدا به هوش عاطفی این رده از حیوانات اعتقاد دارم و کلا به شدت به اتفاقات خوبی که بعد از احترام و محبت به حیوانات تو زندگی آدم روی میده ایمان دارم.. اومدم یه دستی به سر و روی این جوجه اردک و جوجه مرغه بکشم...آقا،یک جیک جوک جوک جیکی راه انداختن و یارو جوجه اردکه عقب عقب رفته رسیده به درخت و جای دیگه نداره همچین قلبش داره میزنه و موهای این جوجه مرغه مسخره سیخ سیخ واستاده یکی ندونه فکر میکنه میخوام زنده زنده به سیخ بکشمشمون !!اصلا جنبه ندارن اینا...از بس مردم حیوان آزاری کردن،حالا اینا هم منو به چشم یک قاتل بالفعل میبینند!!

پلشت نوشت.ضمنا اسب حیوان نجیبی است!

خوووووب..اینم از پیروزی اسپانیا..البته من از کوچولوگیم طرفدار انگلیس و المان و ایتالیا و اسپانیا بودم!فهمیدم الان میگین تیم دیگه ای هم موند؟ولی از اونجا که شوهرخاله انگلیسی بود همیشه حس میکردم ما با این پیر استعمار یه نسبتی داریم!!آلمان هم که هرچی تکنیک و قدرت بود توش بود...ولی خداییش یه علت مهم اینکه طرفدار ایتالیا و اسپانیا و حتی پرتغال هم بوده ام،میدونم که تیپ و قیافه ایناست!!

وقتی کاسیاس فریاد میکشید و از خود خارج میشد به دوستم اس ام اس زدم که توروخدا این عدالته!یه ورزشگاه آدم خوشگل!!حالا اگه بالوتلی رو در نظر نیاریم!فهمیدم که الانم میگین ای نژاد پرست!!و حتی شاید شک کنین که اونی که وسط ورزشگاه موز پرت کرده لابد من بودم!!

لامصب این نی نی گولی ها رو هم فرستادن وسط زمین..الهی با اون دامن و تی شرت تیم اسپانیا..با اون موهای دمب موشی و خرگوشی...ای جان!خدایا!قربونت برم که اینهمه خوشگل رو یجا تو یه قاره با یه عالمه دارو درخت و آب افریدی!!

بعد من هی فکر کردم که این رزمایش ها رو تو کویر لوت برگزار میکنند و قراره آب دریای خزر بیاد تو کویر لوت و بعد که کویر لوت شد دریای لوت،رزمایش ها رو کجا انجام میدن؟؟کویر خزر؟!بگذریم...

بعد چن وقت پیش پشت یه نیسان آبی نوشته بود:زندگی بی نیسان صفا ندارد!منم گفتم که والا زندگی رو نمیدونم،ولی رانندگی بی نیسان که اصلا صفا ندارد!!از تمام خرت و پرتهایی که رو ماشین سوار کردن فقط گاز و ترمز و فرمان به هر اندازه که دلت خواست بتونی بچرخونی!!آینه وسط و بغل و راهنما و چراغ و ....همه اضافاته!خوب طرف راست گفته دیگه..اصلا این وانت نوشتها همشون حرف حسابه!به جان همین ریحان خودمون!!

بعد دوستم تعریف میکنه که تو یه کلینیک دندانپزشکی که با یه خانوم دکتر دیگه کار میکنه و دو تا دستیار و مریض به مقدار لازم بوده!!مدیر کلینیک که دکتر میانسال و محترمیه میاد تو سلام و حال و احوال میکنه و خبر از کم و کسری میگیره و بعد همه داشتن با هم حرف میزدن که اون یکی خانوم دکتره که به طور غیر عادی در عرض چند ماه تغییر تیپ و قیافه هم داده لباساشو میپوشه تا بره  و یه جورابهای خاصی به پاش بوده و دکتر هم میگه خسته نباشین و خلاصه چشمش میخوره به این جورابها و با خنده میگه بابا ماها از پشت کوه اومدیم سر درنمی یاریم اینا جوراب هستن یا پوتین پوشیدین؟بعد همه میخندن و خانوم دکتر توضیح میده که اینا تازه مد شده و ....بین حرف و خنده همگانی یهو خانوم دکتر به طرز بسیار جدی میگه:آقای دکتر،من متاهل هستما!با نظر دیگه ای به من نگاه نکنین!!

والا من که در صحنه نبودم ولی از این حرف شاخ در اوردم!!دوستم میگه که یهو کل آدمهای اتاق انگشت به دهان موندیم.و آقای دکتر با حیرت گفته:خودتونو به یه روانپزشک نشون بدین!!

بعد من شیفته اینهمه جنبه شدم!!یکی از دوستامون که کلا بهش میگیم حراست!گفت:نه...شاید حق داشته!متوجه نگاه پلشت مردتیکه شده!!بهش میگم بابا بالفرض که نگاه دکتر پلشت هم بوده،لازمه که ادم به زبون بیاره اونم جلوی جمع!!میگه:نه،به هر حال باید مردا دست و پاشونو جمع کنند!!بهش میگم خوب پس چرا هیچ کس تا به حال به جوراب من چیزی نگفته!اگه ادم تو محیط کار یه لباس نامتعارف بپوشه،نگاههای بالفرض پلشت رو به خودش جلب میکنه!بعد باید دونه دونه به تمام آقایون اعلام کنه که من متاهل هستما!!

بعد کلا به نتیجه ای نرسیدیم و ترجیح میدم برم آب رود ارس رو قاشق قاشق بریزم تو دریاچه ارومیه تا اینکه بخوام رو همچین مسائل بدیهی بحث کنم!اصولا جنبه داشتن مفیده!من یکی نمیدونم موقع پخش جنبه تو صف استخوان دماغ بودم  یا کدوم گور دیگه ای!!

بهد من عاشق این آدمها هستم که یه خط در میون وسط حرفهاشون میگن البته من اصلا نیازی به پول ندارما!فقط واسه رو دربایستی و تفریح کار میکنم!عزیز من،من از شما میپرسم که پول احتیاج داری که کار میکنی؟!!تفریح خونت نزنه بالا که صبح تا شب تو روستایی و جمعه هم  بیماران شهر رو پوشش میدی!!

بعد میگی دکتر که تلویزیون ال ای دی تو خونه نداشته باشه خاک بر سرش!!!

هی ...هی....حرص نخورم که پوستم خراب میشه!!قربون این تی وی نفت سوز خودمون برم.

برین فیلم"اسب حیوان نجیبی است "رو ببینین.یک ماه پیش،در عرض یک هفته 3 بار این فیلمو دیدم و توانایی دیدنشو باز هم دارم!!با دقت به دیالوگهاش گوش بدین...از بازی باران و حبیب رضایی و عطاران  و کرامتی هم لذت ببرین!اصصن یه حالیه ....

اول آشناییمون یادم میاد....یادم میاد!!

چند ماه قبل

رفیتم عروسی.سر میز شامی بودیم که آشنایی چندانی با مهمانانش نداشتیم.از همون اول پسر جوونی که بغل دستمون بود با یک عدد سویچ طلای بی ام دبلیو رو اعصابمون جفتک رفت!!انقدر با این سویچ بازی کرد و گذاشت کنار بشقاب ،کنار دست ما،با سویچ زد به لیوان،گرفت دستشو جلوی صورتش ...فقط نتونست این سویچ بذاره تو دیس باقلا پلو به جون خودم!!!

چند هفته قبل

رفتیم آژانس و دنبال بلیط هستیم اورژانسی.دو تا خانوم جدی و شیک و فول آرایش کرده پاسخگو هستند.مثل همیشه به انگشتانشون نگاه میکنم تا مانیکور و لاک های رنگ به رنگ خانومهای این یکی آزانس رو هم ببینم!دو تا انگشتر پرنگین دستش کرده و من دارم فکر میکنم خداییش روز جمعه صبح،سر کار، با چه انگیزه ای آدم انگشتر عروسی دستش میکنه؟بگذریم..

برای بلیط برگشت تیکت فلان شرکت رو نداشت و گفت اجازه بدین به همکارم تو یه آژانس دیگه زنگ بزنم،برین از اونجا تهیه کنین.ما هم تشکر کردیم و چشم دوختیم به دهان این خانوم شیک و جدی که میتونه بلیط بگیره واسمون یا نه..تلفن چند تا بوق زد به نظرم و همکار مورد نظر جواب داد..ما که حرفهای اوطرفی رو نشنیدیم ولی توجه شما رو به طرز صحبت این خانوم مسوول جلب میکنم:

عیوووو؟؟شلااااااااممم!!خوففففیییی؟چیطولی؟چیتالا میکنی؟؟!!

الاهههههیییی.....عسیسیم!!منم بد نیشتم!!میگذله دیگه!!آلهههه...جمعه اومدم سر کارم!!ببین،دو تا مشتلی دالم،ببین واسه فلان تالیخ بلیط میتونی بگیری؟.........................باشه،میگم بیان!بوسسسس...بوشششششششششششششش....

همسر جان سرشو انداخته پایین و داره با گوشیش بازی میکنه!منم عین بز زل زدم به ساعتهای کشورهای مختلف!نمیدونستم عادیه ...یا باید عادی باشه؟نمیدونستم....

 

یکی دو هفته قبل

تو فرودگاه،مردی اومد و با دقت فرزادو نگاه کرد و گفت:آقای فرزاد....؟

فرزاد:بله!

مرد:منو شناختی فرزاد جان؟؟

فرزاد:نه خیر!!

مرد:بابا،منم...فرهاد.....؟

فرزاد:نه،اصلا نشناختم!

مرد:وا..تعجب میکنم...من و تو هم ورودی بودیم تو دانشگاه....؟

فرزاد:والا..اخه تعداد همکلاسامون خیلی زیاد بود...خاطرم نمیاد!

مرد رو به من کرد و گفت:خانوم،شرمنده!من تعجب میکنم چطور فرزاد جان منو نمیشناسن!!بپرسین چرا؟

من:چرا؟

مرد:آهان.....ببینید سال فلان که وارد دانشگاه شدیم،اون سالها اساتید ما ماشین نداشتند!ولی من صاحب اتوموبیل شخصی بودم!!ببنید خانوم،همه منو میشناختن..یه رنو سفید یخچالی داشتم که اون زمانها هر کسی نداشت....ببینید من خونه شخصی داشتم تو  خیابون راهنمایی....هنوز هم اون خونه رو دارم..حفظش کردم... چون خاطره دارم!!!فرزاد جان،یادت اومد؟

فرزاد:والا من اصلا یادم نمیاد...

مرد:واا....ببین من رنو داشتم،بعد خانوم ه رفت یه اوپل کورسا خرید ،منم فورا رفتم یه پاترول 4 در خریدم!!!یادت اومد؟

فرزاد:خوب....حالا چیکار میکنین؟الان کجایین؟

مرد:اوهوم!ببین...همونطور که یادت میاد به خاطر جریان بخش...یه جریانایی پیش اومد که خلاصه من بعدا رفتم اوکراین و دندانپزشکی خوندم!(منظورش این بود که اخراجش کرده بودن احتمالا!)....اونجا واسه خودم دم و دستگاهی دارم و ...ولی میدونی من چون ازدواج نکردم ،پدرم میگه پاشو بیا اینجا به امور اینهمه ملک و داراییمون برس!!آخه میدونی من اهل فلان شهرستان هستم...گفتنش خوب نیست ولی از دروازه شهر وارد بشین به هر کس بگین...همه با انگشت نشونمون میدن...نیست که خیلی خانواده سطح بالا و پولداری هستیم.....

فرزاد وسط حرفهاش ول کرده رفته چمدون رو از رو ریل برداره، دارم به حرفهاش گوش میدم  ....یک ضرب داره میگه!!

مرد:خانوم،من هر چی به پدرم میگم آخه پدر من ،من تو اوکراین کار دارم ،زندگی دارم،مریضها از سر و کولم دارن میرن بالا..بیام اینجا چه کنم؟میگه باید بیایی!..اخه نیست که ما تو مشهد هم صاحب فلان فروشگاهای زنجیره ای هستیم و فلان تعداد هم آپارتمان داریم و بالاخره من الان 6 ماهه که اومدم همش دارم پولها رو جا بجا میکنم،تموم نمیشه!!

دیگه پدر شوهرم اومد و انقدر این مرد حرف زدو گفت دایی من با شما همکار بوده  و پدر شوهر عزیز برد تا دم خونه رسوندش و گفت ببینین اینجا یکی از خونه های ما هست و...ولی حیف!اینهمه ثروت و دارایی و عزت و...حیف که من ازدواج نکردم!!واقعا خوش به حال دوستان که به موقع ازدواج کردند و اصلا تبریک میگم بهتون بابت عروستون!اصلا من این خانوم رو که دیدم فهمیدم که از یک خانواده فرهیخته ای باید باشد!!!دیگه حرف که به اینجا رسید پدر شوهر جان،در ماشینو بست و گفت:خوب دیگه !از آشناییتون خوشحال شدیم!!خداحافظ!!

تا برسیم خونه آنقدر گفتیم و خندیدیم و فرزاد میگفت عجب خالی بندی بود این پسره!من اصلا یادم نمیاد این چیزا که این میگه!!

میگم آره...ولی خداییش این حرفهای آخرش راجع به من کاملا درست بودا!!!

فرزاد میگه:زکی!!چاخان ترین قسمت ماجرا همون بود!!

میگم:نگو..دلت میاد؟...اصلا تا منو دید فهمید فرهیخته هستم و اینا!!!

میگه:نخند...چه خوشتم اومده!!

میگم:میو......میو...!!

.................................

چند روز بعدش

دایی مرد تو استخر پدر شوهر جان رو میبینه و حرف خواهر زاده پیش میاد و دایی میگه:اوه..اوه!!اون یک خالی بندیه که نگو!!

اوکراین هم که رفت نتونست درسشو تموم کنه و بیکار میگشت که باباش گفته پاشو بیا اینجا،تو که درس نمیخونی،ببینیم چه خاکی میریزم تو سرمون!!

 

 

 

 

 

جک و رز.

پشت چراغ قرمزم..آفتاب بعد از ظهر،بد جوری تو چشمم می تابه...به ثانیه های قرمز خیره شدم که برقی تو آینه به چشمم میخوره..نگاه میکنم،یک جفت گوشواره طلایی رنگ بزرگ !

یک پرشیای نوک مدادی پشت سر مه.یه دختر خیلی جوون..شاید 18 ساله..تقریبا بدون آرایش..شال مشکی سرش کرده و موهای بلندشو از یه طرف هی میزنه پشت گوشش و بقیه شو میریزه تو صورتش و همش با اون موها داره بازی میکنه.

راننده پسر جوونیه که ته ریش داره و عینکی با فریم مشکی زده...دخترک،یه گل رزسرخ تیره به دستشه،میگیره جلوی بینیش..چشماشو میبنده..دوباره رز سیاه رو بو میکنه و این بار لبخندی میزنه و به پسرک نگاهی میکنه و چیزی میگه..

پسر،به حرف دخترک تبسمی میکنه...خنده ته چشماشو حتی از تو آینه میتونم ببینم...آرنجشو میذاره رو در ،نگاه میکنه به خیابون و کف دستشو میزنه رو پیشونیش..جفتشون تو این دنیا نیستن..

دلم نمیخواست چراغ سبز بشه...دوست داشتم بستن چشمای دخترک رو تماشا کنم و غتج رفتن دل پسرک رو ...

لحظه فوق العاده ای بود...حتی اگه،پسرک برای خر شدن دخترک نقشه کشیده بود..حتی اگه دخترک برای تیغ زدن پسر،برنامه داشت،لحظه ،لحظه قشنگی بود...حتی اگر عشقی نبود از خر شدنشون داشتن عشق میکردن...

چراغ سبز میشه...پرشیای نوک مدادی سر دوراهی میپیچه و دور میشه...رو پل کابلی،به یک جفت گوشواره طلایی،یک رز سیاه و پسری که با کف دستش میزنه رو پیشونیش فکر میکنم و لبخند میزنم....آفتاب دیگه چشممو نمیرنه.