یا مریم مقدس!

سالها قبل یه جک باحال شنیدم .هر وقت سوار هواپیما میشم،اون جک یادم میفته!!

میگه:یه روز یه هواپیما در حال سقوط بوده.خلبان اعلام میکنه که اگه یکی از مسافرا فداکاری کنه و خودشو پرت کنه از هواپیما،بقیه نجات پیدا میکنن.تو هواپیما یه مسافر ترک بوده.(نمیدونم چرا؟!)همه برمیگردن به این یارو نگاه میکنن!!آقا،این بیچاره شروع میکنه به داد و فریاد که ،نه،من جوونم،آرزو دارم....ولی همه میگن ،نمیشه.تو باید بپری!خلاصه اینو میبرن در هواپیما.کلی گریه زاری میکرده،که یهو یکی میاد بهش میگه:اخه چرا اینطوری گریه میکنی؟وقتی که پریدی پایین،فقط یه جمله میگی:یا مریم مقدس!سالم و سلامت میرسی پایین!یارو میگه:راست میگی؟جون من؟میگه:اره بابا....

خلاصه...در هواپیما رو باز میکنن،اینو پرت میکنن پایین،درو می بندن...

یک ربع بعد،میبینن یکی داره در هواپیما رو میزنه!!درو که باز میکنن،یارو میپرسه :ببخشید،ایسمه اون خانومه چی چی بود؟؟

تقریبا ۲۰ روزه که پرواز مستقیم شیراز تبریز برقرار شده و من و جمعی از برو بچ دچاره ذوق زدگیان و ذوق مرگیان شدیم!!بماند که ۱۰ روز پیش که میخواستم برم مصادف شد با پدیده سوپر باحال گرد و غبار!!و ۱۱ تا پرواز فرودگاه شیراز لغو شد!حالا نمیدونم چطور شد که گفتن ساعت ۸ شاید یه پرواز دوباره بذاریم.رفتیم فرودگاه و خلاصه ۹:۲۰ راه افتادیم!من که به مامان بابام نگفته بودم دارم میام٬چون ممکن بود دوباره کنسل بشه،نخواستم تو ذوقشون بخوره.رسیدم تبریز و تاکسی گرفتم رفتم خونه،اروم با کلید درو باز کردم،و دیدم خوابیدن.منم گرفتم خوابیدم و صبح پریدم جلوی مامان...طفلک چه خوشحالی شد...

این از رفتنم.حالا بگم از برگشتنم!

۲۴ تیر هواپیمای ایران،ارمنستان سقوط کردو متاسفانه ۱۶۸ نفر جان باختند.

۲۵ تیر،یعنی دیروز ساعت ۲ رفتیم سوار هواپیما شدیم.تو کل پروار ۷ تا خانوم بودیم. که ۴ تاش من جمله من درست جلو بودیم.بقیه ۱۰،۱۵ تا ورزشکار بودن که واسه مسابقه اومده بودن و یه عالمه مهندس که واسه اجلاس نظام مهندسی داشتن میومدن...

این دو تا خانوم هم که جلوی ما بودن نسبتا میانسال و از نوع شجاع،سوپر زن ...بودن به نظر!دختر یکیشونم پیش من نشسته بود.

جونم واستون بگه همه داشتن راجع به سقوط پرواز دیروزی حرف میزدن و نظریه های کارشناسی ارائه میدادن!و روزنامه های موجود در هواپیما هم  حاوی یک عکس بزرگ از لاشه هواپیما با اسامی کشته شدگان بود.یعنی آخر روحیه دهی!!

آقا،یک ساعتی گذشت و من هی چرت میزدم و بیدار میشدو و هی با خودم میگفتم که مردم از گشنگی!چرا نمیان پذیرایی کنن؟اتفاقا صدای یکی دو تا از این مهندسا هم دراومد که در همون لحظات مهماندار از پشت میکروفون اعلام کرد که:

مسافران گرامی به علت نقص فنی که واسه هواپیما پیش اومده مجبور به سقوط!نه ببخشید فرود اضطراری تو فرودگاه تهران هستیم.تا لحظاتی دیگه انشالله با کله فرود میاییم!!!!(اینو نگفتا،ولی برداشت اکثر مسافرا این بود!!)

خلاصه یه نیمه ولوله ای افتاد و من بلافاصله یاد اون جک افتادم و واسه بغل دستیام تعریف کردم که میگیم یا مریم مقدس!حل میشه. هواپیما کم کم شروع کرد به تکون تکون و یه جور دو جور شدن و ما الکی خنده های تلخ از گریه غم انگیز تر، سر میدادیم که این دو تا خانوم سوپر من...یکیشون یه نیمه جیغی کشید و آقا استارت زده شد!!اون یکی شروع کرد که ای وای بچه هام بی مادر شدن..این یکی برگشته به شوهرش میگه من میخواستم با اتوبوس برم ،به زور اسممونو تو لسیت انتظار نوشتی.بمیری!!از اون پشت سر یه پسر ورزشکار حالش بد شد!از اینجا این خانومه گفت قلبم داره میخوابه!!بدبخت مهماندارا نمیدونستن واسه کی آب قند بیارن!حالا منم از این پشت هی دارم انرژی مثبت میدم که یکی از خانومها طی یک حرکت ژانگولر!پرید محکم دست منو چسبید و من با صورت چسبیدم به پشتی صندلی جلویی!

با اون دست دیگه هم به خانوم بغلی چنگ میزد!!اونم گفت:ولم کنننننن!حالا منم خواستم مزاح کنم برگشتم به مهماندار میگم .حالا مطمئنین نقص فنی داره ؟نکنه گروگان گیریه؟های جک نشدیم؟که آقای مهماندار یک چشم غره انچنانی رفت که عوض آرامش دادن.....

خلاصه این دو تا خانوم یک جوسازی و ایجاد اغتشاشی کردن بیا و ببین!تو این هیر و ویر این گرسنگی هم از یه طرف باعث شده بود بیشتر رنگ همه بپره!من که به دختر بغل دستیم می گفتم خداییش با شکم سیر منفجر شدن بهتره!حالا تا بیاییم سقوط کنیم و متلاشی بشیم و بریم اون دنیا و تا تکلیفمون اون دنیا معلوم بشه این معده سوراخ سوراخ شده!یه مهندسه هم همش تایید میکرد!

ولی خداییش خلبان کلی حال داد و با آرامش تمام فرود اومدیم.و نشستن همانا و چند تا از این مسافرا پریدن که ما میخواییم با اتوبوس بریم شیراز!اون پسر ورزشکاره که داشت از ترس میمرد از کنار ما رد شد٬دوستم بهش گفت :انگار خیلی ترسیده بودین،الان حالتون خوبه؟پسره جواب داد:دیدین چه فیلمی درآوردم؟حال کردین؟!!!ما هم گفتیم:برو مارمولک،رنگت که عین گچه!خدا میدونه شلوارت چقدر خیس شده!!(به اون نگفتیما)

حالا،یکی از من پرسید که شما هم مهندسین؟منم گفتم نه من پزشکم.آقا،یهو همه اینا یه نفس راحتی کشیدن که بابا خانوم دکتر اینجاست!از چی میترسین!!من واقعا نمیدونستم چی باید بگم!واقعا از دست یک پزشک در حالیکه یه  هواپیما داره سقوط میکنه،چیزی جز همون جمله یا مریم مقدس بر نمیاد!!

خلاصه پیاده شدیم و رفتیم تو سالن تا هواپیما تعمیر یا تعویض بشه.مامانم ساعت ۴ زنگ زد که کجایی؟دید صدای فرودگاه و پیجرا میاد.بهش گفتم که رسیدم فرودگاه شیراز،منتظرم بارمو بگیرم.(خداییش یاد بگیرین و اینجور مواقع کولی بازی درنیارین و زود به خاله دایی عمه مامان بابا خبرگزاری نکنین!)

ساعت ۵:۳۰ سوار یه هواپیمای دیگه شدیم و به سلامت رسیدیم شیراز...و من مجددا قربون خدا میرم ،مثل همیشه که بهم حال میده و هوامو داره.

پ.ن:تبریز خوش گذشت.کلی هم عروسی رفتم!اینبار هم ملاقاتی با دکتر ریحان و جوجه انترن داشتم که مارا بس خوش آمد!

مروری بر تامین امنیت اجنماعی در 30 سال گدشته!!

از تاریخچه تامین امنیت اجنماعی٬اولین تصویری که به ذهنم میاد:کارتون رابین هود٬اون صحنه که نصفه شبه و نگهبانا دارن تو محوطه قصر نگهبانی میدن و یکیشون با اون صدای بامزه داد میزنه:آسوده بخوابییییید٬همه جا امن و اماااااانه.و در همون حین٬کیسه های پول از بالا سرشون داره رو یه طناب از خزانه قصر خالی میشه!!!

حدود سال ۱۳۵۶ که من هنوز نبودم!مامان بابام تو یه خونه دو نبش شمالی زندگی میکردن و چون اون موقع کوی ولی عصر تبریز ٬تازه ساز بوده و نیمه بیابون٬همسایه های کوچه تصمیم می گیرن یه شبگرد بیارن.خلاصه یه کیوسک میزنن سر کوچه٬و جناب شبگرد میاد تو مقرش!و خیال همه راحت میشه.بعد از یک هفته٬یه شب که شبگرد داشته با آرامش سوت میزده٬یهو یه داد فلک فرسا میکشه که دزد٬دزد...

و همسایه ها همون لحظه میریزن تو کوچه که ببینن دزد رفته خونه کی؟که می بینن شبگرده میگه:

دزد اومده رادیو و پتو و چراغ قوه منو از کیوسک دزدیده!!

سال ۱۳۷۹ بود.همسایه روبروی ما ٬یه خونه دو طبقه داشتن که خودشون طبقه بالا بودن و مستاجرشون طبقه پایین.یه شب پاییزی حدود ساعت ۸:۳۰ دختر همسایمون رفته بوده طبقه پایین .کمی بعد مستاجرشون میاد میگه:صنم٬این وقت شب چه وقت جارو و تمیز کردن وسایل خونه است؟مامانت داره بالا اسباب اثاثیه جابجا میکنه!صنم میگه:ولی بالا که کسی نیست!!

در همون لحظه .....یهو دوزاری میفته که بعععععله!آقایون دزد دارن بالا تغییر دکوراسیون میدن!

خلاصه زنگ زدن به کلانتری که بیایین.اونا هم گفتن که اومدیم....این خانوما هم اومده بودن تو کوچه و منو بابام هم همون لحطه داشتیم از کوچه رد میشدیم و جریانو شنیدیم.همگی منتطر موندیم که الان تیروی امداد میرسه.کمی که گذشت ....یگان ویژه تشریف آورد.

یک دستگاه موتور سیکلت(در حد وسپا) با دو عدد سرنشین .یک سرباز ۱۸ ساله٬در حد ۳۵ کیلوگرم! و یک فقره افسر٬ولی خداییش اون ۵۰ کیلو میشد!!

خلاصه ٬بهشون توضیح دادیم و افسر گفت باشه :الان معلوم میشه.نگران نباشین .منم گفتم الان جناب آرنولد !خمپاره اندازشو بیرون میکشه و میره تو خونه.که افسر برگشت گفت:سرباز٬برو بالا ببین چه خبره!سرباز نگون بخت٬در حالی که رنگ به رخسار نداشت و پاهاش عین پاندول ساعت میلرزیدن رفت که بره بالا!نمیدونم همسایه ها هم که جمع شده بودن از رو غیرت یا کنجکاوی افتادن دنبال سرباز و جناب آرنولد آخر از همه رفت طبقه بالا!

بماند که دزدا از طریق پشت بوم همسایه جیم زده بودن و فقط خونه بهم ریخته بود و مقداری پول نقد با خوردشون برده بودن ولی اون جسارت و عزم پلیس منو کلی تحت تاثیر خودش قرار داد!!

سال ۱۳۸۴٬ظهر یک روز تابستونی که داشتیم با فرزاد از جلفا ٬بعد از ۳ روز کشیک برمیگشتیم تبریز٬درست نرسیده به شهر مرند٬جاده حسابی خلوت بود.دو طرف جاده هم باغ و کوچه باغ بود.ما هم خمیازه کشان تو ماشین به رادیو گوش میدادیم.سمت راست جاده (همون طرفی که ماشین ما بود)یه تریلی زرد رنگmack 3 بدون کانتینر٬کنار جاده ایستاده بود.ما هم داشتیم میرفتیم که یهو...این تریلی با سرعتی فجیع اومد وسط جاده!من گفتم:عجب احمقیه!این طوری میخواد بره اون سمت جاده که دیدیم نه خیر!تریلی زرتی وسط جاده ترمز کرد و کلا جاده بسته شد!

بماند که فرزاد چطوری ترمز کرد و منتظر ادامه داستان بودیم که یهو راننده تریلی که یک رستم دستان بود با یک باتوم فلزی پرید پایین و در حالیکه باتوم رو به کف دست چپش میزد اومد سمت ماشین ما....

نمیتونم یگم در اون لحظه چه احساسی داشتیم و نفس در سینه حبس کرده بودیم.هر آن منتظر بودم که باتوم رو بکوبه تو شیشه جلو و مارو بکشه پایین....

در حالیکه با غیظ به ما نگاه میکرد از کنار ماشین ما گذشت و ما نفسمون رو دادیم بیرون .و از دو تا ماشین پشت سر ما هم گذشت و رسید به یک تریلی خارجی با کانتینر و پرید در راننده باز کرد و چند تا با باتوم زد تو سر و کمرش و پرتش کرد رو صندلی کناری و خودش نشست پشت رل.

از این طرف هم یک وانت با 2  تا سرنشین اونور تریلی زرد رسید و یکیشون پیاده شد و پرید پشت رل تریلی زرد رنگ  و با یک حرکت ,خداییش یک حرکت این تریلی رو جلو عقب کرد و راه باز شد و تریلی پشت سر ما هم با سرعت از ماها سبقت گرفت و وانت هم در پی اونها از کنار ما گذاشتن و هرکدوم یک چشم غره ای هم به ما رفتن که نگو....

ما هم که راه افتاده بودیم ,زود شماره پلیس 110 رو گرفتم  و گفتم الان جلوی چشم ما یه تریلی دزدیدن و این هم شماره پلاک اونها و الان پیچیدن سه راهیه خوی.پلیس با آرامش گوش داد و از من پرسید :به شوما هم اسیبی رسید؟گفتم :نه.

گفت:پس خانوم اگه شاکیه خیصوصی نداره,نه به ما ربطی داره نه به شوما!سرتونو بندازین پایین برین تبریز!!!

و ما کلی از این تامین امنیت اجتماعی بر خود بالیدیم.

این قافله عمر عجب میگذرد....

خبر چند تا واقعه هرگز از ذهنم نمیره:

روزی که اخبار صبح رادیو خبر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اون دیوارهای آهنین رو داد...

روزی که ساعت ۸ صبح صدای لرزان آقای حیاتی از رادیو اعلام کرد:انا لله و انا الیه راجعون.امام خمینی درگذشت.

روزی که تصویر برخورد هواپیماها رو با برجهای دوقلو تو ۱۱ سپتامبر دیدم..

روزی که از رادیو ماشین٬در یک بعدازظهر تابستونی خبر فوت خسرو شکیبایی رو شنیدم...

و امروز صبح که باز از رادیو ایران!شنیدم:مایل جکسون بر اثر عارضه قلبی درگذشت...

.............................................................................................................................

اون زمان که اوردن اسم ویدئو به زبون ٬دل شیر میخواست٬ با آرش و ایدا و علی و پویا و بابک جمع میشدیم و اون نوار کاستای کوچک رو تو اون ویدئو بتامکس بزرگ میذاشتیم و مینشستیم پای شو های جدید...تب رقص مایکل جکسون و همزمان با اون break dance همه جا رو گرفته بود.مایکل با اون لباسهای پر زرق و برق و اون کلاهش و اون رقص معروفش,هوش از سر هممون میبرد.اون شو معروف thriller یا به قول ما رقص مرده ها فوق العاده وحشتناک و جذاب بود..بعد ها اهنگهای بعدیش و اون اواخر we are the world...

شاید اگه اینفدر کارهای عجیب و غریب تو زندگیش انجام نمیداد٬عمر طبیعیش بیشتر از این میشد ولی احتمالا دیگه مایکل جکسون نمیشد!نمیدونم چرا ادمایی که نامشون ماندگار میشه (حتی به بدی!)باید در جهت خلاف جربان عادی اجتماع حرکت کنند.اونا خیلی چیزارو از دست میدن تا ما بشناسیمشون!تا ماندگار بشن.

امروز وقتی به یکی از دوستام گفتم که مایکل جکسون مرد٬گفت:بهتر ٬یه مفسد از رو زمین کمتر شد!

تا کی باید اینقدر سیاه یا سفید ببینیم آدمها رو؟خاکستری دیدن اینقدر مشکله؟!!

اگه مادونا٬غرق در فساد شد٬اون همه افتضاح به بار آورد٬لا مذهب شد..این دلیل میشه که اون نوستالژی papa dont preach با اون موهای کوتاه مدل آلمانی و اون چشمهای آبی دریاییش و اون ابروهای پهنش ٬یا la isla bonita با اون لباس اسپانیولی نارنجی قرمزش و اون موزیک ملایمش به نظرمون گوشخراش بیاد!یا اگه جرج مایکل همجنس باز شد یا هست٬تاثیری تو اهنگ معروف careless whisper که موزیک متنش هنوز هم از صدا و سیمای خودمون پخش میشه داره؟!

 

من از نسل انقلابم.

متولد ۱۱ مهر ۱۳۵۸ هستم.با این حساب دوران جنینی بسیار هیجان انگیزی رو پشت سر گذاشتم.بعد از ۷ سال نذر و نیاز تنها بچه پدر و مادرم که عمرم به دنیا بوده ٬قرار بوده که به دنیا بیاد.و درست مصادف بوده با روزهای پرمخاطره و پرالتهاب پیروزی انقلاب.مامان٬به علت احتمال دوباره سقط جنین٬در استراحت مطلق به سر میبرده..هنوز که هنوزه٬وقتی سرود ایران٬ایران موقع دهه فجر از تلویزیون پخش میشه٬و من عاشق اون صدای رویگری هستم٬مامان ازم میخواد کانال رو عوض کنم.چون اون صحنه های دستهای خونین ٬گویا اون زمان کلی باعث افسردگیش بوده...

تولد یکسالگیمو٬به خاطر شاغل بودن مامانم۳۱شهریور ۱۳۵۹ جشن میگیرن!و اون روز درست مصادف میشه با شروع جنگ ٬و حمله عراق به چند شهر ایران٬من جمله فرودگاه تبریز٬که بابام اون موقع مسوول تاسیسات فرودگاه بود!خلاصه گویا مامان که از قنادی داشته برمیگشته خونه٬۳ تا از همسایه هامون میان دم در و احوال بابامو میپرسن.مامان هم که از همه جا بیخبر بوده٬میگه سلام داره!که تو اون لحظه سرو کله بابا پیدا میشه٬و ماجرا لو میره...مامان میگه٬هنوز نگاههای نگران و غمناک همسایه هارو به جعبه شیرینی به یاد داره...!خلاصه٬عمر بابای من هم به دنیا بوده.

و بعد جنگ٬جنگ٬جنگ...بمباران ٬صدای دلخراش آژیر قرمز٬تقریبا اکثر مردم خونه زندگیشونو ول کرده بودن و پناه برده بودن به شهرهای اطراف.ما که رفته بودیم تو کرگر(حومه تبریز)با چند تا از فامیلها یه خونه ۲ طبقه اجاره کرده بودیم.شاید خوشحالترین افراد اون خونه ٬ما بچه ها بودیم که کلی با هم می تونستیم بازی کنیم٬بی خبر از عمق فجایعی که داشت اتفاق می افتاد.بارها جنگنده های دشمن رو که واسه بمباران  میومدن٬به چشم دیدم.و بعد از سفید شدن آژیر٬همه سوار ماشینها میشدن و به سمت شهر راه میافتادن تا ببینن٬خونه زندگی کدوم یکیمون ویران شده.

باز هم شکر خدا ٬اتفاقی واسه خونه ما نیفتاد.ولی چقدر ادمها٬خونه که سهله٬عزیزانشونو از دست دادن.یکی از همکارای مامانم٬در یک شب ۲ تا بچه٬پدر و مادر و خواهرشو از دست داد..

یه بار موقع آژیر قرمز رفتم پیش مامان تو آشپزخونه ٬که داشت ظرف میشست و گفتم بریم زیرزمین.نمیدونم چرا گفت اگه میخوای تو برو٬اگه قسمت ما زنده موندن باشه٬در هر صورت زنده میمونیم.من اون موقع نمیفهمیدم معنی حرفشو.

تو حیاط مدرسه پناهگاه درست کرده بودن٬و موقع اژیر همه با چه اوضاعی میدویدیم تو حیاط تا خودمونو به اون دخمه برسونیم.الان که فکر میکنم ٬میبینم معلمها٬ناظم و مدیر چه حالی پیدا میکردن تو اون لحظات.چه مسوولیت بزرگی و چه بسا یه بچه زیر دست و پا خفه میشد تو اون شلوغی...

چه حماقتی که بعضی ها میگفتن٬بیمارستانها و مدارس رو هدف قرار نمیده!همون موقع ها بود که تو شهرستان میانه  یه مدرسه رو بمباران کرد...

الان که میشنوم٬طبق قانون جنگ نباید٬اماکن تاریخی هدف قرار بگیره!خنده ام میگیره...مگه این جنگ بی پدر و مادر قانون هم داره!!

اون روزها هم گذشت...هواپیمای مسافرای ایرانی٬رو خلیج فارس٬هدف ناو آمریکایی قرار گرفت و  اون صحنه ها تو اخبار٬اون تکه های نارنجی و زرد رنگ و اون جسد های متلاشی شده....با لاخره اون هواپیما بعد از ۸ سال پیش مرگ ما شد و قطعنامه۵۹۸ صادر شد.امام جام زهر نوشید و جنگ تموم شد.

سردار سازندگی٬سالهای سازندگی و ریاست جمهموری آقای هاشمی.

ریاست جمهوری اقای خاتمی و ورود به یک دوره جدید٬شکسته شدن برخی تابوها ٬آزادیهای کوچکی که چشم ما رو گرد میکرد.مایی که سالهای اول دانشگاه ٬پوشیدن شلوار لی  جرم محسوب میشد و بعضی از بچه ها به خاطر اینکه از جلوی حراست بتونن بگذرن٬چادر دخترای دیگه رو امانت می گرفتن تا شلوار لی آبیشون اون زیر پنهون بمونه..سالهای اخر دانشگاه سر و وضع ورودیهای جدید شوکه مون میکرد.ارتباطات آزادشون با همکلاسیهای پسر و دختر شاخ بر سرمون درمیاورد.مایی که ترمهای اول اگه با کسی سلام علیک میکردیم یا جلوی ۶۰ نفر تو راهروی دانشگاه با هم حرف میزدیم٬زود مسوول حراست خودشو میرسوند!

اون ۸ سال هم گذشت..و آقای احمدی نژاد رییس جمهور شد.به انررژی هسته ای دست پیدا کردیم.تو روی آمریکا ایستادیم و همه دنیا مارو شناختن و مردم کشورهای دیگه ٬وقتی می فهمیدن ایرانی هستیم٬میگفتن:احمدی نژاد ایز گود.چون تو روی آمریکا ایستاده.

اون ۴ سال هم گذشت. و حالا یک ۴ سال دیگه شروع شده..که باز هم خواهد گذشت.

اصلا طرفداری از کسی نمیکنم.ولی اینو مطمئنم که هرگز دلم نمیخواست سیاستمدار بشم٬حتی از نوع محبوبش.من نمیخوام مسوول خون افراد یک جامعه باشم.من نمیخوام با ۲٫۳ جمله من سیاست چندین کشور نسبت به کشور من تغییر کنه.من نمیخوام قدرت داشته باشم تا همیشه مورد سو ظن باشم..

من میخوام زندگی راحت داشته باشم.شب که میشه سرمو راحت بذارم رو بالشتم و به فکر گرونی و تورم و بیکاری و کم آبی و تقلب تو سوالهای کنکور و غیره نباشم.