چهارشنه سوری گل آلود..

چهارشنبه سوری امسال تصمیم گرفتیم با خانواده رویا جان باشیم.و رویا ما روبه باغ عمه شون دعوت کردند.خلاصه شب که اومدیم راه بیفتیم٬جای شما خالی ٬آسمان مشهد یهو سوراخ شد و بارانی شدید زمین را درنوردید!!که تا فردا صبح به نوردیدن ادامه داد!

خلاصه ما راه افتادیم تا به باغ بریم.رفتیم و رفتیم ٬به گمانم اگه کمی بیشتر میرفتیم از خراسان رضوی خارج شده و داخل خراسان شمالی میشدیم.تا اینکه بعد از گم شدنهای متوالی غریو یافتیم ٬یافتیم برآمد و باغ عمه جان رویت شد...

و اما باغ!

دیوارهای باغ که شدیدا منو یاد خرابه های بیشاپور  و عهد ساسانی انداخت.تقریبا دیواری نبود ولی یک در دو دهنه بزرگ آهنی با حالی مملو از اعتماد به نفس بین این دیوار های خراب خود نمایی میکرد.

رفتیم داخل ٬و عرضم به حضور منور شما٬که یک زمین پهناور آماده جهت شخم زدن و کشت جو!! با تعداد انگشت شماری درخت خشکیده  مناسب عکسبرداری حرفه ای بدون هیچگونه سر پناهی رویت شد.

گرچه رویا جان شدیدا تاکید داشت که در زمان بچگی ایشون و عهد دقیانوس اینجا سر سبز بوده!!

از ماشین که پیاده شدیم ٬احساس کردیم یه ۲۰ کیلویی به وزنمان اضافه شده٬که در بررسیهای به عمل آمده٬متوجه خاصیت چسبندگی گل به ته کفشهامون شدیم.

ولی از رو نرفتیم و با همون وضعیت ٬در سرمای شدید وبارون به آواز خوانی ٬ترقه بازی دور آتش و پایکوبی و پرش از آتش با کفش گلی پرداختیم و چارشنبمون سوری شد!!

در پایان به نکات ظریفی اگه اشاره نکنم ٬می میرم:

چتر بابای رویا ٬احتمالا در حفاریهای اطراف چغازنبیل شوش ٬کشف شده و نشون میده حتی در اون زمان چتر استفاده میشده!!

رویا جان ٬چشمهاشونو عمل کرده بودن و اولین بار بعد از عمل چشمشون تشریف برده بودن بیرون..و جهت جلوگیری از هر گونه آسیب احتمالی ٬تریپش ننه قلی٬گربه نره٬خونه مادربزرگه شده بود!!

ضمنا٬به این تنیجه رسیدیم که هر وقت ما ۳ تا (۳پلنگ)(مراجعه به پست٬خشم داریوش در اسفند۸۷)یجا جمع میشیم هر چی حوادث طبیعی هست پیش میاد!جهت رفع خشکسالی کویر لوت از اول فروردین رزرواسیون می پذیریم!!

ولی کلا باحال بود و به یاد ماندنی.پیشاپیش عید همگی مبارک..

یک سوال ادبی...؟؟

این مصراع از کیست؟

الا یا ایها الساقی ادر کاسا ونا ولها.....

نه خیر ٬نه عزیز ٬میدونم که میگین حافظ...ولی حافظ نیست.

میدو نین از کیه؟والا فکر کنم خودخواجه حافظ شیرازی هم نمیدونسته!!

"یزید بن معاویه"

حالا چرا منو اینطوری نیگا میکنین؟بخدا منم شاخ درآوردم.

البته من این مطلب رو تو کتاب "ثریا در اغما"نوشته اسماعیل فصیح  خوندم.صحت و سقمش پای ایشون!!

یاشاسین بارسلونا...

عرضم به حضور منور بر و بچ عزیز:تو تعطیلی های دهه اول محرم٬ضمن سوگواری!یک جعبه پازل ۲۰۰۰ تکه ای  خریدیم.فروشنده بهمون گفت٬۲٬۳ ماهی کار دارین٬ولی از اونجا که ما هر چیزی غیر از درس رو جدی میگیریم!!با جدیت تمام ٬روزانه ۶٬۷ ساعت!!نشستیم و ظرف ده روز این تابلو رو تموم کردیم.لحظات آخر متوجه شدیم که ای داد بیداد....

یک قطعه پازل نیست!!خلاصه اینور کدو ٬اونور کدو٬زیر فرش٬روی مبل و هر کجای دیگه که به فکرمون رسید٬گشتیم.ولی نبود که نبود.تا اینکه همسر همیشه آپ تو دیت من٬به فکرش رسید که یه سر بره تو سایت این پازل.پازل ساخت اسپانیا بود.رفت و مدلهای مختلفشو داشتیم نگاه میکردیم که ییهو!دیدیم تو یه قسمت نوشته که اگه قطعه ای مشکل داشت برامون بنویسید.ما هم رفتیم و کد روی جعبه رو وارد کردیم٬و در قسمت معلوم  عین جدول ٬مشخص کردیم که کدوم قطعه گم شده و جالب بود که جزو کشورهایی که تو لیستش بود٬اسم ایران هم بود و خلاصه انتخاب کردیم و با کلی مسخره بازی آدرس خونه رو هم نوشتیم.یه میل برامون فرستاد که ظرف یک ماه این قطعه رو واستون میفرستیم.

حقیقتش اصلا باور نکردم و میگفتم اگه جزو کشورای اروپایی بودیم حتما میفرستادن ولی واسه ایران نه.

خلاصه حدود ۲ هفته بعدش٬قطعه پازل تو یکی از اتاقها ٬در حالی که درست روی گل همرنگ فرش بود ٬پیدا شد.و ما تابلو رو قاب کردیم و زدیم به دیوار و حالشو بردیم!!

 

و اما......

هفته پیش ٬نگهبان یه نامه آورد.من اول فکر کردم از دفتر مجله ایه که مقاله فرستاده بودیم.ولی یهو دیدم نوشته:educapuzzle....

ای ول٬وقتی پاکتو باز کردم٬دیدم یه نامه بلند بالا که توش تشکر کرده بود از اینکه این پازل رو انتخاب کردیم و برای انتخابهای بعدی کلی آدرس اینترنی داده بود و در پایان قطعه گم شده پازل تو پاکت بود...

خداییش فکم افناد٬یعنی اینقدر متعهد!اینقدر در امر تولید و خدمات پس از فروش با حال!!

خلاصه زنده باد بارسلونا٬یاشاسین ماتادورا....

 

پدر ژپتو ....

امشب وقتی ایمیلهامو چک کردم دیدم یه ای میل از ماریانا سالیناس دارم.دختر پروفسور سالیناس که رنال پاتولوژیست بود و از آمریکا برای شرکت تو کنگره مزوت اومده بودن ایران.(پست ۲۹ آذر ماه٬حاشیه کنگره مزوت).

تو ایمیل نوشته بود که پروفسور بعد از ۴ هفته بستری در بیمارستان ۱۸ فوریه از دنیا رفته....

من و فرزاد حسابی شوکه شدیم.چون به نظر خیلی سالم و سرحال بود.به هر حال٬دنیا همینه٬هممون یه روز میریم.امید که خاطره های خوب از خودمون بجا بگذاریم.

خشم داریوش!

در هفته ای که گذشت شیراز زیر پای ما بود...

روز قبل قرار شد گروه ۳پلنگ!!بریم تخت جمشید و توابع!.صبح هوا ابری بود و کمی سرد.کم کم که راه افتادیم باد شروع به وزیدن کرد.دم دروازه قرآن باران شروع به باریدن کرد..چند لحظه بعد بارون شدیدتر شد..یکم بعد دیدم قطرات بارون تبدیل به برف شد!!خلاصه ما در یک بوران و برف اساسی راهی جاده تخت جمشید شدیم.حالا در یک سال اخیر اصلا برف و بارون نیومده بودا  ولی دیروز هر چی نزولات آسمانی بود نثار ما شد.خلاصه با سلام و صلوات رسیدیم تخت جمشید.دور و برمون پر از نبرو های امنیتی بود. وفتی از ماشین پیاده شدیم به این نتیجه رسیدیم که هوا چقدر سرده و پریدیم یه لیوان چای لبریز و شکلات زدیم تو رگ.و بعد از تجدید قوا خوشحال خوشحال رفتیم بلیط بخریم که ...فرمودن تخت جمشید تا ساعت ۳ تعطیله!!

-چرا آقا؟

-چون بعضی از شخصیتها اومدن!

ـوا٬مگه ما بی شخصیتیم؟!!

خلاصه داشتم از فضول میمردم.یکی رو پیدا کردم و پرسیدم کی اومده؟گفت یکی از وزرای سوریه!

سرمونو انداختیم پایین که بریم نقش رجب که یهو رعد و برقی  فجیع قلب ما رو به دهنمون آورد!کم کم داشت حالمون جا میومد که...جاتون خالی ...یک تگرگی از اسمون شروع به باریدن گرفت و تموم زمین شد عین مجلس عروسی نقل بارون!.

.

دیگه این مانع هم تموم شد و رسیدیم نقش رجب...

از ماشین که پیاده شدیم حالا در حالی که داشتیم از فرط سرما می لرزیدیم ولی امید داشتیم که عشق دیدن نقش برجسته ها گرممون کنه٬یهود دیدیم یک عقاب یا شاهین یا چه میدونم از همینا!داره بالای سرمون میچرخه٬میچرخه٬میچرخه....

البته خوشبختانه بدلایل نا معلومی از حمله به ما منصرف شد!!و ما در باد وحشتناکی که در حال وزیدن بود طی عملیات ژانگولر چند تا عکس گرفتیم و پریدیم تو ماشین و رفتیم سمت نقش رستم..

کلی از عظمت و شکوه نقش رستم واسه فری پلنگ و رویا پلنگ٬تعریف کرده بودم ولی وقتی از ماشین پیاده شدیم٬اونقدر سرد بود و اونقدر باد وحشتناکی داشت میوزید ٬و احساس میکردم هر لحظه میمیرم!

 بچه ها هم کلا فرار رو بر عظمت ترجیح دادن و دویدیم به سمت ماشین.وقتی اومدیم پایین٬فهمیدیم که یک گروه فیلمبرداری اومده و قسمتهایی از فیلم مسافر زمان۲ ٬اینجا فیلمبرداری میشه و لی از سرما همشون به داخل مینی بوسها پناه برده بودن!

اخبار رسید که اقای ابراهیم آبادی هم تو اتاف نگهبانیه.و ما در حالی که از سرما داشتیم میمردیم کوتاه نیومدیم و رفتیم که عکس بگیریم.

گویا قبلش چند تا پسر گفته بودن که باهشون عکس بگیره٬اونم جواب داده بود که پسرم من قلب من درد میکنه اصلا حال ندارم بیام عکس بگیرم.

ولی وقتی ما رفتیم سلام علیک کردیم٬ایشون خودشون پیشنهاد دادن که میام بیرون عکس بگیرم!!

و ۳ تا عکس گرفت ٬تازه یکیشم گفت بذارین اینجا کلاهمو وردارم!بدون کلاه عکس بگیرم!

 

گویا دیدن گروه ۳ پلنگ!در حد یک بای پس قلبی اثر مفید داشت!!

خلاصه با تموم اوصافی که پیش امد٬از خیر دیدن تخت جمشید از ترس احتمال سیل و زلزله و جنگ ایران و آمریکا ...گذشتیم!

البته٬امروز مجددا رفتیم تخت جمشید و در یک هوای عالی  و خلوت ٬حالشو بردیم.جای شما خالی !

سوالاتی راجع به فرهاد کوه کن...

عکس زیر،تصویری از فرهاد کوه کن و شیرین در سمت چپ تصویر میباشد که بر روی دیوار خزینه باغ عفیف آباد حک شده است:

به نظر شما٬

آیا فرهاد کور بوده است؟آیا فرهاد بی عقل بوده است؟آیا واقعا شیرین این شکلی بوده است؟ایا از حسودی ماست که شیرین به چشممان داغون میاید؟آیا اصلا اون زمان چادر بوده است؟یا شیرین چادر ملی سر میکرده است؟آیا این کلاه را شیرین سر فرهاد گذاشته  است؟آیآ این شیر است که پیش شیرین است؟یا شیرین تو کار پرورش بچه شیر بوده است؟یا اصلا گربه به نظر ما شیر میاید؟اصلا رسام این تصویر ملت رو چی حساب کرده است؟؟؟

پ.ن:یاسوج٬سیزده بدر ۱۳۸۷

باز دیشب خوابتو دیدم شبنم...

از راهنمایی میشناختمت.ولی دو سال آخر دبیرستان دست راست من و پیش هم مینشستیم..۳ تا خواهر بودین٬یکی از یکی شلوغتر و سر زنده تر.پایه ثابت همه مهمونیا ...

هنوز یادمه شوخیات٬خنده های مستانه ات که گاهی دستای تپل سفیدتو روی دهنت میگرفتی.با اون زبونت٬با اون چشمای سبزت دل پسرا٬دبیرا رو میبردی...وقتی مجید میومد دم مدرسه٬هی می خندیدیو میگفتی موجی اومده٬موجی اومده..

بعد دیپلم زیاد ندیدمت٬زیادم ارتباط نداشتیم تا اینکه بعد اینکه از مسافرت برگشتم دیدم کارت عروسیت پشت در خونه افتاده و تاریخش قبل از برگشتن من بوده..چقدر دلم سوخت که نتونسته بودم بیام.خیلی زود ازدواج کردی..گفتی میری با شوهرت کانادا...

چند وقت بعد اون خواهرت شیرین رو تو مهمونی دیدم٬ازش سراغتو گرفتم.با یه حالت خاصی بهم گفت شبنم الان مونترال..

شبنم هرگز فکر نمیکردم تو کانادا همچین اتفاقاتی واست افتاده باشه.بعد ها شنیدم که چند ماه بعد رفتنت دچار حالات افسردگی میشی٬ولی بعد از مدتی میفهمن پیش درآمد بیماری سختی بوده..

شنیدم اورده بودنت ایران٬مراحل سخت شیمی درمانیت شروع میشه....ولی نتونستی طاقت بیاری و سرطان خون خنده های قشنگتو از این دنیا دریغ کرد.تو مجلس ختمت٬عکسای قشنگتو دیدم و الان چقدر خوشحالم که قسمت نشد بیام عروسیت..

شبنم عزیز٬با اینکه باهات بعد از دیپلم ارتباط زیادی نداشتم٬خیلی وقتا میای به خوابم.باز دیشب خوابتو دیدم.هنوز اونیفورم سورمه ای رنگ مدرسه تنت بود.خوب میدونی مقنعه سورمه ای ٬رنگ اون چشماتو چطوری به چشم میاره.هنوز مرگتو باور نکردم.تو هنوز داری میخندی شبنم..

 

یکسال گذشت....

هیئت دولت اعلام کرده:چهارشنبه این هفته تعطیل نیست ولی کارمندان میتونن این یک روز رو مرخصی بگیرن!ضمنا باز بودن یا تعطیلی مدارس در این روز هم به نظر آموزش وپرورش بستگی دارد.آموزش و پروزش هم که همیشه نسبت به درس نخواندن کلا نظر مثبت دارد۳ سوت تعطیلی را اعلام کرد!

والا ما بچه بودیم٬تو اون سرماهای زمستون تبریز٬ اون سالها که آدم یخ میزد و کوچه خیابونهای ولی عصر با اولین برف یخ میزد و تا ۱۵ فروردین یخش باز نمیشد٬شبهایی که برف میومد٬هی به صفحه تلویزیون خیره میشدیم (عین شب آخر ماه رمضان که همه منتظرن این پیام رو ببینن:عاشقان عیدتان مبارک باد!!) یا به ۱۱۸ زنگ میزدیم که بالاخره این لامصب تعطیله یا نه؟و اون احمقا ساعت ۷ صبح که همه از خواب بیدار شدن و دارن حاضر میشن که برن٬اعلام میکردن شیفت صبح تعطیله٬ولی شیفت بعد از ظهر دلشون خوش نباشه٬پاشن برن سر کلاساشون

ولی امروزه ماشالله....اصلا امسال من نمیدونم بچه ها رفتن مدرسه یا نه؟؟از بهمن ماه که همش تعطیلات آخر هفته دارن ٬هر هفته ۴ روز!!بعدشم که عید به مدت یک ماه تعطیله!!

من فکر میکنم در این سالهای اخیر متصدیان امور آموزش و پرورش کسانی بودن که در کودکی از عدم تعطیلی مدارس رنج میبردن!!!و به این ترتیب دارن اون حس و عقده رو ارضا میکنن..

در هفته ای که گذشت ۶۰۰ مین پیوند کبد (البته الان فکر کنم ۶۰۶ شده!)با موفقیت و همت و جانفشانی و پدر درامدن و شب نخوابیهای چند روزه و سفرهای وقت و بی وقت این چند تا پزشک ایرانی در شیراز انجام شد.و شما به راحتی میتونین به اجنبیها پز بدین٬که در طی یک سال حدود ۱۶۰ پیوند کبد انجام شده و این آمار حتی در آمریکای عمو سام هم وجود ندارد!!

و در پایان در تاریخ ۳اسفند ٬از عزیمت و مهاجرت من به شیراز یکسال گذشت...هرگز اون غروب دلگیر جمعه ۳اسفند ۱۳۸۶ رو از یاد نمیبرمولی خیلی زود فهمیدم که چقدر فرصت خوبی بود که اومدم به این شهر...

ضمنا این هفته وبلاگ خاله آذر٬یکساله شد....

چقدر مناسبت زیاد شد!!به همین جهت از روز ۹ اسفند الی ۳۰ اسفند کلا یکجا تعطیل اعلا م میشود.