اندر باب کنگره...

دوشنبه کنگره بین المللی پیوند اعضا(mesot)تو هتل همای شیراز شروع به کار میکنه...و کل اساتید و پرسنل بخش پیوند نمازی سیماشون قاطیه،اعصاب ندارن،پاچه میگیرن!!از قرار معلوم و به گفته پاپاراتزیها جناب اقای پروفسور استارزل(کسی که اولین پیوند کبد رو در دنیا انجام داده)علی رغم کهولت سن،ارتروز شدید و ترس از پرواز طولانی و احتمال DVTوامبولی و مرگ و اون دنیا!!!!دارن میان شیراز

هزینه ثبت نام کنگره هم تا اونجا که شنیدم ۴۰۰۰۰۰ تومانه.ولی ما به علت میزبانی و صاحب مجلس بودن از پرداختش معافیم.و از قرار، دلمونم واسه بخور توخور صابون زده ایم!البته این حرفا رو امید داریم که همسر گرامی نبینند و نشنوند که کله ما کنده است!!

ضمنا اقای دکتر هابرال که تو ترکیه یه مرکز پیوند دارن و با هواپیمای خصوصی این ور اون ور عزیمت میکنن هم احتمالا با همراهیه بادی گاردهاش میان ومن مذبوحانه امیدوارم که تو این فارسستان، زبان ترکی استانبولی به دردم بخوره و اون وسط ۲ جمله ای با ایشون اختلاط کنم!!

این اخبار ،اخبار خاله آذریه  و صحت و سقمش پای اونایی که اینا رو به گوش من میرسونن!

پاییز دل انگیز

وای... یک کوچه باغهایی اون پشت پشتای قصر الدشت کشف کردم،یک جنگلهایی..وای هفته پیش هم که نم بارون زده بود،دقیقا احساس جنگلهای مازندران بهم دست داده بود.دوستای شیرازیم اصلا نمیشناسن اینجاهارو...هر از گاهی که وقت میکنن یه تور میذارم میبرم نشونشون!میدم...البته میدونم منم تو تبریز خیلی جاها رو ندیدم و اصلا احتما لا ذوقی واسه دیدنشون نداشتم!نمیدونم،جای نا اشنا حس کنجکاوی و فضولی من یکی رو که حداقل کلی تحریک میکنه

پیشانی بلند من!!

هفته نبروی انتظامی ،تو پارک آرادی،نمایشگاه نیروی انتظامی برگزار شده بود که من و مامان و بابام که واسه تجدید دیدار از دخمل یکی یدونشون تو شیراز، اومده بودن شیراز ،رفتیم پارک آرادی.من که چیزی از نمایشگاه نفهمیدم...فقط در حاشیه نمایشگاه مسابقه بود و ۴۰ تا سوال داشت که خداییش بعضییاشو نمیدونستم.مامان جان همیشه حاضر در صحنه،۳ تا برگه سوال و جواب گرفت و گفت بشین پر کن.

خلاصه منم نشستم و تستها رو زدم و تو ۳ تا از سوالها که گیر کرده بودم،مامی به ۳ سوت با روش همیشگی خودش و خودم و تموم خانومها!!گفت:سسسسسسسسسرکار!!سرکار و سرکار هم به ۳ سوت جواب سوالها رو لو داد!خلاصه پر کردیم و جوابها رو دادیم و رفتیم....

۱۰ روز بعد.......

تلفن خونه زنگ زد و من گوشی رو برداشتم .یه اقایی فرمودند:من از فرماندهی مرکزی نیروی انتظامی زنگ میزنم...یهو تموم خلافهایی که از زمان مهد کودک تا به امروز انجام داده بودم مرور کردم و دیدم خداییش مستحق این مجازات نبودم

که جناب سرهنگ مجددا فرمودند:شما تو مسابقه برنده شدین.فردا تشریف بیارین و یادگاری نفیستون رو بگیرین....

مشعوف میشوم!!!!!!!فردا قبل از رفتن به فرودگاه جهت بدرقه مامان اینا،و نیز به خاطر اینکه همگی از فضولی در حال مردن بودیم.میرم مقر نیروی انتظامی و بعد از طی مراحل امنیتی به طبقه دوم راه پیدا میکنم!در رو که باز کردم و سلام دادم..۴ تا سرهنگ نشسته بودن که یکیشون گفت سلام خانوم دکتر!!

خلاصه بعد از تهنیت به من،ماهیت جایزه مشخص میشود....یک دستگاه ساعت مچی!!

جفتشو گذاشت جلوم و گفت به نظرم مردونه اش بهترهخداییش در مقایسه با زنونه اش در حد امگا بود!!و جالب اینجاست که یه آرم پلیس پیشگیری بالای صفحه داشت. و یه شعار هفته نیروی انتظامی مبارک باد وسط صفحه!!

بعدشم سرهنگه سراغ یه متخصصی رو از من گرفت و منم پیگیری کردم و آدرس اونو واسش پیدا کردم...

در هر صورت داشتن یک رفیق سرهنگ تو شهر غریب اصلا بد نیست...

ولی خداییش بردن جایزه از هر نوع کلی میچسبه!!