اردیبهشت جاودانی من

دیشب که نه،نصف شب،که بعد از یک روز هیجان انگیز در تاریکی و نور کم اباژور رو فرش هال ولو شده بودم و شدیدا در حسرت یک گیلاس با جرعه ای باواریا درونش میسوختم..بعد از مدتها mp3رو که یکی از دوستای نرسم موقع اومدن شیراز بهم هدیه کرده بود داشتم به ترتیب گوش میدادم که اهنگ 153 به نظرم غمگین و اشنا اومد...خدایا من همین اواخر اینو شنیدم...کجا کجا؟...

خدای من،کنگره بیهوشی...17 تا 20 اردیبهشت...شیراز...1ون 2 روز خاطره انگیز...

و یاد شب اخر،تور اخر که همه پیاده شدن واسه خرید  غیر از من.شاید چون تنها مسافر تور بودم که شیراز میموندم...الان که فکر میکنم چطور دکتر ف با این اهنگ رقصید.نمیتونم درکش کنم..همه تقریبا دپرس بودیم..به قول اشکان که اولین روز تور ،اخرین برنامه گشت رو وداعی غم انگیز در یک غروب دلگیر توصیف کرد و شاید هیچکدوم جدی نگرفتیم..دقیقا مطمئنم که همه اون لحظه خسته و در فکری عمیق بودن...

خیال میکردم پیشم میمونه       ترانه عشق واسم میخونه

خیال میکردم یه همزبونه          نمیدونستم نا مهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم            از داغ عشقش دارم میسوزم

فکر و خیالش همش باهامه     هر جا که میرم جلو چشامه

دلم میخواد تا دووم بیارم        رو درد دوریش مرحم بذارم

اما نمیشه،راهی ندارم          نمیتوونم من طاقت بیارم

اون که یه وقتی تنها کسم بود     تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشتو رفت از کتارم        از درد دوریش من بی قرارم.......

فتق نافی دلمه ما!

پیشی کوچولوی من فتق نافی بزرگ و با نمکی رو شکمش داره که فکر میکنم به مرور اندازه کیسه رو شکم کانگورورها بشه!!البته خودش که اصلا مشکلی نداره و لابد فکر میکنه که جزو معیارهای زیباییه!او خبر نداره که فرزاد چقدر به خون فتقش تشنه است و تقریبا هر چند روز یک بار پیشنهاد میده که با دکتر کاظمی ببرنش انیمال لب و عملش کنن!

اخه یکی نیست به فرزاد بگه تو جراح آدمی یا گربه؟والا؟.....

بار دیگر شهری که دوست میداشتم

کم کم چقدر به شیراز عادت کردم.علی رغم تنهایی شدیدی که اینجا دارم ولی یه حس غریبی دارم..به طوری که واسه خرید بلیط تبریز که ۳ ماهی میشه نرفتم همش امروز و فردا میکنم...چقدر زود عادت کردم