وقتی امید آخرین سنگر آدمیست…
قبل از شروع کرونا، برادر خانم ن با علائم بیحالی شدید و زردی و آب آوردن شکم مراجعه کرده بود، در بررسی ها مشخص شد که مبتلا به کانسر پیشرفته کبد شده، و علت هپاتیت بی بوده، که تا اون سن از این مشکل خبر نداشته…سرعت پیشرفت بیماری شدید بود و در این حین، به پیشنهاد دکتر، سایر خواهر برادرها هم برای ازمایش هپاتیت اقدام کردند. و یکی از خواهران مثبت بود…
برادر که بدحال بود و متاسفانه بعد از چندماه از دنیا رفت. اما خانم ن چندسال با حالی همیشه نگران و مضطرب به مطب ما مراجعه میکرد…و هر سه ماه ما مدام دلداری میدادیم که تو هنوز مشکلی نداری، انشالله با دارو بیماری تو کنترل میشه، نترس…اوایل مدام از بی محلی همسرش مینالید و اینکه همسرش میگفت من از تو میترسم، من از تو چندشم میشه، من دوست ندارم با تو زندگی کنم…و هرچی به خود خانم ن و خانواده توضیح میدادیم که این مساله با واکسن و دارو قابل کنترل هست، راه به جایی نبرد، و بعدها شوهر ایشون رو طلاق داد…
نزدیک شش هفت سال، این خانم هر سه ماه مرتب برای ویزیت مراجعه می کرد و اواخر آرام تر هم شده بود، تا اینکه چندماهی خبری ازش نبود…یک روز مضطرب امد و گفت دکتر آنزیمهای کبدم یهو خیلی رفته بالا…ما هم پرسیدیم، چه خبر؟ نبودی شش هفت ماه؟ گفت پدرم مریض شد، فوت کرد، مشغول بودم، تازه فرصت ازمایش رفتن پیدا کردم…سریع همون شب براش تومور مارکر و سی تی اسکن اورژانسی درخواست کردیم و چندساعت بعد که با جواب اومد، متاسفانه تومورمارکر بسیار بالا رفته بود، و دکتر وقتی سی تی رو دید، چندلحظه ای که به مونیتور نگاه میکرد، خانم ن یک بند میپرسید من مثل برادرم زرد شدم، لابد منم مثل اون شدم؟ دکتر جراحی میکنی کبدم رو؟ پیوند میزنی کبدم رو؟ دکتر خیلی اروم سعی کرد توضیح بده که فعلا قابل جراحی نیست و الان باید دارو بگیری…منتها از اونجا که خانم ن کاملا روند بیماری برادرش رو دیده بود، آگاهی داشت و گفت من فهمیدم، شما دارین منو میفرستین شیمی درمانی، منم نمیخوام برم…فایده نداره که…و شروع کرد به گریه و زاری شدید…هرچقدر توضیح دادم که به خدا داروهای شیمی درمانی حالا خیلی فرق کرده، خیلی موثر شدن، امید داشته باش…با حالی بسیار نزار همراه بچه هاش رفت…پسرش گفت کاش خواهرم بدنیا نیومده بود، از وقتی خواهرم بدنیا اومد مامان افسرده شد و روز به روز بدتر شد...
از طریق دکتر انکولوژیست پی گیر بیماریش بودیم، می دونستیم شیمی درمانی رو شروع کرده، تا اینکه بعد از یک ماه پسرش اومد مطب و گفت اگه میشه برای مامانم داروی مخدر بنویسید، مامان میگه من دیگه نمیرم شیمی درمانی، داره با واکر تو خونه راه میره، یهو میره تو کما…حالش خیلی بده…راستش برای من عجیب بود که به این سرعت احوال مادرش اینقدر بد شده باشه…گفتم چرا نمیره درمان؟ پسر گفت چی بگم…فقط یه خواهش دارم. اگر غیر از من و خواهرم کسی اومد احوال مادرم رو پرسید لطفا اطلاعات ندید…گفتیم خب معلومه چیزی نمیگیم. گفت حتی اگه پدرم اومد…اطمینان خاطر دادیم. ناگهان پسر مکثی کرد و گفت حقیقت اینه که، اون زمانی که داییم فوت کرد، پدرم بعد از طلاق دادن مامانم، رفت با زن داییم ازدواج کرد…💔
و ما تازه بعد از چندسال علت اونهمه اضطراب و ناامیدی و درماندگی مادرش رو فهمیدیم…من هیچ وقت اینقدر تاثیر ناامیدی رو در پیشرفت سریع زوال حس نکرده بودم…اون زن یکی از ناامیدترین انسانهایی بود که تو زندگیم دیدم…خانم ن چند روز قبل چشم از جهان فرو بست.