دوستی داشتم که تو کنکور تجربی یکی دو سال قبل از دیپلم من،دو رقمی آورد و جزو نخبه ها شد..بعد از اتمام طرحش یه سالی نشست پای درس و کلاس رزیدنتی و اینا و خلاصه امتحان رزیدنتی رو داد...بعد از چند وقت که رتبه ها رو اعلام کرده بودن،باهاش حرف زدم و ازش پرسیدم که اوضاع احوال رتبه چطوره؟گفت بد نیست ..حرف؛حرف رو پیش آورد تا بدونجا رسیدیم که رتبه شو گفت...فکم پیاده شد و گفتم بابا ای ول..با این رتبه بچه های تبریز معمولا جزو نفرات برتر میشن و انشالله دیگه رشته های عالی قبول میشی.. گفت :نمیدونم..پوست رازی رو میخواستم که متاسفانه نمیرسه..گفتم بابا،حالا پوست یه جای دیگه،رادیولوژی ،چشم...دهنشو کج کرد و گفت:رادیولوژی که اصلا دیگه تو بورس نیست..مامان یکی از همکلاسام سالهاست تو ونک رادیولوژی و سونوگرافی داره،ماهی بیشتر از 16 تومان براش نمیمونه!!!(این حرف حدود 6 سال قبله!) خلاصه..چند هفته بعدش رفته بودیم تهران و همگی رفتیم پیاده روی..مامان ازش پرسید که چه رشته ای دوست داری؟داشت به مامان توضیح میداد که والا بین چشم پزشکی و قلب موندم که کدومو اول انتخاب کنم..مامان میگفت تردیدت برای چیه؟میگفت والا به خاطر مسیرش موندم..آخه بیمارستان چشم تا خونه،حدودا سه ربع راهه..ولی اگه قلب فلان دانشگاهو قبول بشم در بیشترین ترافیک صبحگاهی بیست دقیقه ای میرسم بیمارستان!!! اصلا من دندونام با یه وضی ریخته بود تو دهنم که میتونستم مثل هانسل و گرتل دندونامو دونه دونه بریزم پشت سرم تا موقع برگشت راهمو گم نکنم!!! خلاصه..زد و نتایج رو دادن و من زنگ زدم برای عرض تبریک و اینکه بالاخره ببینیم ،شاید یه راه میون بری،پلی ،مترویی چیزی تو این مدت افتتاح شده باشه ،تا این دوست بزرگوار به خاطر بیست و پنج دقیقه تفاوت،از انتخاب رشته مورد علاقه اش،صرف نظر نکرده باشه.. من:سلااااام..مبارکه.. اون:مرسی..لطف داری.. من:خوب،حالا من برای قبولی تو چشم پزشکی دارم بهت تبریک میگم یا قلب؟ اون:اهه..هیچکدوم! من:چی؟یعنی چی؟..آهان..نکنه پوست رازی رو قبول شدی؟آره؟؟ اون:گوش و حلق و بینی قبول شدم!! من:جاان؟؟مبارکه....ولی..جالبه،آخه اصلا نشنیده بودم چیزی راجع به ای ان تی بگی.. اون:نه،اتفاقا خیلی علاقه داشتم!مخصوصا،قبل ار انتخاب رشته،یه شب خواب دیدم تو بیمارستان هستم و پیشونی و صورتم کاملا نورانیه!این خوابمو به دکتر....که واسمون انتخاب رشته میکرد،تعریف کردم،گفت اون هد لایت دقیقا یعنی اینکه تو دقیقا واسه گوش و حالق و بینی ساخته شدی...!! من:هم....خوب،چه جالب...حالا کدوم دانشگاه؟نزدیک خونه هستش؟ اون:ای...من دانشگاه ....قبول شدم!!! و من داشتم فاصله اون دانشگاه رو با خونه شون تو تهران حساب مبکردم و میدیدم ششصد کیلومتر ناقابل،بیش نیست!!! و این خاطره خیلی کاربردی و توپی بود.خواستم بگم تا دوستای عزیزی که گیر کردن تو انتخاب رشته و گیج شدند ،این معیار رو هم در نظر بگیرن!امیدوارم بدین وسیله تونسته باشم گره کوچکی از مشکلات شما انتخاب رشته کنندگان عزیز گشوده باشم!!! *پست قبلی رو بعد از دیدن فیلم یکی از ما دو نفر نوشته بودم.عنوانش رو از یکی از دیالوگها انتخاب کرده بودم .راجع به پرنسیب هم دقیقا کامنت آقای خونه درست بود و علتش توضیحی بود که خانوم میلانی تو پشت صحنه فیلم و راجع به اسم اول فیلم داشت میداد..خلاصه،طبق معمول جو منو گرفته بود!! *گلناز جون،ممنون از کامنتت..و امیدوارم تو انتخاب رشته ،این خاطره من به دردت بخوره..بالاخره تو هم جزو نخبه ها هستی دیگه..سلام منو به بیافرا برسون! *باران عزیز..من دیر متوجه کامنت شما شدم و ضایع تر از اون،از اونجا که وبلاگستان،باران زیاد داره،دیرتر متوجه شدم که شما خودت بودی!!خلاصه،انشالله اگه فرصتی شد حتما همدیگه رو میبینیم و ممنون از احساس قشنگت و لطفا تریپ قهر برندار..گو اینکه من حس میکنم چندان از طریق نوشته هات باهات آشنا نیستم.. *زهراااا؟؟؟دیوونه!!وقتی رو ایمیلت رفتم و دیدم تویی،کفم برید..دختر ،تو کجا اینجا کجا؟رفتی اون سر دنیا؟چند بار واست آف لاین گذاشته بودم،جواب نداده بودی..گفتم این دیار غربت همه رو بی وفا میکنه!! حال کردم که تو واسم کامنت گذاشتی و و بلاگ منو حالا با چه قسمتی پیدا کردی..فیندیق گیزیم؟!! *م عزیز،سوال کرده بودی که از اینکه با یک جراح ازدواج کردم راضی هستم و ایا انتخاب درستیه؟ والا،من چون تو زندگیم یک بار و با یک جراح ازدواج کردم،نمیتونم نظر بدم که اگه با یه مهندس یا هنرمند یا بازاری ازدواج میکردم انتخابم بهتر میشد یا نه!!ولی در کل،من چون از وقتی شوهرمو دوست داشتم،رزیدنت جراحی بود،فرق خاصی برام نداشت..و من در کل همیشه دوست داشتم با پزشک ازدواج کنم.چون فکر میکردم و میکنم که شرایط کاری همدیگه رو بهتر درک میکنند.. البته در مورد زندگی با یک جراح اینم باید بگم که مثلا سیصد سی سی بیشتر ادرار کردن یک مریض همونقدر ممکنه باعث ایجادخوشحالی در منزل بشه،که عدم دفع باد از مریضی دیگر باعث ایجاد یاس و نا امیدی!! جواب سارا،فقط یه لبخنده.. بابک:هنوزم دوسم داری.. جواب سارا:عجب توهمی!! *به نقل از فیلم یکی از ما دو نفر. هرکسی پرنسیپ های خودشو تو زندگی داره،حتی تو عاشقی،حتی تو کلاهبرداری،حتی تو جذب،حتی تو دفع،حتی تو دلتنگی،حتی تو ثابت کردن خویشتن،حتی تو تصمیم گیری،حتی تو پوز دیگران رو زدن،حتی تو جدایی،حتی تو سختی،حتی تو رفاه،حتی تو نگاه،حتی تو نگرانی،حتی تو دلسوزی،حتی تو حمایت..هرکسی پرنسیپ های خاص خودشو داره.. از چند روزقبل،باهاش پیغام رد و بدل میکردم..بهش پیشنهاد ملاقات داده بودم!قبول کرده بود و شماره موبایلش رو بهم داده بود.اس ام اس بود که مینوشتیم..قرارشده بود یکشنبه همدیگه روببینیم.شنبه آخرشب براش مینویسم که فردا منو پیدا کن،تو شهرغریب گمو گور نشم!قرار بر این شده بود که با هم بریم طهران ..شمس العماره..کاخ گلستان...پیتیکو پیتیکو!!گفته ساعت 10:30 بیا استگاه مترو میرداماد.. صبح سوار تاکسی میشم ومیگم ایستگاه مترو میرداماد وهمون لحظه بهش اس میزنم که قرار میرداماده دیگه؟مینویسه :بگو حقانی!! به راننده میگم:البته میرم حقانی!یهو پاشو میزنه رو ترمز و میگه:خانوم تصمیم خودتونو بگیرین!میرداماد یا حقانی؟!!میگم:ممممم...حقانی..انگار!!میگه:زنگ بزنین درست بپرسین!!خلاصه میگم نه همون حقانی !! تو ایستگاه حقانی پیاده میشم و بالاخره بهش زنگ میزنم!صداشو قبلا تو وبلاگش شنیده بودم..بهش میگم کجا بیام؟میگه بیا جلوتر..میگم من اصلا تورو ندیدم ولی خودم یه روسری خالدار دارم..میگه ولی من تورو دیدم!! چند متر جلوتر یهو میاد جلو و سلام و علیک گرمی با هم میکنیم..بهش میگم تقریبا مطمئن بودم که رنگ چشمها و پوستت و نوع پوششت دقیقا همین طوریه..فقط حس میکردم باید ریزه میزه باشی که فقط اون با تصوارتم مغایر بود! یه بلیط مترو برام گرفته و بهم میده..حرکت باکلاسی بود.میگه بیا بریم به یکی از دوستای گرمابه و گلستانم هم گفتم..تو سالن دوستشو میبینیم و سوار مترو میشیم و تصمیم میگیریم بریم طهران!میریم و تو ایستگاه پیاده میشیم و بعد از یک خیابون گردی و کمی گم گشتگی و سرگشتگی میرسیم به یه در خیلی خیلی خوشگل و بزرگ و قدیمی...تصمیم میگیریم بریم تو محوطه..خیلی سرسبز و خلوته و دور تادورش ساختمونهای قدیمیه..کم کم میریم جلو و میبینیم رسیدیم جلوی وزارت امور خارجه!با سر ستونهای تخت جمشید و پله هایی که تصاویر سرباز های هخامنشی بر دیوار روبرو حک شده..با هم میگیم این صحنه آشنا نیست؟ما اینجا رو ندیدیم یه جایی؟؟یهو با همدیگه داد میزنیم:مدار صفر درجه!!!وای....شهاب حسینی...وای....چه سریالی بود و تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم و ...عکس میگیریم و از جلوی دو تا دختری که رو زمین نشستن و دارن کاخ مصری رو نقاشی یا طراحی میکنن رد میشیم... از در سمت راست خارج میشیم و میریم تو یه خیابون قدیمی دیگه و از جلوی موزه عبرت رد میشیم و به این نتیجه میرسیم نه وقتشو داریم و نه حسشو که بریم موزه ساواک رو ببینیم...دوباره از چند جا رد میشیم تا میرسیم به سر در کاخ گلستان...بچه ها از تشنگی هلاکن و آب میوه میزنیم تو رگ و میریم بلیط میخریم و پا میزاریم تو محوطه...جلوی ایوان اینه کاری شده و تخت مرمرین تاج گذاری رو بازرسی میکنیم و میریم تو کاخ گلستان و خلاصه به یاد فیلم طهران تهران،چرخی میزنیم و جلوی تابلوهای کمال الملک دهنمونو باز میکنیم و راجع به سبکهای نقاشی نظر میدیم!!واسه خودمون گلدونهای بزرگ چینی انتخاب میکنیم و میگیم کدوم یکی رو دوست داریم!! میریم تالار آیینه و به این نتیجه میرسیم جناب کمال الملک حسابی مارو اغفال کرده و برخلاف اون نقاشی معروف،تالار مذکور خیلی کوچیکتر و جمع و جورتره!آیینه ها در اثر مرور زمان کدر شده بود... یه کم رو نیمکت میشینیم و خاطرات دوران دانشجویی و طرح و بعد از اون رو تعریف میکنیم و هار هار میخندیم!گاهی هم متاسف میشیم..میریم یه تالار دیگه..از پله های مرمرینش بالا میریم..به دوست گرمابه و گلستان که بسیار لاغر هستش میگیم از اون پایین از ما یه عکس بگیر..داره دوربینو تنظیم میکنه که یهو هفتاد هشتاد تا دختر مدرسه ایی 14،15 ساله از نمیدونم کجا از پشت سرش سرازیر میشن به سمت پله ها!!دوست گرمابه میگه خوب اماده باشین که ما دو تا یهو داد میزنیم وای الان له میشی..فرار کن!! و بدو از پله ها میدویم به طرف تالار..عینهو سونامی میریزن و میگم فکر کنم دوستت به رحمت خدا رفته باشه زیر دست و پا!! با چه اوضاعی خودمونو نجات میدیم! میریم تو نمایشگاه عکس طهران قدیم..که تو زیرزمین و حوضخانه است و خنک..به عکسها نگاه میکنیم و هر چی به خودمون فشار میاریم که چرا سوگلی های پادشاهان قاجار ماشالله برای خودشون مردی بودن،به نتیجه نمیرسیم!!انیس الدوله که میس ایز ایران اون موقع بوده از زیبایی یه وضی بوده ها....!!!با حال ترین قسمت اونجا بود که یه دستگاههایی کمی کوچکتر از تراکتور گذاشته بو.دن اون کنار به نام دوربین های عکاسی اون زمان... و یه عکسی از یه سری لات رو دیوار بود با این عنوان که مردان قمار باز در حال قمار..به نظرم داشتم تیله بازی میکردن..باحالش اینجاست که زیر عکس نوشته:این عکس به صورت اتفاقی گرفته شده و این مردان متوجه عکس نیستند!!! یهو با هم میگیم اون زمان که دوربینا اندازه نیسان بوده و یارو میرفته زیر یه پارچه سیاه و بعد از شونصد ساعت یه نخی رو میکشیده و یه انفجاری صورت میگرفته و دودی بلند میشده ،این مردان اصلا متوجه دوربین نبوده اند!!!خدایا عزتتو!!...از خنده ریسه رفتیما.... میریم تو حیاط...از گرسنگی هلاکیم!!بوی غذا به مشام میرسه...سفره خانه سنتی...میریم پایین..اون چند تا تخت پر از توریست های خارجیه که معمولا میانگین سنی بالای نود سال دارن!!با بچه ها به این تنیجه میرسیم اون معدود توریست هایی که میان ایران میذارن آخرین سفر عمرشونو بیان که احتمالا اگه مردن ،هم مشکلی براشون پیش نیاد!! صاحب رستوران با خودشم دعوا داره!صبر میکنیم یکی از تختها خالی بشه و میپریم رو تخت میشینیم...من و دوستم دیزی سفارش میدیم و دوست گرمابه زرشک پلو با مرغ...دیزی رو میارن و دوستم یادم میده که اینجوری با حال بخور دیزی رو...حتی میگیره واسم میکوبه و با سنگک میزنیم تو رگ...آی چسبید!! میاییم بیرون و یکی دو جای دیگه رو گذری میبینیم و میریم دوباره ایستگاه مترو...مترو میاد..تا خرخره پره!!دوست لاغرمون به صورت ال سی دی میری وایمیسته جلوی در و در حالی که نمیتونه سرشو برگردونه،میگه بیایین!جا میشینا...!!! در بسته میشه!دوستم میگه اخه اون با چه حسی به من و تو میگه بیایین جا میشین؟!!!تو ایستگاه بعدی دوباره به هم میپیوندیم و حرف میزنیم و چخ چخ میکنیم!!یهو دوستن لاغرمون شروع میکنه به خداحافظی و اینا....منم براش آرزوی موفقیت میکنم و به امید دیدار مجددش منتظرم که پیاده بشه از مترو،که یهو دوستم دستمو میگیره و میگه بیا پیاده شیم!!تازه میفهمم ما باید پیاده بشیم نه دوست گرمابه!! میریم بیرون ایستگاه...میرسیم تو سایه..بهش میگم که از دیدنت خوشحال شدم.جفتمون میگیم که اصلا این حسو نداشتیم که دیدار اوله و با یک غریبه روزی رو سپری کردیم...برای دوست باهوشم آرزوی موفقیت و سفری خوش میکنم و ازش میخوام یادم کنه!!! کتاب حرامیان با ترجمه نجف دریا بندری رو براش هدیه گرفته بودم به نظرم.رو صفحه اولش نوشتم برای دوست وبلاگی عزیزم دکتر نفیس! و یادت باشه که پیتیکو پیتیکو نرفتیم!! دوشنبه با یکی از همکلاسهای قدیمم که چند سالی بود ندیده بودمش و از قضا هفته قبل اومد تبریز و یک ساعتی همدیگه رو دیدیم...قرار شد بریم سینما آزادی!ساعت 11 صبح میرم در سینما و میفهمم اولین سانس از ساعت 13:30 شروع میشه!!میخواستم فیلم انتهای خیابان هشتم رو ببینم...قربونش برم این روزها همه جا حامد بهداد هستش؟شما چطور؟!!تازه قرار بود شب بریم تئاتر "عشق من حامد بهداد "که دیگه حالش پیدا نشد و بی خیال شدیم...! بهش میگم ساناز ما تو دهات هم بخواییم بریم سینما یه زنگ میزنیم و اسم فیلم رو اکران و سانس ها رو میپرسیم!!چرا فکر کردی تا پامونو بذاریم تو سینما درهای هالیوود به روی ما باز میشه و عدل فیلم دلخواهمون شروع میشه؟!! بی خیال فیلم میشیم و میریم میدون ونک،میشینیم تو یه کافی شاپ و هرکدوم یه سان شاین سفارش میدیم و اساسی گپ و گفت میکنیم و یادی از همه شناخته ها و نشناخته ها خاطرات و سرنوشت ها...میکنیم!اینارو نگفتم که یعنی غیبت نکردیم و خاله زنک بازی درنیاوردیما!! بعد از یکی دو ساعتی خداحافظی میکنیم و برمیگردم خونه...با بچه های برادر شوهرم کلی حال میکنم!صدرا کمی تب کرده و یه جوش کم رنگ رو سینه اش زده..عمو فرزادش میگه به نظرم آبله مرغون داری میگیری عمو...آخر شب مامانش میگه فردا میری مهد؟میگه مگه من قابله فرقون نگرفتم؟!!! صبح که بیدار شدیم دیدم قابله فرقوناش همین طوری زیاد شده!!نازی...اصلا حوصله کنگره رفتنو نداشتم و موندم تو خونه...از دیروز یه نیمچه فنگ شویی شروع کرده بودیم که امروز و بعد از اومدن جاری ،اساسی یه فنگ شویی کردیم..کم کم باید آماده میشدیم و آخرین تغییرات رو هم دادیم وبعد وسایل رو جمع کردم و راهی تبریز شدیم... بهم اس ام زده که برو فلان پست وبلاگ سروش رو رو بخون و نظرت رو راجع به عنوانش که میگه اگر شب باشد و بیابان خلوت باشد ،وظیفه یک مرد چیست،بنویس و فردا برام ایمیل کن..دارم از خستگی میمیرم.قبل از اینکه بتونم بخونم،خوابم میبره!فردا صبح مابین ویزیت مریضها،سعی میکنم یه چیزی به مخم راه پیدا کنه!تنها چیزی که به ذهنم میاد اینه که لابد اگه این انشا رو بنویسم،فردا بهم میگه نظرت رو راجع به اینکه اگه صبح باشد و خیابان خلوت باشد وظیفه یک زن چیست،بنویس!! بعد از ظهر اس ام اس میزنه که خوندی؟نوشتی؟!آخر شب بهش میگم 12 ساعته شیفت بودم و هنوز فرصت نکردم... ظهر روز بعدش اس ام میزنه..موقعی که میخوام متنش رو بخونم استرس میگیرم که الان میگه توام تنبل بازی درمیاری.میبینم نوشته:گوریل اومده تبریز!میخوای ببینیش؟ مینویسم:جدا؟واسه چی؟میگه:واسه یه همایش مهندسی..قرار میشه عصر هماهنگ کنیم بریم دیدن گوریل! ساعت 6:30 زنگ میزنه که میتونی تا یه ربع دیگه بیای دنبالم؟میگم:آررره..حتما!!تو میدون باش! میرم پایین.یهو میبینم،دهه!ماشین نیست!اینور کوچه،اونور کوچه،سر کوچه،ته کوچه...نیست! زنگ درو میزنم که ماشین کجاست؟بین خواب و بیداری میگه تو خیابون به سمت پیتزا فروشی! دوستم زنگ میزنه،که چرا نمیایی؟من تو میدونم!میگم:یه چیزی میگم بخند!ماشینو پیدا نمیکنم!! میرسم به پیتزا فروشی.ولی اثری از ماشین نیست..اون دست خیابون ماشینو میبینم..میرم طرفش..کمی که نزدیک میشم،میگم ماشین من که چیزی از آینه اش آویزون نبود!سمت بالا میرم،انگار کارخونه ماشین سازی سری سازی کرده و دو طرف خیابون یه در میون پر از ماشین منه!!طرف هر کدوم میرم میبینم این نیست..در یک آن؛شماره پلاک ماشین یادم میره،حتی یک رقمش یادم نمیاد!!تا سر خیابون میرم،تا بالاخره تربچه،عروسک آسب آبی، رو رو داشبورد میبینم و میفهم که این ماشینمه!اصن یه وضی... میرسم به میدون.دوستم میاد سوار میشه و میگه شکر خدا یکی از من خاخول تر هم تو این دنیا هست!!میریم میرسیم به مجتمع فرهنگی که مرکز همایش بود...میریم طرف کافی شاپ،میگم داریم میریم گوریل بینی!میگه امیدوارم آدم تو ذوق زنی نباشه..تصویری که تو دنیای مجازی از آدمها تو ذهنه،با دنیای حقیقی ممکنه خیلی فرق داشته باشه..تو کافی شاپ،دوستم میگه اهان اوناها..سلام و علیک میکنیم..حس غریبی ندارم.انگار همونی بود که فکر میکردم..به دوستم میگم چون تو رادیو گوریل صداشو شنیدم انگار برام غریب نیست...شروع میکنیم به حرف زدن..فعلا که بیشتر سحر حرف میزنه..وسطاش ازم میپرسه وبلاگ داری؟میگم آره،من خاله آذرم!میگه:همم..انگار اسمشو شنیدم(ولی فکر کنم مراعات قلب ضعیف منو کرد!) از 40 چراغ حرف میزنیم..از نویسنده ها..از روحیات فلان مترجم...تیپ فلا ن نویسنده!بهش میگم،میدونی،تو الان شاید داری خیلی نرمال و متین رفتار میکنی ولی احتمالا تو پستت مینویسی کم کم داشتم حالت تهوع میگرفتم! از پستهای قدیم و جدید و یه سری فیلمها و....حرف میرسه به عروسکی که اسمش گلابتونه!سحر میگه هنوز گلابتون رو داری؟عروسک گوسفندتو میگم؟میگه:آره!اسم دیگه اش هم میخاییله!سحر میگه من آنقدر از اون عروسک خوشم اومد که رفتم یکی عین همونو گرفتم و اسمشو گذاشتم گلابتون...و بعد رو به گوریل میگه:کلا من هر وقت گوسفند میبینم یاد شما میفتم!!!!چه خوب در اون لحظه در حال نوشیدن نبودم ،چون حتما کافه لاته از سوراخهای دماغم میزد بیرون..میگه::خیلی ممنون! بعد از کلی حرف،به پیوند اعضا و ...میرسیم..میریم طرف ماشین....خوب نمیشه که مهمون بیاد تبریز و یه چرخ اجمالی تو شهر نزنی و یه سیتی تور براش نذاری...میرم طرف رشدیه!به قول خودم نیویورک تبریز!و بهش میگم به رشته شما میخوره..و اینکه این شهرک یه زمانی کوه بود ولی الان نیویورکه!! از اونجا میاییم ولی عصر..فلکه همافر که میرسیم میگم ببین اینجا محله باکلاس تبریزه ها!نگی نرفتی بالا شهر..اینجا بام تبریزه!میگه:جدا؟اسمش بام تبریزه!میگم:نه،همین الان به ذهنم رسید..فروغی رو ماشین گشت بسته..میگم اینجا محل ریس ماشینهاست..از جلوی ماشین گشت رد میشیم،بچه ها میگن:اگه الان جلوی مارو نگه دارن چی میگیم؟میگم من که خاله آذرم!میگه:منم که گوریل هستم اونم از نوع فهیمش!!سحر هم که دانسر هستش!! میرم رو پل کابلی..و میگم که چقدر این پل رو دوست دارم..راجع به یک مهندس اسپانیایی که طراحی پلهاش معروفه توضیحاتی میده که نمیفهمم!میریم شاهگلی ،از جلوی هتل پارس رد میشیم و میرسیم نزدیکای فلکه خیام..جلوی کلینیک شلوغه..یهو یه آقایی بابلوز شلوار سفید که تیپ کولی هم داره رو میبینم که پشت به خیابون و بی توجه به شلوغی داره به سمت جوی آب پاشی میکنه!!یهو خنده ام میگیره!نه به خاطر شاشیدنش..به خاطر اینکه تیپ باکلاسش با این حرکت جور درنمیاد!!گوریل میگه:ببخشید اون آقا داشت چی کار میکرد؟سحر میگه وای...به جون خودم اینجا محله خوبیه ها!من نمیدونم چرا همچین چیزی دیدیم!! میرونم به سمت بازار..چای کنار رو با زیرگذرهای متعددش نشون میدم!مسجد صاحب الامر و خانه ثقه الاسلام...نمیشناسه کیه..سحر حرصش میگیره! میرم طرف راسته کوچه و بازار تبریز..توضیحات لازم و غیر لازم رو میدیم!بهمون میگه چه جالب!من اصلا جای قدیمی دوست ندارم!!له میشیم و داغون..!! میدان ساعت و سپس کوچه مقصودیه و خونه های قدیمیشو از بیرون نشون میدیم..خانه رشدیه و خونه شهریار هم همین طور..از جلوی موزه تبریزو مسجد کبود رد میشیم...میگه شماها خودتون اینجاهارو دیدین؟میگیم آره!میگه جالبه! احتمالا بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش میگه:خوب دلتون نمیخواد یه چیزی بخوریم؟!!سحر به ترکی میگه:وای....این بدبخت از ظهر گرسنه است لابد!!تازه یاد ساعت میفتم و اینکه تو خونه منتظر م هستن!سحر میگه منم که رژیمم،شبها شام نمیخورم!!!گوریل میگه هر طور راحتین...منم همین طوری گفتم!!!! نمیدونیم بخندیم یا گریه کنیم که گوریل بیچاره رو با شکم گرسنه داریم تو شهر میچرخونیم و به زور فرهنگ و هنر و آثار باستانی به خوردش میدیم!!! از ازیر پل کابلی رد میشیم و میگم از این زاویه هم نیگا کن پل کابلی رو... میگه فکر کنم تو خواب هم پل کابلی رو ببینم!! میرسیم ولی عصر جنوبی و میذاریم دم خونه پسرعمه زا پیاده شه!و فقط اطمینان حاصل میکنیم که تو خونه نون و پنیری داشته باشن!! نزدیک 11:30 دقیقه است...سحر میگه وای چقدر حرف زدیم!یه کم سکوت خوبه!!!!دستشو میگیره به پیشونیش و میگه میگرنم داره میگیره!! میگم به نظرم اینبار بتونه کتابشو چاپ کنه با عنوان خاطرات یک گوریل در تبریز و احتمالا به چاپ چهاردهم هم برسه!!! میرسیم سر کوچه...پول نوشیدنیهای کافی شاپ رو تقسیم بر دو میکنیم!میشه هفت و پونصد..پونصدی ندارم!سحر میره طرف خونه اش و من هم میپیچم تو کوچه... *مریض:قرص ضد بارداری اصلا به من نمی سازه! من:چرا؟حالت تهوع میگیری؟لکه بینی پیدا میکنی؟ مریض:نه بابا..من سر این بچه ام قرص میخوردم و حامله شدم!! من:خوب آخه شاید درست و به موقع نخوردین یا همراه با بعضی داروهاخوردین که اثرش کم شده.هان؟ مریض:اتفاقا،من انقدر زیاد قرص خوردم،انقدر زیاد میخوردم که وقتی بچه بدنیا اومد،مشتش پر از قرص بود!!!! میگم خانوم مگه تلفن عمومیه!! -همکارم حامله است،داره تند تند هندوانه میخوره،میگم،مواظب باش،بچه ات بدنیا میاد،میبینی مشتش پر از تخم هندوانه است!! *هفته پیش یه نوزاد دختر رو آوردن واسه معاینه.اسمش نفس بود.چونه خیلی کوچیک،بینی فینگیلی و چشمهای درشت طوسی داشت..یه کلاه صورتی بامزه هم رو سرش گذاشته بودن..تا میبینمش به مامانش میگم،وای،چقدر شبیه مموله...مامانش میخنده و میگه:نظر لطفتونه...آنقدر ذوق میکنم که مامانه یادش اومد که ممول چه شخصیت کارتونی نازی بود ... امروز دوباره نفس رو آوردن واسه معاینه.تا نگاهش میکنم،میگم الهی..مموله!مادربزرگ بچه به دخترش گفت:چی چیه؟مموریه؟!! دخترش میگه:نه،ممول!مادر بزرگ میگه:وای،اون دیگه چه مرضیه؟!مامانش میگه:اسم یه عروسک کارتونیه!!مادریزرگ خیلی یه جوری منو نیگا میکنه..... *یه نوزاد سه ماهه رو دارم معاینه میکنم.یک جیغهای بنفشی میکشه،یک دادو هواری راه انداخته .اصن یه وضی...!به مامانش میگم وای این چرا اینجوری جیغ میکشه!گرسنه است؟میگه:آره.میگم:همین جا یه کم بهش شیر بدین..این پسر شما ابرو نمیذاره براتون!! تا سینه اشو میذاره تو دهان بچه،یهو جیغهای بنفشش تموم میشه و آنچنان با ولع و نفس نفس شروع میکنه به خوردن شیر مامانش و کلی هم صداهای ایم..اوم...آخ..به...اوم..ام...درمیاره و در آخر هم انگار زبونشو محکم میزنه به سقف دهانش و یه صدایی حاکی از رضایت درمیاره با یه وضی...دارم نسخه مینویسم که دیگه نمیتونم چیزی نگم و سرمو بلند میکنم و یه نگاه میکنم و میگم خانوم،این بچه داره شیر میخوره یا شیر موز؟!! *دکتر ریولی،بابا..خیلی پارتیتون کلفته ها!مطالبتون دوبار دوبار چاپ میشه تو سپید....چاپ میشه یا نمیشه؟چاپ میشه یا نمیشه؟!!چاپ میشه یا نمیشه؟!! *رویا ؟یه ایمیل عاشقانه برات فرستاده بودم تو میلان بخونی حالشو ببری!!خوندی یا نخوندی؟!! *در طی چند هفته اخیر یه سری از رفقای قدیم رو دیدم . ویه سری از اتندای قدیم و کلی چخ چخ....خیلی جالبه که،یکی از اساتید من،که یه زمانی ازش کلی حساب میبردیم،بگه ما چند سال پیش،2 اردیبهشت تو شیراز شما رو دیدیم!!یادش به خیر...!! *امشب حس کردم رنگ سبز پل کابلی هم بد نیستا... *اردبیل برف باریده...پونی و باران عزیز در چه حالید؟! *مدتیه هرچی فیلم تو خونه و سینما میبینم،حامد بهداد جزو لاینفکش شده...ولی دیروز حس کردم،بودن در کنار حامد بهداد،احتمالا مضطربم کنه!خیلی حرف زدن و حرکاتش تنده...خیلی خیلی تنده!آدم دوست داره همش بدوه...راستی اگه فیلم نارنجی پوش رو دیدین،اگه میترا حجار رو دیدن، منو دیدین!!یعنی داریوش مهرجویی سخن از زبان من گفته ها...یعنی احساسات میترا حجار و نظرش راجع به فنگ شویی و چیدمان و مرتب کردن خونه و کم کردن وسایل و.....رو میخواستم قورت بدم!میخواستم تو اون سالن زپرتی سینما بلند شم و داد بزنم توروخدا درک کنین...منو درک کنین..مهرجویی رو درک کنین..فنگ شویی رو درک کنین....بهداد رو بفمهین... *دیگه همینا! یه لحظاتی هست،مثل اون لحظه ای که دم غروب،تو یه خیابون شلوغ،باید سریعا جایی برم و تا چشم کار میکنه ماشینها کیپ تا کیپ خفت هم پارک کردند و نزدیک ترین جایی که میتونم پارک کنم،سه تا خیابون اون ورتره..دارم با خودم فکر میکنم که چه خاکی بریزم تو سرم که یهو چند متر جلوتر یه پاترول،از جای پارک درمیاد و یه جای پارک حسابی فراهم میشه... با عجله و نا امیدی میرم دم نانوایی...یهو میبینم شاطر یه نون سنگک از تو تنور درآورد و انداخت رو پیشخون،بعدش دومی و سومی..پشت سرمو نگاه میکنم و میبینم هیچ کس تو نانوایی نیست،خودمم و خودم با هرچند تا نون تازه که دلم بخواد.. در این لحظات،حس میکنم خدا دستشو زده زیر چونه اش،و کل آدمهای کره زمین رو ول کرده و زل زده به من!فقط من. عاشق پل کابلی تبریز هستم..جزو مسیرهای روزانه منه..حتی خیلی اوقات راهمو دورتر میکنم تا از رو پل کابلی رد بشم.....عاشق نورپردازی شبش هستم..خصوصا رنگ بنفشش..گاهی صبحهای زود،که خلوته و دارم رو پل رانندگی میکنم،یهو حس میکنم اگه یه کم پیش تر برم میرسم به سانفرانسیسکو!!در این حد دوسش دارم...!امروز روی چمنهای کنار پل،پر از گلهای زرد بود...نمیدونم چرا یاد بهار جلفا افتادم.. گاهی حس محبت داری،یعنی محبت داره از دریچه های قلبت همین طور فوران میکنه،رو به جلو و حتی به عقب...حس میکنی الانه که دیگه این دریچه تحمل اینهمه فشار رو نداشته باشه و نصفش رو پس بزنه تو ریه! گاهی حس خشم داری،یعنی این خشم از گردنت شروع میشه و طی یک حرکت رو به بالا میاد تو صورتت،حس میکنی که الانه که دیگه این راههای هوایی تحمل اینهمه فشار رو نداشته باشن و خشم از گوشها و سوراخهای دماغت مثل آتیش بزنه بیرون! گاهی حس حرص خوردن داری،حس میکنی الانه دندونات ریز ریز بشه،یعنی آنقدر این دندونا رو میسایی رو هم که حس میکنی این آرواره ها بیشتر از این تحمل فشار و سایش رو نداشته باشن و حرص لا به لای دندونات بریزه تو دهانت! و در آخر،گاهی حس میکنی باید سکوت کنی...دندونا رو فشار ندی،خشم رو قورت بدی و محبت رو بی خیال بشی،اون موقع کم کم آرامش وسکوت تو رگها و ماهیچه ها و اعصابت جاری میشه..مثل یک دومینو،سلولهای به خروش در امده به هم میخورن و کم کم همه از تکاپو باز می ایستن.سکوت و ارامش همه جا رو فرا میگیره.. فقط، دریچه قلبت کمی شل شده،گوشهات کمی گرفته و یکی از دندونات لق شده.. پس، مثل قبل نمی تونی محبت کنی،حرفها رو چه خوب و چه بد ،زیاد نمی شنوی و چون نمیخوای دندون لق شده ات مشخص بشه،دهانت رو کمتر باز میکنی.... یه وقتایی عاشق معطل شدن پشت چراغ قرمزم.. مثل وقتایی که آهنگ مورد علاقه ام داره پخش میشه و خدا خدا میکنم این چراغ تا تموم شدن آهنگ،سبز نشه تا من مجبور نشم میون آهنگ و چند متر جلوتر به آقای راننده بگم لطفا همین کنار نگه دارین،پیاده میشم.. مثل وقتایی که یه اس ام اس طولانی برام اومده و دوست دارم پشت یه چراغ قرمز بمونم تا بتونم پیغام رو،درست و درمون بخونم... مثل یه وقتایی که نزدیک چراغ قرمز یه گلفروشی هست و دلم میخواد نحوه تزیین کردن ماشین عروس رو ببینم... مثل یه وقتایی که شاگرد مدرسه ها،بعد از تعطیلی بدو بدو از رو خط عابر رد میشن و تو سر و کله هم میزنن.. بعد از همه اینها،عاشق سبز شدن سرخم. میلان عزیز سلام همچین بوی پیاز داغ تو راهرو پیچیده...به نظرم همسایه مون،زرشک پلو پخته....راستی ،تو امروز چی خوردی؟آخ..معذرت میخوام.یادم رفت از من بزرگتری و باید شما خطابت کنم..ولی خوب،دلم میخواد راحت باشم..صمیمی باشم...هرچی تو دلم میگذره بنویسم...به هر حال سعی خودمو میکنم. امروز،با 3تا از دوستام داشتیم از کلاس برمیگشتیم.اوایل پاییزه و خداییش گرمای نه چندان گرم آفتاب بعد از ظهر میچسبه...داشتیم بحث میکردیم و بلند بلند حرف میزدیم.نیست که پیاده رو های این طرف عریض و خلوته،به راحتی میشه هوار کشید!!باشه باشه،میدونم دختر خوب نباید تو خیابون بلند بلند حرف بزنه و لات بازی دربیاره،نصیحتم نکن لطفا! راستش بچه ها خیلی سلانه سلانه راه میومدن..اصلا حواسشون نبود که یه کم تند تر راه بیان تا به اتوبوس سر چهار راه برسیم.آنقدر حرصم میگیره،یکی نتونه چند تا کارو با هم بکنه،خصوصا دخترا..حالا پسرا وقتی بخوان چند تا کارو با هم انجام بدن،هنگ میکنن،ولی دخترا که نه...مگه نمیشه هم حرف زد و هم تند راه رفت و دور و برو پایید؟َ راستش یه کم حرصم گرفت و قدمهامو تند تر کردم.یه کم بعد حسابی فاصله افتاده بود بینمون..ولی یه صدای محوی از سرو صداشون میومد...یهو دیدم یه شورولت مسی رنگ کم کم سرعتشو به موازات پیاده رو کم کرد و یه کم جلوتر زد کنار.راستش زیاد خوشم نیومد.ولی نخواستم بایستم تا بچه ها بهم برسن...حوصله اینهمه عقب گرد هم نداشتم..سعی کردم به روی خودم نیارم وبه راهم ادامه بدم. میلان،یهو در طرف بغل راننده باز شد و چند لحظه بعد زیر چشمی دیدم،یک جفت پای مردونه از زانو آویزونه به سمت خیابون..میلان؟خیلی حس مزخرفیه این حس..خیلی..خوب مگه من چند سالمه.20 ساله هم نیستم..حس ترس و چندش و گارد گرفتن و تظاهر به نترسی و...اه،خیلی بد میلان،خیلی... خودمو کشیدم نزدیک دیوار و گردنمو عین جغد تا جایی که توانایی چرخیدن داشت ،چرخوندم سمت دیوار و به نرده های محوطه اون مجتمع قدیمی نگاه کردم...یه صدایی میومد..یه چیزایی میگفت مردتیکه..هی میگفت نگاه کن... نفهمیدم چطور رد شدم.سرعتمو کم کردم ...سر و صدای بحث کردن بچه ها داشت نزدیکتر میشد...تو دلم داشتم میشمردم.10و9و8... خنده بچه ها نزدیک شد...7و6و5....نزدیک...2و1...و جیغ....فحش..بی شرف..کثافت... میلان..سرعتمو خیلی کم کردم.اینبار صدای دویدن بچه ها میومد..رسیدن پیشم...با صدای بلند و نفس زنان میپرسیدن دیدی یارو رو؟دیدی چیکار داشت میکرد؟ گفتم نه ندیدم . ولی از جند متر مونده فهمیدم..میلان؟حرصم میگیره..چرا تو خیابون به اون خلوتی 3 تا دختر هیچ کدوم نباید متوجه حرکات مشکوک یه ماشین بشن؟آخه دخترا که میتونن چند تا کارو با هم بکنن.. میلان..بوی زرشک پلو منو کشت..راستی شما امشب شام چی میل کردین؟ میلان عزیز از وقتی جودی برای بابالنگ دراز مینوشت،با خودم فکر میکردم چرا من بابالنگ دراز ندارم؟نه که چرا بابالنگ دراز ندارما،بلکه چرا نمیتونم نامه ای به بابالنگ درازم بنویسم.امروز تصمیم گرفتم برای تو بنویسم.اسمتو میذارم میلان.نمیدونم مردی یا زن یا حتی شهر؟ولی میلان من باش،بابالنگ دراز من باش..نه اینکه بابا لنگ دراز من باشی،سعی میکنم چیزی ازت نخوام،ولی بذار برات نامه بنویسم.بذار بنویسم.بخونیا.. میلان عزیزم،امروز عصبانی بودی؟عصبانی شدی؟سکوتت ناشی از بی تفاوتی بود یا خشم؟میذارم به حساب حساسیتت.. خیلی راه رفتم.خیلی...کمی پاهام درد میکنه!هان،یه جا نشستم ولی کم کم سردم شد!با اینکه بهار اومده ولی سرمای زمستون نمیخواد دست از سر این شهر برداره...باشه،هولم نکن..میدونم داری حرص میخوری از اینکه از آب و هوا حرف میزنم و حرف اصلی رو نمیگم!خوب ،چی بگم...اشتباه کردم. میدونستم اگه بفهمی جبهه میگیری.. وقتی با دوستم پشت یه میز نشسته بودیم،از رو میز پشتی نیمرخش معلوم بود...خوب ،چیکار کنم.حواسم گاهی پرت میشد.درسته وقتی پاشد با دوستاش دست بده،داشت به دوستاش نگاه میکرد،ولی کور که نیستم.خر هم نیستم!فهمیدم زیر چشمی نگاهم کرد. ولی من خودمو زدم به کوچه علی چپ!همون کاری که دخترای خوب و خانوم انجام میدن..ولی راستشو بگم؟تو دلم داشتن رخت میشستن...چند دقیقه بعدتر به بهانه نگاه کردن به دخترای میز بغلی،سرمو مثلا به اون طرف چرخوندم..ولی تو همون چرخش،سنگینی نگاهشو حس کردم..17 سالمه..بچه که نیستم..معنی نگاه یه پسر رو میفهمم.. میلان؟اخماتو کردی تو هم؟اه...باشه حالا که اینطور شد اصلا تعریف نمیکنم.اصلا خداحافظی میکنم.. ولی میلان،میلان؟دلم داره میترکه...نمیتونم نگم!بذار بگم ولی دعوام نکن..نصیحت هم نکن!مواظب هستم...میدونی،با فنجون قهوه اش بازی میکرد .سرش پایین بودا..ولی انگار اونم سنگینی نگاه زیر چشمی منو حس میکرد!یهو سرشو می اورد بالا....قلبم تند تند میزد.. از حرفهای دوستم دیگه یه خط در میون میشنیدم.حرفهامون تموم شد.دوستم گفت دیر شده،بریم دیگه...بلند شدیم.ولی پاهام رضا نمیداد..فس فس میکردم..ته دلم میخواست،پاشه بیاد دنبالم..بگه میشه وقتتونو یه لحظه بگیرم؟منم خودمو بگیرم و با اخم بگم بفرمایید بگه من از همون لحظه اول که دیدمتون یک دل نه صد دل عاشقتون شدم.منم بگم ولی متاسفم،من فعلا دارم درس میخونم.. دارم این فکرها رو با خودم میکنم که یهو اونم از در میاد بیرون..وای،میلان!حس میکنم همه مردم میتونن بالا پایین رفتن قلبمو ببینن...میاد طرفم.نه تنها به حرف دوستم گوش نمیدم،بلکه تظاهر به شنیدن هم نمیکنم..موهای مجعد خرماییش،تو باد نامرتب شده..میلان،قدش دقیقا همونطوریه که همیشه دوست داشتم..میاد طرفم .عمدا چشمامو خمار میکنم.حس میکنم اینطوری جذاب ترم.میاد طرفم و یهو از کنارم رد میشه..د،چرا رفت؟یعنی چی؟...پشت سرمو نگاه میکنم.رفته با اون دختری که تو کافی شاپ،پشت سر ما نشسته بود،حرف میزنه... میلان؟نصیحتم نکن.چیکار کنم،فکر کردم داره منو نگاه میکنه..چه میدونم..باشه.تو راست میگی.بچه هستم.17 سالمه.واسم زوده از این حرفا بزنم..باشه..ولی،خیلی خوش تیپ بود. به نظر شما توی تانک رو میشه جاروبرقی کشید؟ چه زود تعطیلات تموم شد..به نظر من که اینطور اومد...برعکس اونچه که از عید مینویسن که میشه تا لنگ ظهر خوابید و بی خیالی اساسی طی کرد،اقلا من کمتر عیدی یادم میاد که تا لنگ ظهر خواب بوده باشم و حس کنم که تو این دنیا کسی با من کاری نداره و.. شاید چون اکثرا عید نوروز مسافرت بودیم و مگه مسافرت وقته خوابیدنه؟این تز مامان منه و میگه حداکثر استفاده از وقت رو تو مسافرت باید کرد و جاهای جدید رو دید ؛چون وقت واسه خوابیدن تو شهر خودمون زیاده..خواسته یا ناخواسته اینطوریه دیگه... البته شب بیداری عامدانه یه مقوله دیگه است!و کلا نمیدونم چه کیف عظیمی داره که به قول خودم بانوهای دربار ساعت یک نصفه شب تو درگاهی اشپزخونه یا گوشه پذیرایی یا هرسوراخ سنبه دیگری جمع بشیم و حتی سرپا بایستسم و با صدای آروم ور ور حرف بزنیم و چخ چخ کنیم و بخندیم و گاهی بگرییم و خلاصه نگاه کنیم به ساعت ببینیم ای دل غافل نزدیک 4 صبحه و ..خلاصه بریم بخوابیم.بعد تمام روز حس کنیم که چرا ما اینقدر کم خوابیم!! عید دیدنی و دید و بازدید تا چند روز اول خوبه ،استرس و بدو بدو هم داره.ولی در یک مقطع حس فامیل بازی تموم میشه!از اون مقطع لحظه ای شروع میشه که میشه به خود پرداخت! مثلا میشه با برو بچ راه افتاد رفت پیاده روی و یهو سر از شهر بازی درآورد..بعد حمله به شهر بازی...و اینکه بچه های برادر شوهرت واسه هر وسیله برن برای تو هم بلیط بخرن و بگن خاله الناز که حتما سوار این میشه!!بعد رفتی اون بالا نمیدونی روسریتو جمع کنی،نمیدونی جیغ بکشی،نمیدونی بخندی،بعد هی کسری بگه:خاله الناز خاله الناز سمت چپتو نگاه کن!!خاله الناز خاله الناز سمت جپتو نگاه کن!!بعد اخرش داد بزنی که کسری من در این لحظه اصلا نمیدونم کجا هستم ،چه برسه به سمت چپ و راستم!!بعد که اومدین پایین بگه،میخواستم اونو نگاه کنی که از این وسیله که پیاده شدیم بلافاصله بریم سوار اون بشیم!!بهش میگم از من پخمه تر خاله ای پیدا نکردی تو این دنیا؟!! من کلا با کسری 12 ساله خیلی حال میکنم!کلا با هم یه سری جملات رمزی داریم و میگیم به هم یهو با اون دهان کوچولو و دندونای ریزش میزنه زیر خنده،کلی دور هم خوش میگذرونیم!بعد از کلی بالا پایین رفتن و دور خود چرخیدین تو شهر بازی راه منزل در پیش میگیریم و همین طور که داریم عین لشکر شکست خورده میریم خونه،یهو از جلوی بستنی فروشی شاد رد میشیم!!وای....این رنگها...این اسکوپهای بستنی منو کشته منو کشته وای....بعد به صورت گومبا کومبا یه جعبه!بستنی شونصد رنگ و طعم میخریم و عمدا سعی میکنیم فاصله بگیریم از بقیه و میفتیم به جون بستنی ها..اینو با اون قاطی میکنیم و اونو با این!به کسری میگم خاله،به این میگن تک خوری!میگه،کجاش تک خوریه؟ما دو نفریم!!میگم باشه بهش میگن زوج خوری!!بعد در همین حال زوج خوری ،فرزاد سر میرسه و جعبه بستنی رو از دستمون میربایه و ما هم میبینیم چاره ای جز تسلیم نیست ،یه قاشق هم به عمو فرزاد میدیم تا سه خوری کنیم!! من هر وقت میرم مشهد،دو سوال از من میپرسن:1)حرم رفتی؟ 2)موجهای آبی رفتی؟! این موجهای آبی رفتن شده واسه من عقده!!حالا کسری که با مردان خانواده رفته ،هی واسه من تعریف میکنه و میگه خاله الناز جات خالی!اگه تو بودی،با هم میرفتیم سوار فلان سرسره میشدیم!! ولی خداییش من خیلی به ندرت شده مشهد برم و پروما نرم!خیلی جاهی باحالیه..آنقدرم شلوغه که کلا سرسام میگیری!! دیدن برخی از دوستان قدیم هم که هم لطف خاص خودشو داره هم حرص خاصشو!!بماند... دلم تنگت بود...خوب شد اومدی ،چه خوب دیدمت...عیدی امسال من اومدن تو یه روز بعد از ما بود...تحمل جای خالی تو سخته،خیلی سخت.... رویا،جات خالی بود!تصمیم گرفتیم یه شب بریم سینما!حالا یه عالمه هم کار ریخته سرمون و با چه برنامه ریزی و سرعتی داریم از اینجا میریم به اونجا و اینکارو بکن،اون کارو بکن...و خلاصه ساعت یک ربع به ده ،از چهار راه دکترا خیز برمیداریم بریم سینما سیمرغ اون سر شهر!!بماند که چه وبراژی میدیم،و از کوچه پس کوچه میزنیم میریم و انگار که جایزه اسکار میخوان بهمون بدن،نرسیم ، از ملتی که پای تلویزیون در اقصی نقاط جهان منتظر دیدن ما هستند شرمنده میشیم و....خلاصه عدل ساعت 10 میرسیم و نمیدونم چی میشه که از توی اون 5 تا فیلم روی اکران که همش یه چیزی تو مایه های هم بود!میریم ساعت شلوغی رو ببینیم!مخصوصا اینکه من میگم من نقدی از این فیلم نخوندم ولی به هر حال پژمان بازغی تو فیلم مسخره که بازی نمیکنه!! یعنی باور کنین،اگه 10 سال پیش این فیلم رو میدیدم،شاید به نظر بد نمیومد ولی 3تایی اعتراف کردیم که ما واقعا چرا نشستیم داریم این فیلم رو تمکاشا میکنیم آیا؟! فیلم بالیوودی!تبلیغ مبلمان چی چی استیل،چرم مشهد،آموزشگاه سفیران،بنز،مبل،ابرو ،دماغ،سیایکون...سراسر پند اموز راجع به ازدواج و اشتباهات زوجین در ازدواج...من واقعا موندم پژمان بازغی چند گرفته تو این فیلم بازی کرده؟یعنی اصن یه وضی... تندیس جلبک زرین هم واسه این فیلم زیاد بود!اون یک ساعت و نیم جزو تلف شده ترین ساعات سال 91 برای ما سه تا ثبت شد! ولی کلا ولگردی ،شبگردی،نصفه شب گردی و حتی به قول مادر شوهرم دور خود گردی(به من میگه چرا یه جا نمیشینی؟چرا همش راه میری و واسه خودت کار میتراشی؟) با اینکه آدمو خسته میکنه ولی کلا با حاله! از روزی هم که اومدم تبریز،در کشیک به سر میبرم.آهان،عروسی دکتر رضا از همگروهیهای قدیم هم رفتیم و خلاصه فقط یه عزب اوغلی موند از همگروهها که اگه اونم داماد کنیم،من با خیال راحت از این دنیا میرم!(آیکون یک خواهر شوهر پیر که مسولیت چهار تا برادر رو به دوش داشته!!)جالبه که هیچ کدوم از پسرای همگروهی من در دوران دانشگاه،خواهر نداشتن.و من به زن اولین مزدوجشون تو عروسی گفته بودم که فک نکنی خواهر شوهر نداریا!!جالبه که اونروز همشون بهم میگفتن یادت میاد ؟!خلاصه..دیدن همکلاسی های قدیم در لباس عروسی و دامادی کلا خیلی باحاله.. و اما،من امسال با برنامه کلاه قرمزی حال کردم...حال کردم...حال کردم.....وای که دوباره یاد این افتادم که من یه زمانی چقدر دلم میخواست عروسک گردان بشم و یا صدای عروسکها رو بگم...وای که چقدر نکته داره..چقدر بامزه است....چقدر این الاغ رو دوست داشتم،من مردم واسه ببعی!واسه انگلیسی حرف زدنش،واسه پارازیت انداختنش..این مرد همسایه با اون لهجه شیرازیوش!جه خالی بندیا که نکرد...فامیل دور کشت مارو با اون دربند در بودنش!! وای که من مردم با اون حموم رفتن جیگر و تغییر هویتش...امروز داشتم با خودم فک میکردم که انگار ما زنها،با پوشیدن کفشهای مختلف،رفتار و منشمون فرق میکنه!یعنی با کفش ورزشی،کلا میری تو سنین راهنمایی،کودکی ده ساله بودم،نرم و نازک ،چست و چابک...!کفش پاشنه بلند حدود 10 سانت،خانومی میشی دیگه اصلا نگو...یه کم بیشتر و نوک باز تر که دیگه حس میکنی فشن تی وی رو فقط واسه من ساختن!!چهار سانتی و نوک بسته یک خانوم شاغل متعهد و کاری...من نمدونم واقعا چه ربطی داره؟حالا نیاین بگین نه..اصلا...ابدا...خداییش،ته دلتون یه کم به این نکته ظریف دقت کنین!بعد میاین میگن گفته بودیا....گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟!!!یاد شب شعر کلاه قرمزی اینا افتادم...اگه این برنامه رو ندیدن،زور بیخود نزنین!چیزی از این پاراگراف نمیفهمین!! در پایان،سیزده به در امسال،مثل خیلی از سالهای پیش کشیکم!هر از گاهی میرم خونه،آخه فاصله خونه تا درمانگاه،3سوت نباشه،5 سوته!!هر از گاهی میام درمونگاه!نشستم دارم این خاطرات رو مینویسم...الان دو تا از دخترا رو برداشتم بردم پارک بغل،سبزه گره زدیم،چمن گره زدیم و اینا!!بعد با همسر جان یک ساعتی پیاده روی کردیم و چیپس و ماست و موسیر تو رگ زدیم و باز هم سبزه گره زده ملت رو گره زدیم،امیدوارم ارزو هامون قاطی پاطی نشه!!! ایام به کام... به قول آقای فامیل دور،سیزده به در،دربند در نمانید! راستی توی زیردریایی رو چطور تمیز میکنن؟جاروبرقی میشه کشید؟! شکر خداوند سال خوبی بود.اقلا نه در اثر جنگ و زلزله و بلایای طبیعی و غیر طبیعی هنوز نمردم و ناقص هم نشدم! نصف آدمهای دور و برم هم یا رفتن اونور آب یا میخوان برن اونور آب ! در طی این چند ماه گذشته دور از جون برخی چهارپایان آنقدر دویدم و دویدم که.... بیشتر از 7500 صفحه کتاب نخوندم .حالا با مجله های چلچراغ حساب کنم بگیر 8000 صفحه !افسرده شدم،در مقایشه با سال قبل نزدیک 3000 صفحه افت مطاله آزاد داشتم!!! در این بین،کتاب کوری،اثر ساراماگو، یکی از تیره ترین و روشنترین و یکی از نا امید کننده ترین و امیدوارکننده ترین و یکی از متعفن ترین کتابهایی بود که خوندم.تمام مدت حس میکردم این کتاب رو تو دستشویی یکی از مساجد روستاهای اطراف مشهد میخونم،یکی از کثیف ترین توالت هایی که به عمرم دیدم و رفتم! کتاب بیگانه آلبر کاموو همیشه شوهر داستایوفسکی رو خیلی دوست داشتم.کتاب سلطانه،نوشته فاکنر رو باز خوانی کردم. ولی خداییش یه کار مفید فرهنگی امسال کردم..کتاب خونی رو تو درمانگاه و بین بچه ها رواج دادم..خداییش بعضی از کتابهام راحت تا 7 نفر دست به دست گشت...حال میکردما..یه چیزی تو مایه های زکات کتاب نشره!!و در این بین ،رتبه اول رو دکتر سحر،دوست دندانپزشکم کسب کرد که از روزی که دفاعیه اش تموم شد شروع به کتاب خونی کرد و در دوران طرح همچنان به خوندن ادامه داد و به طوری که اواخر دو تا کتاب روز یکشنبه میبردم و میگفتم برو چند هفته ای مشغول باش..سه شنبه یکیشو می اورد و چهارشنبه اس ام اس میزد که این یکی رو تا فردا تموم میکنم لطفا فردا عصر برام کتاب بیار!!!اصن یه وضی... و نکته جالب اینجاست یه کتاب رمان دارم مال چندین سال قبله..این کتاب رو من به هرکدوم از دخترهای مجرد دادم ،وقتی کتاب رو تموم میکرد متاهل شده بود!!اخلاصه ،قابل توجه جوانان مجرد،این کتاب جهت امور خیر و بخت گشایی شما به صورت رایگان در اختیارتان قرار میگیرد!!البته من اون کتابو به دکتر سحر ندادم..چون با بچه ها به توافق رسیدیم که میره تو اوقات فراغت تو روستا میخونه و چوپان ده از اونجا رد میشه و .....اختلاف خانوادگی پیش میاد!مترصد کیس مناسب و مکان مناسب هستم جهت اهدای کتاب! تمام دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی...خواننده های روشن و خاموش...دوستان با معرفتم...مینا ی شهر خاموشم که امیدوارم به زودی از آستانه رد بشی..دور از خانه عزیزبا لطف همیشگیت...،سامی نیم وجبی که ازم دلخور شده بودی که چرا جوابتو ندادم و خواستم از همین تریبون اعلام کنم به علت بلایی که پارسال سر گوشیم اومد بعضی از شماره ها رو از دست دادم که شماره تو هم جزو اونا بوده و من گویا نشناختم،معذرت میخوام ازت...دکتر نفیس باهوش... دکتر پرتقالی با آرزوی افزایش امید و توان و روحیه در سال جدید..دکتر آذرخش با ارزوی سفرها و روزهای خوش..لژیونلا ی ناشناخته که امیدوارم روح پدرش شاد باشه...دکتر ریولی و آنی و عماد شیطون...پونی و همسر گرامی و برو بچ...رویا در ایتالیا.. شاید ویدا در مشهد..دکتر ریحان با آرزوی موفقیت تحصیلی..دکتر پدر..باران بانو ...جودی..سبک سر که امیدوارم برگرده...گوریل فهیم..دکتر دلژین با آرزوی سلامتی همیشگی...دختر نارنج که امیدوارم به نوشتن برگرده..سحر دوست چلچراغیم ...دکتر سحر ...دکتر نغمه در شیراز...کلاغک خاتون...متین بانو که دوست دارم بیشتر بنویسه و بشه براش کامنت هم گذاشت...دکتر بابک در اوکراین...شازده..خپل در باغ گلها...نارنگی زیر بارون...دکتر ژیلا...زبل بانو..پزشک قانونی که طنزش روز بروز دلنشین تر میشه....دایی ممد در ونکوور...تابی در تهران...فرخ لقا از اصفهان و دو تا بوس گنده از لپهای پارسا و پویا....سیب پزشکی ...خانوم دکتر خالقی...کاپیتان ...فریبرز...هلیوس ...شاپرک شاد...و خیلی از دوستان دیگه ای که اسمشون یادم نمیاد و گاهی برام کامنت میگذارن...خیلی از کسانی که گاهی اینجا رو میخونند و کامنت نمیگذارن...نوروز و سال جدید رو به همتون تبریک میگم. امیدوارم سال نو،همتون سلامت و دلخوش باشین.به تمام آرزوهای منطقی تون برسین...از ته دل بخندین...بد خواب نشین...بی اشتهانشین..سر درد نداشته باشین...انگشتهاتون سالم باشه...زانوهاتون پر قوت...دندوناتون سالم و مرواریدی باشه...رزیدنتی قبول بشین..بورد بگیرین...پول پارو کنین..بگردین..و کتاب بخونین. دیشب مهمون داشتم.موبایلم زنگ زد،چون داشتم غذا رو میکشیدم،نتونستم جواب بدم.فقط نگاه کردم ببینم کیه..رویا از مشهد.یه جوری شدم..از اون جورایی که نمیدونم اسمشو چی باید بذارم.امروز عصر بهش زنگ زدم.گفت که خواستم ازت خداحافظی کنم.گفتم کی میری؟گفت:قرار بود امروز صبح برم،منتها نتونستم اماده بشم موند واسه فردا..یه کم تعجب کردم که چه باحال!!یه کم بعد گفت با مامان اینا میخواییم بریم..اخرش گفتم رویا همون ایتالیا داری میری دیگه؟گفت آره!گفتم:با چی میری مگه؟گفت با ماشین!!بعد توضیح داد که میرن تهران و پروازش از تهرانه...خوب شد این مسخره بازی اولش پیش اومد که باعث شد کلی خندیدم.. در هر صورت فرقی نمی کرد..گفتم رویا دیگه حوصله ندارم واسه رفتن آدمها غصه بخورم..انگار بعد این همه سال عادت کردم به خداحافظی کردن...حس کردم خیلی حواسش جمع نیست موقع حرف زدن..بهش گفتم غصه نمیخورم که توام از مشهد رفتی..خوشحالم که ایتالیا به من نزدیک تر شد..خوشحالم که انگیزه ام برای آوار شدن تو ایتالیا بیشتر شد...گفتم که دنیا الان خیلی کوچکتر شده،آدمها جاهایی به هم میرسن که اصلا فکرشو نمیکنن..گفتم که فقط خوشحالم که رو در رو نیستم باهات . شب با خودم فکر کردم که اخرین بار رویا رو تو عروسی شیرین و جلوی گراند هتل شهرک سینمایی دیدم.افسوس خوردم که چرا آبان ماه تو مشهد نرفتم دیدنش و به برنامه ریزیم واسه سینما رفتن تو عید با هم،خنده ام گرفت!!به این میگن،گاهی چه زود دیر میشود... امشب به یاد اسفند چند سال قبل افتادم ،من و رویا و فرناز تو شیراز...اسفند امسال،هر کدوم یه گوشه دنیا!کم کم مشهد از کسانی که به عشقشون میومدم،داره خالی میشه..بی خیال!مهم اینه که جاهای جدید دارم پیدا میکنم واسه اینکه خودمو مهمون کنم... راستی وبلاگم رفت تو پنج سال،خاله آذر،تولدت مبارک!فرناز،باز هم به خاطر اینکه باعث وبلاگ نویسی من شدی،ازت ممنونم. خانوم ل،نشسته روبروم و هر از گاهی بهم نگاه میکنه و لبخند میزنه. میگم:فهمیدی بردیم جایزه رو...؟ میگم:جایزه اسکار رو میگم.. یهو چشماش برقی میزنه و یه کم خیز برمیداره به جلو . میگه:توروخدا..راست میگی؟ میگه:خودت بردی؟چرا نگفته بودی؟ میگه:وای...شوهرت؟ *اصغر خان،دوست دارم.تویی که تو این فقر فرهنگی،همچین افتخار فرهنگی نصیب ما کردی...دوست دارم فرهادی عزیز. یه اعتقادی که دارم اینه که بعضی وقتا،بعضی نتایج خارج از توان انسانهاست..ولی انگار باید بعضی سختیهای روحی و جسمی رو کشید ،حتی اگر ته قلبت تقریبا مطمئن باشی که نتیجه ای نمیگیری..انگار بعضی وقتا باید حداکثر تلاش رو انجام داد،تا سالها بعد خودت و اطرافیانت این حس رو نکنند که اهمال کردی و... بعضی روزا هست که چشمهای نگران همه دنبالته..این نگاهها رو خیلی دوست ندارم!درسته محبت و توجه و حتی جلب توجه لذت داره،ولی انگار تا همین حد خوبه!بیش از اون میره تو مایه های ترحم...یه وقتایی هست که از اتفاقات مشابهی که برای اطرافیانت میفته و واکنش های اونها ،یه تجربه بزرگ بدست میاری...با خودت عهد میکنی که قوی باشی،مرتب باشی..حتی وقتی میترسی..از شانس تو میزنه و غریبه ای کنار تو قرار میگیره که از قوت و روحیه اش در عرض یکی دو ساعت درس بزرگی میگیری... هیچ سوسول بازی درنمیاری،هیچ تغییری تو نرم زندگیت بوجود نمیاری..حتی وقتی نتیجه کارت منفی میشه،با خودت همون لحظه اول میگی،الناز تو که ته دلت میدونستی همین طوری میشه،و هق هق گریه ات بیش تر از سه دقیقه طول نمیکشه..بلند میشی و یه دستی به موهات میکشی،یه رژ قرمز به لبت میزنی...و شروع میکنی به خندیدن!کسانی که دورو برت هستن،انگار منتظرن که تو داغون باشی،اقلا یه غری،یه گریه ای،یه تریپ افسرده ای؟!!در صورتیکه حس میکنی در این لحظات روحیه همه بستگی به روحیه تو داره...نا خود اگاه کم کم حس میکن همچین برای خودت داری خنده های الکی پلکی میکنی و اصلا نمیخوای اجازه بدی لحظه ای غم به دل اطرافیانت راه پیدا کنه... من ادعا نمیکنم،که همیشه واکنشهای خوبی در برابر نا مرادی های زندگیم داشتم،ولی ادعا میکنم کم کم دارم یاد میگیرم صبوری و بیخیالی رو ...شایدم چون مطمئنم که همیشه پایان شب تاریک،روزهای افتابی هم هست...شاید چون ته دلم مطمئنم که دیر یا زود نتیجه خوبی خواهم گرفت..اخه خدا مرامی بهم قولشو داده،..ومنم که خراب مرامش هستم مثل همیشه...در گوشت بگم یا داد بزنم خدای من؟میشه فدای تو بشم ایا؟؟ از بانک اومدم بیرون.دستام تو جیبمه..میخوام از خیابون رد بشم،یاد این میفتم که امروز دوشنبه است.از همون پیاده رو راهمو ادامه میدم تا به کیوسک روزنامه فروشی برسم.صاحب این کیوسک رو فکر کنم 10 سالی هست میشناسم.یه پسر سبزه رو و لاغر و همسن و سال خودم،شاید یکی دو سال کوچکتر.قیافه نسبتا با نمک و سردی داره .ماشالله اخلاقش هم مثل سگ باغ یکی از دوستانه...یعنی من از همون عنفوان جوانی که کیوسک این پسره یه فلکه پایین تر بود،هر وقت میرفتم ازش مجله یا روزنامه بخرم،خیلی سعی میکردم حواسمو جمع کنم!!گاهی وقتا که مثلا میخواستم دویست تومانی از تو کیفم دربیارم،یهو هر کار میکردم این کیف پول پیدا نمیشد که نمیشد..این جور وقتا به نظرم دستم تا ابتدای استخوان بازو،تو کیف بود ولی پول یافت می نشد!!پسره منتظر میموند تا پول رو بدم بهش،و من همچنان از تو کیفم،خودکار،تقویم،خرگوش،کبوتر و....در میاوردم ولی دستم به پول نمیرسید!!یادمه انقدر ازش معذرت میخواستم که شرمنده،الان ،یه لحظه...بعد حس میکردم توی محوطه شنی یک استادیوم گاوبازی تو بارسلون هستم!!!یعنی هر چی من پول رو پیدا نمیکردم،حس میکردم داره از سوراخهای بینی پسره دود ،بخار که سهله،کم کم اتیش بلند میشه!!حس گوفی بودن بهم دست میداد.... القصه!من در طی این سالها انقدر تلاش کردم برخوردم بیش از اندازه مودبانه و رو حساب کتاب باشه با این پسره و هر چی روشهای دلبرم دلبر در طی این سالها یاد گرفته بودم رو پیاده میکردم که مبادا ترک بردارد شیشه نازک اعصاب پسرک روزنامه فروش...تا بدانجا که بعد از سالیان،یکی دو هفته پیش وقتی همسرجان و من مشغول خرید روزنامه و مجله از رو پیشخوان بودیم،یهو برگشت و به همسرجان،گفت:حالتون خوبه جناب؟!!بعد که یکم اینورتر رفتیم،جفتمون پرسیدیم،مطمئنی منظورش ما بودیم؟!!خلاصه،انقدر احساس خوبی بهمون دست داده بود که نگو..نمیدونم،شاید اونم مثل ما سنش رفته بالا،فراموشی گرفته یادش رفته دعوا کنه!! امروز ظهر،اومدم جلوی پیشخوان.پولم تو جیب کیف اماده بود.نگاه اجمالی انداختم.ولی پیداش نکردم.معمولا پیش همشهری جوان پیداش میکنم..ولی امروز نبود.سرمو بالا کردم تا از پسره بپرسم که دیدم یه پیرمرد از نوع مش قاسم ما،نشسته تو کیوسک.نگاهم کرد،پرسیدم،حاجی ،مجله چلچراغ اومده؟من فکر کنم میتونین قیافه اشو مجسم کنین،پرسید:چی چی؟با صدای بسیار ارومی گفتم:چلچراغ..هیچی بابا.. باز یه نظری به مجله های روی پیشخون انداختم که یهو یه خانم جوون،با پالتو به نظرم قهوه ای رنگ و شالی که تو مایه های شیر کاکائویی بود و من متوجه حضورش نشده بودم،با صدای گرمی ازم پرسید:شما هم چلچراغ میخونین؟گفتم:بله..گفت:نیومده،ولی فکر کنم بیاد کمی دیگه...بعد پرسید:چند ساله چلچراغ میخونی؟از همون اولش؟گفتم:نه،حدود هفت ساله..گفتم که خواهر شوهرم منو با این مجله آشنا کرد.گفت:من از اولین شماره اش خوندم و همشو دارم.زیر میز ناهارخوریمون،پر از مجله های چلچراغه،خواستم بدم یکی از دوستام ببره،وقتی که برد اون شب طاقت نیاورم و زنگ زدم بهش که همشو برگردون.من اصلا نمیتونم بدون اون مجله ها بمونم!گفتم:وای...نه من به اندازه شما فناتیک نیستم.ولی میخونم،تقریبا همشو میخونم.ولی مجله های خاصشو که خیلی خوشم اومده نگاه داشتم... ازم پرسید کدوم صفحاتشو بیشتر دوست داری؟راستش،یه کم حس کردم دارم جبهه میگیرم در مقابلش!عینک آفتابی بزرگ و تیره ای که به چشمش بود،یه جور حس کاراگاه بازی بهم میداد!!حس کردم نکنه،میخواد مچ منو بگیره ببینه،من واقعا 40 چراغ خونم،یا یه چیزی میپرونم!!!!...ولی کم کم که گذشت،حس کردم،خیلی راحت دارم باهاش حرف میزنم.راجع به نویسنده های چل،راجع به ستونهایی که دوست داریم.راجع به نویسنده های قدیمی و...با حرارت خاصی حرف میزد..حس میکردم کاملا درکش مبکنم.گاهی وقتا،انقدر هجوم حرف ناگفته تو ذهنم زیاد میشه که دوست دارم همین جوری بی پروا بریزم بیرون..وسطهای صحبتمون بود که اسم همدیگه رو پرسیدیم!!در صورتی که شاید خصوصی ترین حسهامونو ،افکارمونو قبلش به هم گفته بودیم...بیشتر حرفهامون پیرو مطالب و برو بچه ها ی چل و کتابهایی که خوندیم و الان داریم میخونیم و مترجم فلان کتاب و...بود.حس میکردم دلم میخواد باهاش برم تو یه کافی شاپ. بشینم پشت میز و ساعتها حرف بزنیم با هم..گرچه به خودشم گفتم،اون از من خونگرم تر و تهاجمی تر برخورد میکرد.. از اینکه ترجمه میکرده و تو مجله ای مطلب چاپ میکرده و وبلاگ خون هستش و ...حال کردم.از اینکه سالها پیش دفتر چلچراغ رفته،خیلی بیشتر حال کردم..ادرس وبلاگمو دادم بهش..گفت اگه میخوای شماره هم رو داشته باشیم و اگر نه،هیچ چی...تمام اون مدت،بین حرفهاش سعی کردم که فرم چشمهاشو از پشت عینک تیره،مجسم کنم..ولی زیاد نتونستم. اگر باری ،بدون عینک ببینمش،نمیشناسمش..مگه شروع به حرف زدن بکنه.. یکی از همکارام که از دوران راهنمایی میشناسمش،گویا دوست صمیمیشه..دوست مشترکی که هر دو با هم گفتیم،حتی یه کلمه از این حرفها رو پیش اون نمیشه زد!!اصلا به گروه خونی این حرفها نمیخوره...خودم مطمئنم که نمیخواستم هرگز از دوستم راجع بهش بپرسم،جالب اینکه،او هم گفت،من هرگز به فلانی نخواهم گفت که شما رو میشناسم...جالبه!گاهی یه برخورد ساده،حوادث جالبی ممکنه به دنبالش داشته باشه...و گاهی همون عینک آفتابی تیره،ممکنه باعث این حس بشه که این رابطه باید سری و در حد محرمانه بزرگمهر بمونه..میشه اسمشو گذاشت:محرمانه دوشنبه. در پایان بهش گفتم من الان چند ساله که همیشه تو کیفم کتاب یا مجله دارم.اگه یه زمانی تو ترافیک،تو صف بانک یا هر جایی که میشه بیکار بود،از کیفم کتاب یا مجله رو میارم و میخونم(ناگفته نماند یه زمانی کتابهای 600 صفحه ای هم میذاشتم،ولی دیگه شونه هام قدرت نداره مادر!!). دست کردم تو کیفم و مجله 40 چراغ هفته قبل رو که از کمر تا زده بودم،در اوردم و بهش نشون دادم..خندید و حال کرد..عکس روی جلد که به بهانه نمایشگاه نقاشی ماسک های میکی ماسک ،نقش دو چشم آبی تیره در پس نقابی سیاه بود،تصویری وازگون از زنی که روبرویم بود رو برایم تداعی کرد..چشمانی در پس عینکی بزرگ و تیره در زمینه ای از پوستی سفید رنگ ... اول بگم که من مطمئنم که در هیچ کدوم از زندگیهای قبلی و بعدیم نخبه نبودم و نخواهم بود و کلا هرگونه نخبه بودن خواستن!را در تمام دورانها تکذیب میکنم!! اینکه وزیر بهداشت یا علوم یا غیر بهداشت میاد موقع جایزه دادن به یک کاشف السلطنه میگه جناب اقا یا سرکار خانوم فلانی با این اختراع و اکتشاف و اتم شکافتن جزو نخبگان به حساب میان و از تمام مزایای بنیاد ملی نخبگان بهره مند خواهند شد،باعث میشه به اندازه دیدن فندق، روح از بدن من خارج بشه!!حالا اینکه چه احساسی در همسر گرامی به وجود میاره ،من حس میکنم بهتره توضیح ندم و اینا...! تا همین یک دو سال پیش که ما در خواب غفلت به سر میبردیم و اصلا جهالت باعث رسیده شدن آب مروارید چشمانمان شده بود، نمیدونستیم که باید عضو بنیاد ملی نخبگان بود تا دید که چه ها خواهد شد..!! حالا بزنه یکی از روسا،مدیران ،سردمداران این سازمان شکیل،پیوند کبد شده باشه و از قضا برادر دوست همسر گرامی باشه و زنگ بزنه به همسرجان و بگه برادرم میگه چرا دوستت نمیاد عضو بنیاد بشه ،اخه چرا؟چرا؟چرااا...؟خلاصه،این پرده تیره و تار از جلوی چشمان همسر جان بره کنار و با آقای دکتر رییس حرف بزنه و قبل از خودش بگه ،حالا غیر از خودم داداشمم،جزو رتبه ممتازهای کنکور بوده و اونم بگه بابا،ای داداشها،پاشین بیاین که فرش قرمز گسترانیدیم!! اولین کار این بود که نخبه بودن را ثابت کرد..از اعماق کمد،روزنامه و کارنامه کنکور و لوح تقدیر و...بیرون اومد و من مجددا چشمم به جمال معدل دیپلم همسر جان و نمره های دانشگاهی ایشون روشن شد و دوباره بر این اصل تاکید کردم که اینا رو مرتب نگه دار،اگه زمانی بچه داشتیم و خواستم بزنم تو سرش بگم ببین بچه! این از کارنامه تو،اینم از کارنامه بابات!کارنامه منم دقیقا عین کارنامه باباته ها،یه چند صدمی تفاوت داره ،اونم معلم ورزش باهام لج کرده بود،نمره کم داده بودا!!دیگه تو همین کارنامه باباتو ببین،من حوصله ندارم کارنامه خودمو نشون بدم،دوباره کاری میشه!!!!!! خلاصه،مدارک رو فرستادیم یا بردیم تهران ،یادم نیست و بعد از مدتی نامه اومد و همسر جان از اولین مزیت نخبه بودن بهره مند شدند!!به این ترتیب که نامه اومد که تحقیق تفحص کردیم ،دیدیم بله،جنابعالی نفر پنجم کنکور تجربی بودین!! من باز هم نمیخوام،توضیح بدم احساسات همسر جان رو تو اون لحظه!!یعنی خیلی باحاله بعد از بیست سال که عکس یکی رو تو روزنامه به عنوان نفر سوم کنکور زدند و کارنامه اش هم اومده و لوح تقدیری که با امضای آقای رفسنجانی رییس جمهور وقت،به عنوان نفر سوم کنکوراهدا شده،یه جا همش بشه پودر،بره هوا و بگن که نفر پنجم هستین!! حالا،هی من بگم که بابا،بی خیال چه فرقی داره،در اصل موضوع هیچ توفیری نداره که!!البته،بنیاد ملی نخبگان به هر حال،لابد پر از نخبه است دیگه..!بالاخره اونی که پشت میز نشسته که مثل من آی کیوی زیر پنجاه نداره!!بالاخره علم پیشرفت کرده،اینترنت اومده،دستاورد،فناوری نانو،پس به چه درد میخوره؟!به همین درد که مثلا بعد از بیست سال میشینن،عکس یه آقایی رو نگاه میکنن،و بعد میگن،این سازمان سنجش بیست سال پش اصلا عقلش نمیرسیده ها!!آخه اصلا به قیافه این آقا میاد،نفر سوم باشه؟!!عمرا...بنویس،پنجم خیرشو ببینی..!!اگه اعترا ض کرد ،میدیم یه اچ ال ای تایپینگ میکنن،اصلا شاید دیپلمم نداشته باشه!! خلاصه....چه سرتونو درد بیارم که از اونروز،همین طوری،مزیت و مزایاست که از در و دیوار خونه ما داره میریزه...هی وام یک میلیاردی بلا عوض میدن،هی به مناسبت روز پزشک،سوییچ موهاوی میدن،هی وام پژوهش میدن ،اصن یه وضی...!!یعنی دیگه تلفن که زنگ میزنه،میبینم اولش صفر بیست و یکه،اصلا گوشی رو برنمیدارم که...اینقدرم مزیت؟شور مزیت دراومده!!یعنی هی میان در خونه و دنبال همسر گرامی میگردن و من میگم:مزیت ،مزیت ،حیا کن!! این نخبه رو رها کن!! *به نظرم در زندگی قبلیم،سنجاب بوده ام!فندق که میبینم روح از بدنم خارج میشه!! پارسال رفتیم عروسی یکی از دوستان همسر گرامی.یکی دو هفته پیش خبر آمد که زوج،بچه دار شده اند.و جمعه منو دعوت کردند برای دیدن بچه.جمعه عصر پاشدم رفتم مهمونی.از آسانسور پیاده شدم و رفتم تو ،اول،یکی از خواهرهای آقای دکتر اومد جلو و سلام و علیک کردم و روبوسی و تبریک..همون موقع خواهر بزرگ آقای دکتر اومد تو راهرو،مجددا روبوسی و تبریک ..مادر مسن آقای دکتر هم اومد تو راهرو و من کلی شرمنده شدم و به حاج خانوم تبریک و خیر مقدم نورسیده رو گفتم..یه خانومی هم اومد که نشناخمش ولی حدس زدم باید مادر خانوم دکتر باشه،با ایشون هم دست دادم و تبریک گفتم..دیدم همه سرپا ایستادن . منتظر من هستند،منم سعی کردم زود شال و پالتومو دربیارم و تو آینه یه دستی به سرو روم بکشم .یکی بهم سلام داد،برگشتم دیدم یه دختر جوون و تپلی بود که با روی گشاده گفت سلام خانوم دکتر خوش امدید...نشناختمش،راستش دیگه فقط یه سلام کردم وگفتم ممنون،حوصله نکردم باهاش دست بدم و رفتم توی سالن تا بزرگترا بیشتر از اون سرپا نمونند.. با بقیه هم سلام و علیکی کردم و نشستم...یه چند دقیقه گذشت دیدم نه خبری از بچه هستش،نه مادر بچه!یه کم گذشت و باز هم کسی نیومد بهش تبریک بگم!با خودم گفتم،حتما خانوم دکتر داره به بچه شیر میده...حدود بیست دقیقه گذشته بود و من کم کم داشتم با خودم حرف درمیاوردم که خداییش دیگه باید میومد یه سلامی میداد و بعدش میرفت شیر میداد...همین طور که داشتم چای و باقلوای هفت رنگ(یکی از شیرینی خانگیهای یه وضی خوشمزه تبریز!)میخوردم شروع کردم به نگاه کردن عکسهایی که پشت سرم تو قاب بودن...عکسهای عروسی و اینا.. همین طور که داشتم جرعه جرعه از چای خوشرنگ و تلخ میخوردم عکس عروس رو نگاه میکردم ..بعد در حالیکه یه گاز به باقلوا میزدم،نگاهم به همون دختر کم سنی افتاد که دم در بهم سلام داده بود و اونطرف سالن نشسته بود..دوباره یه جرعه از چای سر کشیدم و نگاهم به عکس افتاد..یه گاز به باقلوا زدم ولی باقلوا تو دهنم کم کم ماسید..چون نگاهم به دختر روبرویی افتاد و کم کم حس کردم که انگار عروس توی قاب،همون دختر خانوم جوونه!!همین طوری که نگاهش کردم،بهم لبخند میزد..!!با احتیاط در حالیکه سعی میکردم حداکثر حدت بیناییمو به کار ببرم،گفتم خانوم دکتر ،شمایین؟لبخند میزنه و در همون حال،نوزادی که همون کنار بوده و من ندیدمش،صداش بلند میشه....به و ضوح حس میکنم که چه گند عظیمی زدم!!ولی بلند بلند میگم وای ببخشید من شما رو از عروسی به این ور ندیدم،الان اصلا نشناختم،شرمنده!! یک از دوستام گفت:الناز،کوچولو رو دیدی؟هار هار میخندم و گفتم والا،من تو مامان کوچولو هنوز موندم،چه برسه به خود کوچولو!! *یکی از بچه های وبلاگ،چند وقت پیش در پی اظهار کامنت محبت آلودی از طرف من،جو گیر شد و کامنتی محبت آلوده تر به صورت خصوصی برام گذاشت و منو به شهرشون دعوت کرد و شماره موبایل هم نوشت و آخر کامنتش نوشت که فکر کن،چقدر کامنت من جواد بود!!! منم افه دختران آفتاب مهتاب ندیده رو دراوردم و صبر کردم یه وقتی که لازم شد غافلگیرش کنم..فکر کنم یکی دو ماهی گذشت و اس ام اس زدم بهش و خلاصه عشق اغاز شد!!حالا امشب از سر شب داریم برای هم اس ام اس میفرستیم و تقویت روحیه میکنیم و آخرش نوشته خیلی موثر بوده و الان وال پیپر گوشیش رو عوض کرده و عکس ایفل گذاشته!!البته جای خوشحالی داره،میتونست بنویسه عکس پنگوئن گذاشته!!ایفل خیلی خوبه،کلا من خیلی ایفل دوست دارم و به اون گفتم،از شما هم پنهون نباشه ،با خودم و خدای خودم عهد کردم قبل از مردن 2 کار انجام بدم،اول:دیدن ایفل،دوم دیدن ونیز،سوم:مردن!!!!کلا من فندق و دم سنجاب رو هم خیلی دوست دارم.من تو یکی از زندگیهای قبلیم حتما سنجاب بودم!! پ.ن:خانوم دکتر جونم،هر وقت این پست و رد و بدل اس ام اسهامونو خوندی،هر چی بد و بیراه اومد به زبونت،من حلالت میکنم پیشاپیش!! به فقانس هم میتونی ابراز احساسات کنی..میدونی که چقدر فقانس بلدم...الده فلق قوژژژژژژ.....!!! پ.ن:عزیز دل خواننده! پیرو پاراگراف آخر، دیدی زود قضاوت کردی....؟!!! هجده ساله هستم..یک ظهر ابری شهریور ماه...کناره ساحلی مازندران یا گیلان؟یادم نیست...ولی روی یه بلندی مشرف به دریا هستیم.مثل یه پرتگاه.بزرگترا حصیر پهن کردند،بساط چایی بعد از ناهار به راهه...تا چند ساعت بعد مثل هر سال نوروز و تابستون،راه دوستان چندین ساله خانوادگی جدا میشه...دیگه مثل بچگی هام،نمیرم تو حموم و گریه نمیکنم که مامان،من فردا برنمیگردم تبریز..توروخدا بمونیم خونه عمو اینا...ولی همیشه دلتنگ این ناعموی به معنای واقعی عمو و خانواده پرجمعیتشون میشم. من و اون نشستیم تو ماشین،یه چند متر اونورتر از بساط مامان اینا...جفت درهای جلوی ماشین بازه...داریم آهنگ گوش میدیم..تا اونجا که یادم میاد آلبوم جدید اندی...و تو حال و هوای خودمون هستیم..از شیشه جلوی ماشین،منظره دریا و موجهای کم ارتفاعش مثل فیلمهاست...اون از بچگی کم حرفه و تو خودش..بعید میدونم ساکت ساکت بوده باشم.ولی یادم نیست چطور یهو سر حرف باز میشه و به جایی میرسه که میگه: یکی را دوست می دارم..... میشم یک دختربچه فضول و بی سیاست 18 ساله،میفتم به سوال کردن:جون من؟کیه؟میشناسمش؟از دخترای فامیلتونه؟ انقدر که ازدواج فامیلی دارن،عین روز برام روشنه که از همین دخترای دور و برمونه...خودش میگه :نه..فامیل که ..شاید! میگم:ممممم...خوب،فامیل نیست،پس از دوستاتونه؟ولی ته دلم همش مطمئنم که ریحانه است.. نمیخوام زود غافلگیرش کنم و سوالها رو کش میدم...چند سالشه؟ میگه:زیاد فرقی نداریم..یکی دو سال کوچکتره.. میگم:دانشجو هستش؟میگه:آره..شروع به احراز تحصیلات عالیه کرده!! میگم:اقلا بگو تو اسمش چه حرفی داره؟ داره با شاسی های ضبط بازی میکنه و میگه:نمیدونم...تو باید حدس بزنی.. میگم:ر داره؟ میگه:تو اسمش؟...شاید تو فامیلش داشته باشه.. ای ول..مطمئنم برای رد گم کنی میگه..چون ریحانه هم تو اسم و هم تو فامیلش ر داره! میگم:ی داره؟ به دریا نگاه میکنه و میگه:آره...ی هم داره.. احتمالا صدام جیغ جیغی میشه و میگم:لوس نشو،ریحانه است دیگه.. آروم میگه:نه..ریحانه نیست! میگم:برو بینیم بابا..حالا چی میشه بگی ریحانه است!نترس به کسی نمیگم!! گردنشو میچرخونه به طرفم و میگه:گفتم،ریحانه نیست.تمام. میرم تو فکر و تو آرشیو یه چرخی میزنم...میدونم که پدر بزرگش دوست داره بعدها دختر اون یکی داییشو بگیره..ولی بعید میدونم خودش خیلی تمایل داشته باشه...اینبار با کمی احتیاط میگم:یگانه نیست؟ داره با دنده خلاص بازی میکنه،میگه:اصلا تو شهر ما نیست.از اونجا بیا بیرون.. تو ذهنم از این شهر زیبا میام بیرون..از مرکز ایران میرم به سمت شمال..رو تهران می ایستم.. هی دارم به مخم فشار میارم که تو تهران یکی با این مشخصات پیدا کنم..یهو یادم میفته،آزاده!خواهر کوچیکه زن داییش..من ندیدمش ولی به نظرم خودشه..میپرسم:آزاده؟ چشمهاشو تنگ میکنه و میگه:آزاده؟؟اهان...فهمیدم ،خواهر زن دایی مژی رو میگی...میخنده!میگه،دختر فکرت تا کجاها میره!!تو که تا حالا آزاده رو ندیدی....نه،آزاده نیست. میگم:آهان،دخترعموت تو کرج.. میگه:پیمانه؟؟حالت خوبه؟از فامیل نیست... این حرفشو زیاد جدی نمیگیرم..دیگه بدجور حرصم گرفته...تند تند اسم دختر عمه هاش از تمام رده های سنی رو ردیف میکنم!مهزاد؟مهبان؟پریسا؟!!کیه آخه؟ با فرمون داره بازی میکنه،به چپ و راست میچرخوندش...میگه :یه کم برو به سمت غرب کشور...شمال غرب کشور... میگم:شمال غرب کشور؟؟ این بار تو چشمهای پر از سوال من نگاه میکنه و با سر حرفمو تایید میکنه.. نمیفهمم این جور وقتا،اول خون تو رگهای آدم یخ میزنه و بعد حس گرمایی شدید تو تمام سلولهای بدنش میکنه یا اول خون میدوه به صورت آدم و مثل یه لبو سرخ میشه و بعد تمام انگشتها ش یخ میزنه...در هر صورت اول یا آخر ،باز این طوری شدم... تازه تکه های پازل به این راحتی و کوچکی تو مفز قدر فندق اون لحظه من جاشو پیدا کرد... تنها چیزی که در مقابل چهره رنگ پریده اون میگم اینه:من که نفهمیدم بالاخره کیو میگی،ولی اصلا دیگه نمیخواد بگی.. و از ماشین پیاده میشم...سعی میکنم تو این چند ساعت باقی مانده تا جدا شدن راهها و ماشینها و خانواده ها از هم ،دیگه رو در رو نشم باهاش... تو راه برگشت،با خودم میگم تا عید آینده هم اون یادش میره،هم من...و با خودم فکر میکنم،چطور اصلا به ذهنم خطور نکرد و یا شاید فکر نمیکردم که با خودش همچین فکری بکنه...در مورد برادر بزرگترش دور از انتظار نبود برام،گاهی خاله بین حرفها یه چیزی میپروند که انشالله من درسمو تموم کنم و ... ولی همیشه در حد یک حرف معمولی مادرانه که برای پسری که تو عالم خودش و دوست دخترای همسن و سالشه و روحش از حرف مادرش خبر نداره، باقی میموند... دو هفته بعد،تلفن زنگ میخوره..گوشی رو برمیدارم..اونه..قلبم میاد تو دهنم..زیاد سابقه نداشته که بخواییم با هم تلفنی حرف بزنیم..مامان خونه است..سلام و احوالپرسی میکنه و میگم همه خوبیم.مامان پیشمه،سلام داره...بهونه ای پیدا میکنه و خداحافظی میکنه.. یکی دو هفته بعد ،بعد از ظهر تلفن زنگ میخوره،گوشی رو برمیدارم...اونه...دوباره ،چند تا جمله حرف میزنه.تنها هستم ولی الکی میگم،خوبیم،بابا خونه است..میخوای باهاش صحبت کنی؟...سلام میرسونه و به بهانه نواری که باید به پسر خاله ام بدم،مکالمه تموم میشه.. یکی دو روز بعد تلفن زنگ میزنه،همون ساعت از بعد از ظهر،گوشی رو برنمیدارم..چند بار زنگ میزنه..برنمیدارم. فردا بعد از ظهر دوباره تلفن چندین و چند بار زنگ میزنه...شک میکنم،نکنه مامان باشه،کار واجبی داشته باشه..گوشی رو برمیدارم...اونه... سلام و احوالپرسی میکنه..مهلت نمیده،میگه میدونم تنهایی،مامانت این هفته شیفت بعد از ظهره...عمو محمد هم این ساعت خونه نیست.باید حرف بزنم باهات.. میگم :نه..من نمیتونم حرف بزنم،کار دارم..یعنی من و تو حرفی نداریم.. اصلا ،نمی تونیم حرفی داشته باشیم.. با این جمله آخرم،سکوت میکنه..طولانی و میگه : باشه،منم دیگه حرفی ندارم..خداحافظ. نم نمک برف میاد..با مامان بدو میپریم داخل غذاخوری.شو نه هامو می تکونم.همون میز اول،رو صندلی کیفامونو میذاریم..مهمونا نیامدند هنوز..مامان میره می ایسته کنار ورودی پیش پری.یه نگاه بهم میکنه،یه نگاه بهش میکنم.میگم منم بیام بایستم؟من من میکنه..بعدش میگه:میخوای تو بشین..میگم:خدا پدرتو بیامرزه،اگه حس کردین خیلی فقدان من به چشم خورد و تعداد خوش آمدگویان کم شد،اشاره کنید بیام به عنوان عزادار بایستم.. صندلی کنارم خالیه..هی بلند میشم و سلام میدم و عرض ادب میکنم و میشینم و باز دوباره به همین منوال!تو دلم میگم اگه ایستاده بودم سنگین تر بود!! میاد تو و به پاش بلند میشم..نسبت به تاتوی ابروهاش اگزما دارم!!!همیشه از خودم میپرسم وقتی رفته تاتو کنه،چطوری این خط نازک قرمز پیچ در پیچ رو به بالا رو طراحی کرده؟واقعا مشکل نداره؟؟انصافا رنگ چشمهاش و پوست سفید و هیکلش حرف نداره..و اصلا بهش نمیاد نوه داشته باشه،ولی تاتوی ابروها و مدل موهاش از زیر روسری و ناخنهای بسیار بلندش که همیشه حس میکنم به کمک اونها میتونست دستیار آغا محمد خان باشه،با سیستم من زیاد همخوانی نداره(البته این هیچ چیز از شلیستگیهای ایشون کم نمیکنه ها)..یه نگاه به این ور اونور میندازه و ازم میپرسه الناز جون،این صندلی کنارت خالیه؟میگم بله بفرمایید.. میشینه پیشم..با اون لحن خاصش احوالم میپرسه؟میگه چیکارا میکنی؟حوصله ات سر نمیره که؟!!میگم:نه والا،مشغولم.. ازم میپرسه در کنار کار چیکارا میکنی؟میدونم که میخواد دوباره راجع به کتابش بگه و .....منم حرفشو پیش میکشم.میگم مطالعه میکنم.میگه چقدر؟میگم تا اونجا که میتونم،دوست دارم،عادت دارم...گاهی هم مینویسم..اینو که میگم جرقه رو میزنم!راجع به قلم و نوشتن خودش و اینکه به خاطر کتابش مجبور شده سه ترم حافظ شناسی بخونه و بعدش هم دو ترم فیزیک بخونه تا ارتباط روح رو با کالبد و این چیزا بهتر بدونه...راجع به رنگها و صداها و اینکه تاثیر متقابل دارند و....و راجع به ستونی که تو همشهری مینوشته و بعد چون شناخته شده کم کم مجبور میشه ول کنه...!راجع به اینکه چقدر شعر میخونه و شعر سروده..حس من رو راجع به کوچه های بن بست میپرسه؟میپرسه دلت واسه شیراز تنگ نمیشه؟جوابشو میدم..میگه منم خیلی وقتها هوس لندن به سرم میزنه!!! لیمو ترش رو تو قاشقم فشار میدم و قاشق رو فرو میکنم تو دهنم...خوشمزه است..میگه میدونی من از اونهایی بودم که خیلی زود بزرگ شدم!یادم اومد که منم همیشه این فکرو میکنم!!میگه من از اون زنهایی بودم که باید بعد از 35 سالگی ازدواج میکردم..میگم لابد قسمت بوده که 17 سلگی ازدواج کردین..میگه نه بابا!16 ساله بودم که دخترم تو بغلم بود!!! دوباره میره سراغ شعر و کوچه های بن بست..اینبار لیمو رو؛روی سوپ خامه ای فشار میدم..مقاومت من در برابر سوپ و آش همونقدر زیاده که مقاومت خرس در برابر عسل!! میگه اصلا شب باشه و کوچه ای باشه و بن ست باشه و ...اصلا الناز جون،به قول فریدون مشیری که میگه :بی تو یه شبی از اون کوچه با یه حالی گذشتم!!!!!میخوام با سر برم تو سوپ!! راجع به رنگها و صداها حرف میزنه و اینکه چقدر طول کشیده تا ثابت کنه که هر صدایی نوری داره و بالعکس و البته این خلاصه ای از کتابشه..باید بخونمش تا درک کنم... سعی میکنم خیار شور رو به گوشه چنگالم گیر بدم...میگم به نظر من صدای معین نارنجی رنگه..هر وقت آهنگی از معین بشنوم بلافاصله رنگ نارنجی به ذهنم میاد..برعکس صدای مارتیک که آبیه و صدای اندی که همیشه رنگ سبز داره...نگاهم میکنه..خیارشور رو قورت میدم و ادامه میدم..میگم صدای داریوش کاملا خاکستری رنگه به نظرم..حس مرگ داره..خاکستری..ولی صدای ابی بین سفید یا قرمزه...بیشتر سفید..گوگوش رنگش زرده.. ساکته...کمی فکر میکنه و میگه مطمئنی صدای معین نارنجیه؟میگم چندین ساله که معین برای من نارنجی رو تداعی میکنه..میگه به نظر من معین قرمز یا قهوه ایه...خنوم روبرویی با دقت داره مارو نگاه میکنه...دارم گلهای پارچه ای مشکی رنگ روی پالتوشو میشمارم... چلو کباب رو اصلا نمیتونم بخورم...با سوپ خامه ای سیر سیر شدم...کمی بعد سینی سیلور پر از مرباهای بالنگ و نارنج میاد...مقاومت من در برابر مربا به عنوان دسر(رسم ترکها)همونقدره که مقاومت خرگوش در برابر هویج!! ازم میپرسه انگلیسیت چطوره الی؟دارم مربای بلنگ رو تکه تکه میکنم تا عین گرسنگان سومالی درسته قورتش ندم..میگم معمولی،بد نیست..میگه:هاو دو یو فیل ناو؟!!دوباره چشمم میفته به خانوم روبرویی..معلومه کاملا صحبتهای مارو داره ضبط میکنه!لبخندی میزنم ولی دوباره حرفشو تکرار میکنه...و میگه مثلا اینجا میتونی بگی آی فیل فول!!میاد یه جمله دیگه به انگلیسی بگه که شکر خدا خانومی از پشت میکروفون میگه برای شادی روح مرحومه صلوات و مع الفاتحه.... خداحافظی میکنه و میگه من خیلی بهت علاقه دارم الناز جون..هر وقت مامان اومد تو هم بیا خونه ما...میگم چشم! مراسم تموم میشه،مهمونا میرن...بیرون شدید برف میاد..شدید...ماشینها سر میخورند...مامان میگه خوب شد تنها نموندی..کلی حرف زدین..میگم آره..میپرسه خوب چیا میگفتین؟گفتم راجع به اینکه معین صداش نارنجیه یا قهوه ای داشتیم بحث میکردیم!!با تعجب نگاهم میکنه...میگم:اهان یادم اومد،انگلیسی هم یادم داد...مامان میگه والا پریوش همیشه میگه آدم از مصاحبت با یگانه فیض میبره...میگم آره..من فیوضات بردم...مامان اشاره میکنه که مواظب ماشین جلویی باش،داره سر میخوره... یاد شعر می افتم که بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه با یه وضی گذشتم!!
![]()
![]()
جراحی خاصی انجام داده بوده تازگیها؟!!!
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
